تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
یه سال دیگه
ای خداااااااااااااااااااااا

عید قربانه هااااااااااااااااااا

می بینی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..... می فهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا مگه تو خدا نیستی...........

خدایا بریییییییییییییییدم .........ببین منو

خدااااایاااااااا یادته منو؟؟؟؟

چرا اینطوری شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

عسلکم دوستت دارم .....دلم داره میترکه ..... دوستت دارم

خیلی ...خیلی

دلم تنگ شده برات..... خیلی زیاد

عیدتون مباااااااااارک

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:45  توسط رویا 

همه چی و هی چی

سیییییییییییییییییییییییییییییلام سیلام

خوفید ؟ خوشید؟

من که خوبم ...جاتون خالی...

یه عالمه کار دارم و هیچ کاری انجام نمیدم .... سرم خیلی تو محل کار شلوغ میشه ...دلم میخواد راجع به هر روز همون روز بنویسم ولی اصلا فرصت نمیکنم ....

خونه هم که میام اینقدر خستم یه کمی کوچولو میخوابم و بعدش هم به کارهای دانشگاه می رسم کمی و بعدش هم وب خونی می کنم ...ولی واسه نوشتن اصلا دستم به کیبورد نمیره ....نه میتونم کامنت بزارم ...نه تو وبم بنویسم  ...

روز چهارشنبه بالاخره طلسم شکسته شد و من و عسلک و رومینا رفتیم آتلیه تا عکسامون رو ببینیم ....خیلی ناز شده بود ...نازنین من خیلی خیلی خوشگل افتاده بود ...حالا 1 بهمن آماده میشه ....ووووووی خیلی مونده هنوزاااا  ....

تا حالا ده دفعه به نیت خرید دراومدم بیرون ولی فقط یه کاپشن نیم تنه خریدم ...تیریپشو خیلی دوست میدارم ولی دلم یه پالتوی جینگیل مستون هم میخواد .... نمیدونم چرا اون چیزی که میخوام رو پیدا نمی کنم .... یعنی با سایزم جور در نمی آد ....اونی که خوشم می آد دقیقا کیپ تنم میشه و عسلک دوست نداره این همه تنگ بپوشم و اونی که خوشم نمی آد آزاد و مناسب هستش ....

گمونم مجبورم پارچه بگیرم و بدوزم ....

واسه بوت هم بعد از کلی گشتن یه چیزی خوشم اومد که هم عسلک پسندید و گفت قد ساقش مناسبه و هم خودم خوشم اومد ...حالا جالب اینجا بود که من مشکی میخواستم سایز پام هم 40 هستش ...حالا 40 برام تنگ بود که مشکی هم داشت ولی 39 اندازه اندازه بود ولی مشکی نداشت ...ای خداااااااااا ...چش بود اون کفشه؟؟؟

روز پنجشنبه من یه خانم به تمام معنا بودمها .... از اون خانمها که مثلا یه مشکلی دارن و مجبورن کلی کار کنند و پول در بیارن .... بعد از اینکه کارم تموم شد عسلک اومد دنبالم و رفتیم واسه خرید کفش که اینطوری شد بعدشم رفتیم یه مغازه دقیقا 11 تا دامن تنم کردم یه چیزی میخواستم که بلند باشه و پاهام مشخص نشه زیاد و خدایی دوست عسلک هم خیلی دامن تو اون سطح داشت ولی هیچ کدوم رو نخریدم ....بعدش هم واسه پالتو میخواستیم بریم که بی خیال شدیم و بعدش هم واسه عیدی عید قربان من میخواستیم بریم النگو بخریم که باز هم وقت نشد  .... ساعت 2 هم رفتم پیش داداشی تا اون بره پیش گلی خانم همون ساعت 4 هم عسلک یه کار پاور داد دستم تا انجام بدم که کلی طول کشید و 40-50 تا اسلاید شد و بعدش هم یه کار تایپ ...دیگه داشتم از خستگی میمردم حالا این وسط عسلک هم دستور فرمودند که برو حموم حتما .... ای خدااااااااا ...تازشم شنبه هم امتحان داشتم که چون جمعه مهونی دعوت بودم مجبور شدم پنجشنبه بخونم درسمو .... شب هم که مثه مرده خوابیدم ....

دیگه دیگه اینکه نمی دونم یادتون هست یا نه که عسلک یه خواهر زاده داشت که  با من همسن بود و ایشون یه دو سه باری حسابی منو جزونده بود ...در واقع اینکه من خواهر شوهرام و مادر شوهرم ظاهرا که الان خوبن و مظلوم و بی سر و صدا ولی اون یدونه برای هفت جدم بسه اینقدر که تیزه زبونش .....

حالا واسه ایشون چند وقت پیش خواستگار اومده بود و دیشب یعنی 23 آذر مراسم بله برونش بود ...وای من که همینطور مونده بودم بس که این مجلس سنتی برپا شد .... نمیدونم مراسم من خیلی بدون این رسم و رسومات بود یا اینها خیلی دیگه .....

 ولی در کل خوش گذشت به من ...چون بیشترمن  تو معرض دید بودم و همه کلی از من تعریف کردن ، انگاری همه اومده بودن عروس جدیده رو ببینن ...نمیدونم رو چه حسابی اونهمه ناز شده بودم من اونشب ....عسلک که دیگه داشت همونجا من رو میخورد پسر بد خجالت هم نمیکشه جلو جمع آبرو نذاشت واسه من ...هی هم همین چشمش می افتاد به من میگفت من شب تو رو می کشم ....آخه به من چه ...اصلا من با این دماغم دخمل به این زشتیم ....اینم مکالمه شبانه من و عسلک -----> من : عسلکم میدونی ...من خیلی خوشحالم که تو این همه نازی و قیافه مردونه داری و چهار شونه ای و من کنارت ریزه میزه به نظر میام .... خوشم میاد هر جا میریم با افتخار میگم ایشون شوهرم هستند ....تازشم مرسی که تو عکسها خوب می افتی و عکسهای نامزدی من رو خراب نکردی .... تازشم دوستام هم که اومده بودن همه میگفتن شوهر به این خوشگلی رو از کجا پیدا کردی و همینطور که یه قلب بالا سرم بود و داشتم لاو میترکوندم واسه عشقم و خودمو لوس می کردم .... عسلک : ولی میدونی من دلم میخواست تو زشت بودی .... اصلا دلم میخواست رویای من یه دکمه داشت که هر وقت می رفتیم بیرون زشت می شد و همه برجستگی های تنش کومچولو می شد .. . هر وقتم من میومدم پیشش مثه حالاش هوووووووووووولو میشد ...جیگر میشد ...توپولی میشد ...

آخه من چی باید میگفتم اون موقع .....

دیشب با عسلک راجع به دانشگاهم حرف زدیم ...میخوام برم با مدیر گروهم صحبت کنم ... بگم که اینقدر عقب موندم از درسها ... میخوام بگم کمکم کنه...عسلک میگفت شاید با اون حرف بزنی و از روی ایشون خجالت بکشی و بری سر کلاسهات ...میدونید من اصلا حس دانشجو بودن ندارم .... ولی از این موضوع خوشحال نیستم ها ...فقط روم نمیشه برم دانشگاه مخصوصا الان با این ابروهام .....ولی دیگه قراره که برم و صحبت کنم با ایشون ... ایشالله که جور میشه همه چی ...

همین دیگه .... آهان یه چیزه دیگه .... من به شدت به ماشین نیاز دارم ....کــــــــــــــــــــــــــــــــمک ...سخته ها بدون ماشین بودن .....

همین دیگه ....

بازم میام ...

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:58  توسط رویا  | 

نومزدنگ

سلام سلام سلام

کی من رو یادشه؟؟؟

بابا منم دیگه ... رویای نیمه شب ....همون دخمله که جشن نامزدیش بود...همونی که هیکشسی دوسش نداشت و نیومد پیشش....

