|
|
5-6 |
|
|
سلام سلام دوست جونيهام من اومدم ... مي خواستم ديروز بنويسم ديدم هيچ اتفاق مهمي نيفتاد .. بايد بنويسم صبح بيدار شدم رفتم سر كار ظهر اومدم خونه ناهار خوردم خوابيدم بيدار شدم .... خوابيدم .... بيدار شدم خوابيدم ( اين بود روز من كه بسيار فعال و چندبعدي و ... بود ) بگم از ديروز ... عسلك جيگمل من قرار بود ساعت 8 بره بانك ... ولي نرفت كه ... خوابيد تا ساعت 9.30 بعدشم رفت كركره مغازه رو داد بالا .. راستي نگفته بودم كه عسلك يه مدتيه كه اومده همسايه ما شده ... كافي نتمون نزديك نزديك خونمونه .... تازشم مغازه هستش و ديگه واحد نيست ، صبح به صبح پاشنه كفششو ورمي كشه مي ره مغازه كركره رو مي ده بالا ... من هم عصر به عصر چادرم رو ميندازم سرم ( از اون چادر گلدارا ) يه تاپ نارنجي جيغ هم دارم ( آخه مي خوام با كافي نتمون ست باشم ) يه شلوار آبي ( از اون پيرجامه هاي بابا بزرگها ) راه راه هم دارم كه مي پوشم و از اون دمپايي هايي هست ميريزن پشت وانت 9 جفت 500 پام ميكنم ( اينقده خوبه خواهر ، اصلا هم پا رو زخم نمي كنه ، حتي اگر هم زخم كنه آدم براي رسيدن به عشقش بايد سختي بكشه ) زنبيل رو ميگيرم دستم و توش رو هم پر از نون و سبزي و پنير و پياز مي كنم سلانه سلانه ميرم پيش عسلك .... ميشينم 2 ساعت گل مي گيم و گل مي شنفيم .... اينطوريه كه عسلك ما بازم نرفت بانك صبح هم كه رفته بود مغازه رو باز كنه يه خانمه اومده بود دعواش كرده بود كه چه معني مي ده اين همه دير باز مي كني اينجا رو ( بيچاره عباس فكر كرده بود كه خانمه رو من اجير كردم ) .... همين ديگه حالا امروز قراره بره بانك ببينيم مي دن اين وام رو به ما يا ......... عسلك يه داداش داره كه يه خانم داره كه خيلي خوب و خانم هست ها ولي يه كم دوست نداره رفت و آمد رو ... واسه همين هم من تو اين 5 سال نديده بودمش داداشي رو ... ولي چند وقتيه كه داداش مياد پيش عسلك ( اين هم از مزاياي مغازس ) خيلي شيطونه و شر و احساس مي كنم پر انرژيه برعكس عسلك من ..... عشقولانه اس و كلي روابط اجتماعيش خوبه .... البته خونواده عسلك به خاطر طرز تربيتشون از لحاظ برخورد اجتماعي با ما خيلي فرق دارن ... خيلي ساكت و تودارن و كلا آروم آرومن ...نقطه مقابل ما كه هر جا ميريم شر و شور مي بريم با خودمون ... ... ظهر كه من تعطيل شدم و رفتم خونه يه سر زدم به عسلك ديدم كه داداش اونجاس با عسلك اومديم خونه ما و براي داداش ناهار آماده كرديم و برديم .... بعد از ناهار هم رستگاران رو ديدم و با متين و رومينا كلي دبنا بازي كرديم ، كه يهو بين متين و رومينا جنگ در گرفت و مثه خروس جنگي افتادن به جون هم متين هم قهر كرد و رفت خونشون اولش كه دعوا شروع شد چون سر موضوع مسخره و كوچيكي بود من فكر كردم شوخيه و مثه هميشه ختم به خنده مي شه واسه همين هم رفتم اتاق ديگه و لالا كردم ولي گويا مشكل بلا گرفته و متين هم ناراحت شده رفته .... راستي مامان جونم هم كه دانشجو شده نمي دونم گفته بودم يا نه الان ترم 2 بود ... خيلي هم درس خونه و معدلش بالاي 18 ... آبرو نمونده واسه من خواهر ...... ديروز جواب دو تا از انتحاناش اومده بود ولي يه دونه رو با اون چيزي كه فكر مي كرد متفاوت نمره گرفته بود ... حسابي حالش گرفته شد بيچاره ( بوس بوس ) ... تا ساعت 8 همونطور ولو بودم تو خونه حوصله ام هم سر رفته بود كه يهو خاله كوچيكم و مامان بزرگم اومدن خونمون .... يه كم حرف زديم كه موضوع افتاد به مراسم عروسي من .... نمي دونم چه قدر با رسماي قزوينيها آشناييد ولي رسماي سخت و مسخره زياد دارن ... حالا اين وسط مامان من نشسته با مامان بزرگم كه واسه 2-3 نسل قبل از مان مشورت مي كنه .... منهم هي هي هي حرص خوردم .... هي مي گم بابا من فلان چيزو نميخوام ... فلان كار رو نمي خوام بكنم ..... هي مامانم مي گه بيا يه دست منو بزن .... بايد انجام بدي بيخود براي من براق نشو ....منهم ديگه اعصاب نموند برام .... اه اه اه ..... ديگه حرفي زده نشد ولي تابلو كه مامان امروز از دستم ناراحته .... ولي به خدا من واسه خودش مي گم .... بيشتر اين رسما حالا خرجش بمونه كنار كلي وقت گيره كه هم انرژي مي بره ، هم سوري و مثه يه نمايش مي مونه .... ولي ديگه با خودم قرار گذاشتم سر اين مسائل بيخودي اوقاتم رو تلخ نكنم ..... بالاخره مامانم هم مادره و آرزو داره ..... ديگه عسلك هم شام اومد و يه كم با اون بدخلقي كردم كه اون هم خوب تلافي كرد موقع خوابيدن ( مسخره لوس ننر – ميدونم كه 100 سال نمي خوني اينجا رو ولي بدون خيلي لوسي ) آها يه چيز بامزه كه ديشب اتفاق افتاد ، پسر خاله كوچيكم 6 سالشه و كلي شيطون و بامزس .... عسلك ما هم كه اومد خيابون دانشگاه وقتي مي خواست موهاش رو كوتاه كنه و من و داداشي گفتيم برو همين آرايشگاه نزديك خونه ما .... خيلي خوبه و داداشي از بچگيش اينجا كوتاه مي كنه و .... اون طفلك هم رفت اونجا ... عسلك من هم هميشه موهاش بلنده يعني از وقتي من ديدمش هميشه موهاش بلند بوده ... كوتاه كوتاه هم كه ميزد باز اونقدر بود كه پشت گردنش معلوم نمي شد .... طفلك رفته اينجا و آقاهه بي رحم قيچي رو گذاشته بود و آخ آخ آخ چشتون روز بد نبينه ... شوورم و كچل كردن ..... حالا عسلك رو مي گي ... اونقدر ناراحت شده بود كه خود سلمونيه متوجه مي شه و موقع حساب كردن هرچي عسلك مي خواد پول بده مي گه نه من موهاتون رو خراب كردم ... البته من خيلي خوشم اومد بهش مي اومد ، البته موي بلند بهتره ولي اين هم خيلي بهش مي آد ولي خودش .... عسلك بيچاره من هر جا هم مي ره همه بهش مي گن .........وااااااااي موهات كو ؟؟؟؟ چرا اينطوري كردي ؟؟؟؟ كلي حرص مي خوره .... حلا ديشب همين در رو باز كرده اومده علي كوچولو مي گه .... آقاي پوآيني ( خوئيني ) چرا كله ات كچل شده .... ما رو ميگي تركيديم از خنده ( حالا من عصباني ام ) از يه طرف نمي خوام بخندم و از طرف ديگه دارم منفجر مي شم ... الهي فدات بشم ناناز من كه هر چي مي پوشي و هرجور ريشاتو مي زني و هرجوري موهات رو درست مي كني باز هم عشق مني و من دوستت دارم ..... بازم ميام .... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10:7 توسط رویا
|
|
||