تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
7-8

اول سلام

پنج شنبه با عسلك دعوا كردم ... گفتم پررو بيا بريم بيرون بگرديم .... ولي نيومد .... گردش خونم اومده بود پايين ... قرار شد شنبه همه با هم بريم فيلم درباره الي (شنبه بليط سينما نيم بهاس كلي حالش بيشتره ) ولي امروز كه شنبس نرفتيم ....عصر روز پنج شنبه هم با ماماني و رومينا جوني رفتيم بيرون اولش رفتيم رومينا رو برديم دكتر آخه خواهر جون جونيم از اين ويروس جديده رفته تو جونش بعدش هم رفتيم واسه كلاس زبان ترم جديد ثبت نامش كرديم بعد هم رفتيم براي گيتارش با استادش هماهنگ كنيم كه چه روزايي و چه جوري بره بعد هم ماماني جونم برامون كادو گرفت يه روسري جينگيلي خيلي خيلي خوشگل و يه جفت صندل نــــــــــــــــــــاز و جيگر ... يه مانتوي خوشگل و اسپرت هم ديدم كه قراره امروز بعد از كار برم بخرم .... واسه كافي نت عسلك هم يه سرويس قهوه خوري خوشگل خريديم و كلي حالش رو برد ......

ساعت 10 هم رفتيم كافي نت هديه عسل رو داديم و رفتيم تو پارك تا ساعت 1 اونجا نشستيم شام خورديم و رفتيم خونه ... عسلك و احمد فيلم فرار از زندان رو گرفتن و شبها مشغول اون مي شن من هم نشستم فيلمها ماهواره رو يكي يكي ديدم تا اينكه عسلك فيلمش تموم شد و اومد پيشم و تا ساعت 4.30 كلي حرف زديم و بعدش هم لالا كرديم ....

صبح جمعه هم بسي بسيار دل انگيز شروع شد و كلي هم خونمون رو تميز كاري كرديم .... ناهار هم آبگوشت خورديم ( جاي همگي خالي )

عسلك هم يه مقدار از كارهاي جابجايي رو كه هنوز مونده به كمك داداشي انجام دادن .....

غروب جمعه دلم گرفته بود و يه كوچولو رفتم تو فاز غم و غرغر كه نازنيم با حرفهاش و محبتهاش دوباره دلم رو گرم كرد و به آينده اميدوار شدم .... خيلي ماهي عسلك من كه مي دوني هر لحظه من چي مي خوام ....

امروز هم جلسه تحويل دفترمون بود ... قرار شده دفتر رو واسه 19 همين ماه تحويل بدن ... دو تا از كارمندها رو مي فرستن جاي جديد .... 2 تا از كارمندها هم مي مونن واسه يه قسمت ديگه .... مي مونه من كه ظاهراً اگه كار سايت نبود براشون هيچ ارزشي نداشتم .... الان هم مي خوان پارت تايم براشون كار سايت رو انجام بدم كه من قبول نمي كنم .... خيلي خيلي به من برخورده .... چون به جرئت مي گم كه من از اون دوتايي كه قراره بمونن لايق ترم و حتي سابقه ام هم بيشتره ولي مشكل اينجاس كه رئيس اون بخشي كه نيرو ميخواد فاميلمونه و من نمي شه برم اونجا و البته مدير داخليش هم مامانم .....

به هر حال قسمت اين بوده .... ماماني بيچاره خيلي داره حرص مي خوره .... من و عسلك هم هرچي مي گيم خودت رو اينقدر ناراحت نكن ، نمي شه .... حقم داره ....

بازم ميام

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:0  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker