تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
عیدانه

امسال دومين سالي بود كه قرار بود برام عيدي بيارن

اااااي جونم

دو هفته عسلك دوندگي كرد آخرشم ....

اصلا بزار بنويسم ...

* * * روز شنبه ساعت 7.30 عسلك اومد دنبالم با هم بريم بامبو لوستر ببينيم براي مامان ، خب ترافيك بود ما هم نرفتيم ..... يعني فقط از داخل ماشين نگاه كرديم و مستقيم رفتيم جهان مامان و رومينا هم اومدن اونجا و 2 ساعت مغازه رو بالا و پايين ديديم و فقط لز يه مدل خوشمون اومد كه عسلك و مامان جونم متفقاً مي گفتن واسه سالن ما بزرگه قرار شد بريم چند جاي ديگه هم ببينيم اگه پيدا نشد كه بياييم و بخريم واومديم خيام و آخر سرم از بامبو خريديم و چشمگير :-P

حالا اونموقع شد ساعت 11 منم به عسلك گفتم هفت سيني رو كه سفارش دادي بزار فردا برو بگير الان ديگه ديروقته و نيستن ...

***  ساعت 11 بود رسيديم خونه ، خواهر عسلك تماس گرفت گفت بابايي ساعت 5 صبح دراومده بيرون و هنوز خونه نيومده عسلك رو هم چون گوشيش قطع بوده پيدا نكردن تا باهاش تماس بگيرن ...عسلك بيچاره هم كلي زنگ زد و اينور بزن اونور بزن همه بيمارستان ها – 110 – اورژانس – حتي پزشك قانوني همه اظهار بي اطلاعي كردند ... ديگه ساعت 2 بود که خوابيديم .

*** صبح روز يكشنبه ساعت 9 به زور از رختخواب اومديم بيرون و يه دوش گرفتيم ساعت 10 بود كه خواهر عسلك زنگ زد و گفت بابا بيمارستان رازي هستش ، گويا سكته كرده بوده ( بنده خدا ) و بيهوش بوده و اونجا داخل CCU بوده و هيچ كس هم هيچ شماره اي ازش نداشته كه تماس بگيره اطلاع بده ....

*** خب ما ديگه خيالمون راحت شد كه لااقل پيدا شدن ، اونروز ما مثلا كلي كار داشتيم .... ساعت 11 با عسلك رفتيم كه كاراي نيمه تموم رو واسه عيدي تموم كنيم .... مغازه اي كه هفت سين رو سفارش داده بوديم بسته بود ( واااااااااااااااااي ) تماس گرفتيم و گفتند عقدكنون آقا پسرش هست و رفتن تهران ، تازشم اون آقاهه پررو كه قرار بود بياد لوسترهامون رو نصب كنه هم نيومد .....

*** بالاخره با كلي دنگ و فنگ همه كارا انجام شد و مجلسمون هم خيلي خوب برگزار شد و من كلي عيدي گرفتم ....

*** عباس بعد از مهموني رفت سر كار و ساعت 9.30 اومد دنبالم بريم 7 سين رو بگيريم ، رفتيم داخل مغازه عسلك با آقاهه دعوا شد و منم بدون هفت سين موندم .... عسلك هم براي اينكه از دلم دربياد برام جييييگر خريد ....

 

حال بابايي عسلك بهتره ولي هنوز تو بخش نياوردنشون .

عيدي من ( 2 تا مانتو – شلوار كتان گوگولي – شلوار لي – كفش – ساعت – پارچه - ۱۰۰تومن پول و سكه و باقوا و آجيل و هفت سين بود )

عيدي عسلك ( شلوار رسمي – 2 تا شلوار لي – يه كت اسپرت جيگولي – يه بسته كادوي جييگر – و يه عيدي گنده  واسه ماشينش بود )

 ديگه همين ديگه

باز خدا رو شكر كه 13 به در نبود تا نحسي 13 ما رو بگيره

دوستتون دارم...

بازم ميام

 

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:41  توسط رویا  | 

آرامش دل

سلام دوست جونيها

خوبين خوشين

ماه اسفنده و كلي كار خونه و حسابي مشغوليد ؟؟؟؟

مي دونيد امسال آخرين عيديه كه من خونه مامانم هستم و امسال آخرين تولدي بود كه من خونه مامانم بودم و آخرين 8 اسفندي كه باهم خونه مامانم جشن گرتيم .....

دلم همش يه طوريه .... دلم همش تنگه واسه اين احساسا ... دست به هر كاري مي زنم سعي مي كنم تا ته ته خاطراتم حفظش كنم ....

8 ماه مونده تا عروسيمون و من كلي نگرانم

كلي كار داريم براي انجام دادن .... كلي برنامه داريم .... ايشالله خدا كمكمون كنه و همه چي رديف بشه .....

از الان بهتون گفته باشم 8/8/88 عروسيه رويا و عسلكه ها ....

هيچ عذري قابل قبول نيست

مثه نامزدي نشه ها .... بايد حتما بياييد ...

از همشهريهاي عزيز بيشتر توقع دارم ها .....

تيلا جونم و گلهاي خوشگلش – مريم پاييزي عزيزم و همه دوستاي گل  گلابم .....

راستي ما بازم كلي ماجرا داشتيم .... من بازم واحد كارم عوض شده .... بازم دوباره عاشق عسلك شدم و با كمك اون نازنينم داريم زندگيمون رو مي سازيم و رو به بهبود ميريم و هميشه و همه جا به دعاهاي شما محتاجم ....

يه چيز ديگه تو تموم مدتي كه نبودم و اينجا نمي نوشتم يه وبلاگ ديگه داشتم كه اونم برام عزيز بود نه اندازه روياي نيمه شب ولي خيلي دوسش داشتم همه تنهاييهام و دردهام و غصه هام و هر چيز يواشكي من و عسلك اونجا بود ....آدرسش رو هم به هيچ كس حتي عسلك نداده بودم .... فقط مثه يه دفترچه خاطرات بود برام ... دليل اينكه آدرسش رو اعلام نكردم يكيش اين بود كه اونجا فقط وقتي اتفاق بدي مي افتاد مينوشتم و يا چيزايي كه هيچ موقع روم نمي شه به شما دوست جونيهام بگم و گاهي هم شيطونيهامون با عسلك كه اگه كسي مي خوند ..... ولي يه روز كه با دل پر غم مي خواستم اونجا بنويسم تا آروم بگيرم ...ديدم كه همه پستهام به جز يكي دو موردش پاك شده ... ميتونم بگم تو تموم اين مدت بدترين اتفاقي بود كه افتاده .... من عاشق اونجا بودم  ولي .....www.daftare-siah.persianblog.ir  اينم آدرسش ....

زهرا جونم پيغامتو الان گرفتم و از ته دلم خوشحالم كه يافتيدمت

دوستتون دارم ...

باز ميام .....

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:49  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker