|
|
عقدانه |
|
|
سلام سلام زندگي سلام زندگيم عسلكم كه همه زندگيم بودي و حالا شدي عمرم ، نفسم ، شوهرم .... ديروز روز بزرگي بود برامون ، روزي كه با وجود اينكه دو سال تموم بود كنارت بودم و اين همه شناختي كه ازت دارم برام پر از استرس بود ، پر از شك بود نه از تو نازنينم از خودم . شك از اينكه مي تونم آيا ؟ ميتونم بشم زني كه مي خواي ؟ مي تونم كنار بيام با اين چيزي كه هستي و مي دونم خيلي بهتر از خيلي مردهايي ولي بعضي چيزها وجود داره كه برام سخته تحملش ، شك از اينكه مي تونم با مشكلات مالي كه اول زندگيمون هست كنار بيام ؟ شك از اينكه دوستت دارم مثه قديما ؟ شك از اينكه دوستم داري مثه قديما ؟ پر استرس بودم و تو عزيز دلم مطمئنم كردي ، آره عزيزم با همون سيلي كه زدي رو صورتم مطمئنم كردي ، با مهربونيهات وقتي كه بداخلاق شده بودم مطمئنم كردي ، با سيگاري كه برام آتيش كردي و من ردش كردم مطموئنم كردي ، با اطمينانت موقع كه مجبور شديم مهريه رو تغيير بديم مطمئنم كردي ، با لبخندت وقتي كه حاج آقا گفت با اين مقدار سكه خودت رو تو دردسر مي ندازي و تو خنديدي و گفتي واسه من هركاري كني كمه مطمئنم كردي ، با قسمت به قرآن وقتي كه داشتم سوره يوسف رو ميخوندم و واسه همه عزيزام دعا مي كردم وقتي كه صداي اذون اومد و دستم رو فشار دادي و قسم خوردي به قرآني كه دستمون بود كه دوستم داري و خوشبختم مي كني مطمئنم كردي ... عباس نازنين من ، مهربونترين مرد دنيا دوستت دارم و حالا مطمئنم كه تصميمي كه گرفتم عاقلانه ترين تصميم عمرم بوده . بازم ميام . |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:51 توسط رویا
|
|
||
|
|
روزمرگی |
|
|
سلام دوست جونیها..... حالتون خوبه ؟ نی نی هاتون خوبه ؟؟؟ همه چی رو به راهه ؟ شکر خدا من و عسلک هم خوبیم .... خدا رو شکر وامهامون جور شده ... یه خونه هم خوشمون اومده که با شرایطمون سازگاره ... فقط صابخونه عزیزمون هی امروز و فردا می کنه واسه قولنامه و این برنامه ها ... خدا کنه که جور بشه چون این خونه درسته دقیقا چیزی نیست که مد نظرمون بود ولی موقعیتش عالیه ... برامون دعا کنید .... امروز عسلکم رفته تهران تا اگه خدا بخواد ماشینمون رو هم بخره ... ای خدا کمکمون کن ... این روزا فشار رومون زیاده .... تازشم هفته عسلک با یکی از دوستاش رفتش یه شهر مرزی نزدیک کرمانشاه که از بانه نزدیکتر بود و قیمتاش بهتر ، ال سی دی و سینمای خانگی مون رو هم خریدیم ... مامی جونم هم از لایکو برای یه ستلحاف خوشخواب جینگیلی مستون خریده که من و عسلک عاشقشیم ... زمینش مشکی و قلبهای قرمز داره و خیلی جینگیلیه ... مامانی جونم گیر داده که باید از این روتختیهای کارشده و سنگین ( به قول خودش ) حتما بخری ولی من عاشق این شدم و دلم می خواد رو تختم همین رو بندازم .... حالا ببنینیم کی زورش به اونیکی می رسه .... آخر این هفته هم قراره به امید خدا اگه ماشینمون جوذ شد بریم بانه ... دوشنبه هم با دوست عسلک که طلا فروشی داره می ریم تهران واسه خرید سرویس و حلقه .... وسایل چمدون رو هم طبق برنامه قرار بود تو شهریور بخریم ولی گمون نکنم دیگه برسیم .... البته خیلی هاش مثه سشوار و اپی لیدی و ماشین شیو عسلک و چادری ها رو احتمالا از بانه می خریم ... فعلا که اتفاق مهمی نیفتاده .... اگه خونمون جور شه زودی میام و خبر میدم .... عا برامون یادتون نره .... بوس بوس هزارتا .... بازم میام . |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:21 توسط رویا
|
|
||
|
|
مخصوص یه نفر عزیز |
|
|
سلام سلام اين پست مخصوص يه نفر عزيز هستش.... يه نفر عزيزم من اصلا از اينكه اون متن رو اينجا نوشتم اون هم با رنگ قرمز قصد تمسخر نداشتم ... فقط مي خواستم بگم كه من و عسلك الان حدود دو سال هست كه رسماً نامزد هستيم و به هم ديگه محرميم مگر اينكه مثه حرف خيلي از همشهري هاي من شما هم صيغه رو قبول نداشته باشي و به حساب محرميت نزاري . مامان من با وجودي كه ما تو يه شهر مذهبي زندگي مي كنيم معتقد بود كه براي شناخت بيشتر دوران نامزدي طولاني لازم هستش و تو اين مدت هم نيازي به عقد كردن نمي ديد كه اگه اگه اگه خداي نكرده ما نتونيم با هم كنار بياييم تحت هر شرايطي ، نيازي به قضيه طلاق و اون رنجش ها و سختي هاي بعدش و ... نباشه ، كه خدا رو شكر نمي گم بدون مشكل ولي با كلي شناخت داريم زندگيمون رو شروع مي كنيم و اين شناخت رو من مديون مامانم هستم كه تو اين دو سال شرايط رو كاملا براي ما فراهم كرد طوري كه عسلك من هم الان عضوي از خونوادمون شده و بيشتر روزهاي هفته پيش ماست و ما مثه يه خونواده زندگي مي كنيم . عزيز دلم من قصد تمسخر نداشتم ولي حرفت برام سنگين بود چون تو تمام دوران زندگيم هيچ وقت كاري نكردم كه شرمنده بشم پيش خدا و هيچ وقت هيچ وقت هيچ قدم كجي با عسلكم بر نداشتيم كه به گفته خود عباس اگه اينطور بود هيچ موقع اوني كه انتخاب مي كرد من نبودم و من هم مي شدم يكي مثه دوستهاي ديگش . من هم نگران ايران و جوونهامون هستم ولي كمي اگه دقت كني مشكلات اينروزاي اين سرزمين خيلي خيلي فراتر از روابط مشروع يا نامشروع دو نفر هست كه نامزد هم هستند . جوونهاي ما خيلي بي گناه تر دارن پرپر مي شن و اين بزرگترين گناه مردم اين مرز و بومه . بازم ميام . |
||
|
2
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:35 توسط رویا
|
|
||
|
|
روزهای به دنبال خانه |
|
|
سلام سلام دوستهای خوب و مهربون من .... دلم براتون یه ریزه میشه ... ایشالله که خوب باشین و سلامت . ***هر دفعه این کامنت رو می خونم دلم بسی بسیار قنج می زنه ... سلام حال شما؟ من مدتی هست که وبلاگت رو میخونم. اما این پستت رو که خوندم خیلی افسوس خوردم که چه جوونایی توی ایران زندگی میکنند.. منم خودمم جوونماااا حدود 30 سالمه ولی تمام عمرم رو با پاکی و صداقت زندگی کردم. حتی الان که 2 سالی میشه ازدواج کردم با همسرم واقعا صادقم. خیلی متاسفم که کسانی هستند که مثل تو تمام جوونیشون اینجوری میگذره. بی قید و بند و بی اعتقاد به فردایی که باید در محضر خدا حساب و کتاب پس بدند... شاید هم حق با این خواهرمون باشه و من و عسلک نامحرمیم هنوز ( خدایا تــــــــــــــــــوبه ) از اتفاقات این روزا بگم که خدا رو شکر وامهامون جور شده و دیگه خیالمون راحت شد از اون بابت ... با عسلک به شدت دنبال خونه می گردیم و آخ آخ آخ که سختترین کاریه که تو عمرم انجام دادم . مخصوصا که ماشین نداریم و هی از ان کوچه به اون کوچه خیابون دانشگاه رو بالا پایین می کنیم البته دو دفعه از دوست عسلک ماشین گرفتیم ولی خب آدم راحت نیست و هی استرس دارم وقتی امانت دستمونه. اجاره های این خیابون هم که مسخره و الکی بالاست ولی ما به خاطر این که مغازه عسلک اینجاست و عزیزم هم بعضی شبها خیلی دیر می آد خونه می خوایم که خونمون هم نزدیک مغازه باشه و هم نزدیک خونه مامان جونی خودم . طبق برنامه ریزیم اگه تا 20 شهریور خونه رو بگیریم خیلی خوب میشه و از کارا عقب نمی مونیم ... واسه خرید جهیزیه هنوز هیچ کاری نکردیم و فقط لیست رو تکمیل کردم و آدرس جاهایی که می خوایم بریم واسه خرید رو هم مشخص کردیم . ایشالله بعد از عروسیمون که هم سرم یه کمی خلوت بشه و هم کامل معلوم شه چی به چیه لیست رو می زارم اینجا تا هرکسی دوست داشت استفاده کنه ، خود من که از اینترنت خیلی چیزا پیدا کردم که به دردم خورد . رختخوابم رو هم سفارش دادیم ، مامان اصرار داره لحاف پنبه ای هم بگیریم و من می گم اگه لحافهای سبکتر مثه لایکو بگیریم بهتر می شه استفاده کرد و راحتتر و خوشگلتره ... هنوز که به نتیجه نرسیدیم . شرایط کاریم هم خیلی سخت شده این ترم هم ترم آخر دانشگامه و واحدهام تخصصی و سنگینه واسه همین شاید از آخر شهریور دیگه نرم سر کار البته بیمه بیکاری می گیرم و تا درسم تموم شه ایشاا.. یه کار بهتر پیدا کنم . واسه اینکه بخوام بیمه بیکاری بگیرم باید عقد کنیم واسه همین احتمال زیاد عید فطر هم عقد محضریمونه . روابطم هم با عسلک حسنه شده و کلی قربونش برم مهربون شده و هوام رو داره ... با وجودی که اینهمه فشار رو دوشش هست ولی تموم بد اخلاقی ها و غرغر های من رو تحمل می کنه ، البته من هم همیشه بداخلاق نیستم ها فقط وقتی میریم تو یه خونه که بوی بدی می آد و همه چیش کهنه و کثیفه اونوقت اجاره اش پول خون بابای صابخونس اخلاقم همچین چای شیرین میشه و اونوقته که غرم می آد . برامون دعا کنید یه خونه خوبه خوبه خوب که خیابون دانشگاه باشه ، اوایل کوچه باشه ، نماش خوشگل باشه ، آیفونش تصویری باشه ، پله کم داشته باشه ، نورگیرش خوب و روشن باشه ، دو خوابه باشه ، سالنش بزرگ باشه ، شیرآلاتش نو باشه ، آشپزخونش همه وسایلم جا بشه ، کابینتاش MDF باشه و اجارش هم کم باشه پیدا کنیم . دستتون دارم . بازم می آم . |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:1 توسط رویا
|
|
||
|
|
من و عسلكم 2 |
|
|
سلام دوست جونیها زودی اومدم بگم که چه خبر شده . اول ادامه ماجرا تا عید اون سال یعنی نوروز 84 من و عسلک با هم بودیم و همش بحثمون همین ازدواج بود ، مهمترین مشکلی که من داشتم این بود که عسلک با دخترهای زیادی رابطه داشت که من از وجود همشون خبر داشتم ولی به هرکدوم اون دخترها می گفت تو تنها عشق منی ، یعنی اونها نمی دونستن که عسلک با کس دیگه ای هم دوسته ؛ تو این مدت کلا عسلک همه چی زندگیش رو به من می گفت و به قولی من سنگ صبورش بودم و به همه گفته بود من دختر دوستش هستم و دستش امانتم . من با این موضوع مشکل داشتم که اگه من رو می خواد و اگه می گه که من رو دوست داره چرا با این دخترها به هم نمی زنه و من رو به همه به عنوان دوستش یا نامزدش معرفی نمی کنه . از عسلک خواستم این مشکل رو حل کنه و که کم کم ولی با سختی خیلی خیلی زیاد تونست همه دوستهاش رو رد کنه این که می گم البته 1 سالی طول کشید و حتی ترکشهای اون روابط گاهی همین الان هم پرتاب می شه . بعدش هم که باز گذشت و من بدون یک کلمه درس خوندن رفتم کنکور دادم ، هیچ امیدی به قبولی نداشتم به عسلک قول داده بودم که بعد از کنکور با مامانم صحبت می کنم در موردش اونسال همین که کنکور رو دادم اومدن سر جلسه دنبالم و رفتیم مشهد ، تو راه مشهد با مامانم راجع به عسلک کمی حرف زدم ، مامان من با کلیت قضیه مخالف بود و می گفت غیر ممکنه من دخترم رو این قدر زود شوهر بدم ، اون موقع 19 سالم بود ، وقتی از مشهد برگشتم دیگه بهونه ای برای بیرون موندن از خونه نداشتم و کلی کلافه بودم تو این مدت هم داداشم با عسلک آشنا شده بود و با هم سالن می رفتن واسه فوتبال ، کلا خونوادم کمی با عسلک آشنا شده بودن ولی اصلا به عنوان خواستگار بهش نگاه نمی کردن ، جواب کنکور اومد و من در کمال تعجب رتبه نسبتاً خوبی آورده بودم البته دو برابر سال قبلش بود ولی از اونچه که فکر می کردم بهتر بود ، موقع انتحاب رشته خیلی برام خواست عسلک مهم شده بود آخه تو این یکسال اون با من خیلی مهربون بود و یه دوست واقعی شده بود برام و من هم به خواستش احترام گذاشتم و فقط قزوین انتخاب کردم که رشته مدیریت صنعتی دانشگاه بین الملل قبول شدم . بعد از قبولی تو دانشگاه دیگه فشار عسلک و خونوادش زیاد شده بود و به هر طریقی می خواستن که واسه خوتگاری اقدام کنند ولی من هنوز هم به عسلک به چشم یه دوست خوب نگاه می کردم نه یه شوهر از همه بدتر که تو اونروزا عسلک دوباره با چندتا دختر رابطه برقرار کرده بود که البته زیاد صمیمی نبودن ولی وجود داشتن به هر حال ولنتاین اونسال عسلک برام یه دستبند طلا خرید و در واقع من با نشون دادن اون کادو به خونوادم بهشون یه طورایی فهموندم که عسلک واقعا خواسنگار منه ، مامان و بابام خیلی باهام صحبت می رکدن حرفهایی می زدن که اون موقع به نظرم مسخره می اومد و الان خیلی هاشون رو درک می کنم ولی به هر حال بعد از کلی کش و قوس یه قرار یواشکی بین من و عسلک شد که به هم فرصت بدیم تا ببنیم به هم عادت کردیم یا نه حدود 40 روز هم رو ندیدیم و روز به روز دلتنگتر شدیم بعد از اون هم قرار شد واسه اردیبهشت سال 85 عسلک و خونوادش بیان خواستگاری ، نوروز 85 بابا کنارمون نبود و من و مامان و رومینا و خونواده مامانم رفته بودیم شمال و موقع تحویل سال هم اونجا بودیم و عسلک تماس گرفت و به من عید رو تبریک گفت و با مامانم هم صحبت کرد ، وقتی ما از سفر برگشتیم عسلک رفت مسافرت و بعدش هم بابام از سفر آمد با حال نزار که باباییه عزیزم رو 17 فروردین 85 از دست دادم . این موضوع ضربه بدی به روحیه من زد و من دیگه یه دختر آروم و صبور و مهربون نبودم شده بودم یه دختر عصبی که با کوچکترین چیزی از کوره درمی رفتم و داد و بیداد راه می نداختم و کارم شده بود قرص خوردن ، روزی 10 تا قرص جوراجور می خوردم و می خوابیدم ، این روزا و این رفتارها رو رابطه ام با عسلک تأثیر خیلی بدی داشت و من کارهای بدی تو اون روزا انجام دادم که آرشیو وبلاگم رو بخونید همش رو نوشتم مامان هم که این روابط رو بین من و عسلک دیده بود ترسیده بود و مخالف سرسخت ازدواج ما شده بود ، قضیه خواستگاری که عملا یکسال عقب افتاده بود و تو این یکسال مامان نازنین من کلی با من و عسلک حرف می زد و سعی می کرد ÷شیمونمون کنه ولی ما که این همه مشکل بینمون به وجود اومده بود این همه شکاف بینمون بود باز هم اصرار داشتیم که به رابطمون ادامه بدیم . البته یه مدتی که گذشت کم کم من آرومتر شدم و کم کم قرصها رو گذاشتم کنار ولی 6 ماهه دوم سال 85 واسه من واقعا سال وحشتناکی بود عملا دانشگاه نمی رفتم و دو ترم مشروط شدم و همش جنگ اعصاب و دعوا و .... تا سال بابام که دوباره زمزمه های خواستگاری شروع شد و ما هم تعمیرات تو خونه داشتیم که به خاطر بدقولی کارگرها تا مرداد ماه طول کشید و بالاخره 8 شهریور 86 عسلک و خونوادش اومدن خونمون برای خواستگاری و بعدش هم که ما رسما نامزد شدیم و شرط ازدواجمون شد تموم شدن درس و من و دو سال نامزدی ، که البته من درسم تموم نشده هنوز و الان من و عسلک نازم حدود دو سال هست که نامزدیم و عقد نکردیم هنوز قراره همون روز 8/8/88 عقد کنیم . تو این مدت مامانی نازم خیلی خیلی خیلی بیشتر از اونچیزی که می شه گفت به ما کمک کره و همه مشکلاتمون رو به کمک مامانم حل می کنیم و عسلک همیشه خونه ماست و در واقع مامانم می گه شما وقتی عروسی کنید انگار من دو تا از بچه هام از پیشم می رن و تو این مدت خیلی زحمت ما رو مامانم کشیدم و در واقع من و عسلک دو سال که داریم با هم زندگی می کنیم و خیلی از مشکلات رو پشت سر گذاشتیم و خیلی هم پیش رو داریم . از سال 85 سعی کردم همه اتفاقهای مهم رو تو وبلاگ بنویسم یه چند ماهی هم تو وبلاگ آرامش دل می نوشتم که همه نوشته ام یه دفعه ای پاک شد . من اینجا و شما دوستهای خوبم رو خیلی دوست دارم و خیلی وقتها شما تونستید کمک کنید به ما . برامون خیلی دعا کنید که شروع زندگیمون آرمانی باشه ، خیلی برام مهمهکه شروع خوبی داشته باشیم . دوستتون دارم بازم میام
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:48 توسط رویا
|
|
||