اصلا حالا که اینطوریه من 10 دفعه عروس می شم تا بالاخره یه دفعشو دوست جونیهام بتونن بیان...

تازشم تو این چندین روزی که نبودم خب کلی کار داشتم ...کی گفته من رفته بودم قهر خونه بابام؟؟؟

کی گفته بود که فکر کرده بودم کاشکی خونمون تهران بود تا دوستهایی که برام خیلی عزیزن میبودن تو جشنم....به قول عسلک NP.... بی خیال گلم ....

خب این همه از اون روز گذشته من هنوز همه چی یادمه ها ... واقعا روز به یاد موندنی بود برام .... قبل از مراسم که دوندگی زیاد داشت که تا یه جاهاییشو گفتم براتون ...حالا میشه همون روز

روز جمعه ساعت 8 با صدای هوار یه مامانی گل ( البته بعد از نیم ساعت قربون صدقه و عروس عروس گفتن ) از رختخوابم دل کنداندم  و چپیدم تو حموم .... تو حموم یه نیم ساعت اول تووووپ بودم و صدام رو سرم بود که بارون میاد چا چا پشت خونه رویا رویا عروسی داره دمب خروسی داره...بعدشم ناحیه ای در پشت گردنم وجود دارد که در سال 1385 یک تومور مشکوک در آنجا پدیدار شد و ما هم نصفی از آن را به دنیای فانی وارد کرده ایم تا پاتالوژی شود و نصف دیگرش هنوز هم سر جایش است و از آنجایی که ما اصلا کار امروز را به فردا نمی اندازیم اصلا راجع به آن فکر هم نمیکنیم همی .... بله دیگه من که نمیتونستم روی بخیه هام رو اپی لیدی کنم ...خب آدم میترسه دیگه چه برسه به من  ..... واسه همین هم به سراغ تیغ ونوس جینگیل مستونیم رفتم و از رومینا دعوت کردم بیاید در حموم و ترتیب موهایی که بر روی بخیه است رو بده

همونطوری که رومینا مشغول عملیات پاکسازی بود من هی هی هی حالم بد میشد تا اینکه دیگه نتونستم رو پام وایستم و نشستم رو یه صندلی که تو حموم هستش و واسه وقتهاییه که داداشی پاش تو گچه ( یعنی اکثر     مواقع ) بعدش هم مامانی جونم رو صدا کردم و اومد با دوش دستی کف رو از رو تنم زدود و من رو همانند یک جنازه آوردن رو فرش خوشگل اطاقم که کلی دوسش دارم پهن کردن ....مراسم شربت بیدمشک خوری تموم شد و من حالم یخده جا اومد و دوباره رفتم زیر دوش تا موهام رو درست و حسابی آب بکشم و بعدش هم کفش و وسایلم رو برداشتم و با مامان رفتیم آرایشگاه فکر کردین من عصبی بودم....فکر کردین دلم شور میزد ....نه بابا ...خرسند و سرخوش ..... قرار بود ساعت 9 اونجا باشم که به دلایل بالا 9.30 رسیدم ولی..... چی فکر کردین پشت در بسته بودم ....تا 9.45 یکی از خانم ها که کمکش هست اومد و در رو باز کرد و ما رفتیم داخل و چون مامان خودم هم ساعت 10.30 وقت داشت واسه آرایشگاه دیگه من رو سپرد دست همون خانمه و رفت...حالا چی حدس میزنید....رفتیم تو و دیدیم برقها قطعه...چیه چرا اینطوری نیگا میکنین....من که اصلا هول نشدم ...فقط میخندیدم...خانمه گفت تا موهات رو بپیچم وصل میشه برق و میری زیر سشوار ....موهام که تموم شد گفتم حالا ناخنهامو بچسبون ....اون که تموم شد گفتم حالا لاک بزن...حالا آرایشگاه زمهریر ...یخ زده بودم با اون موهای خیس اون لاکها هم که خشک نمیشد تا بخواد طراحیشو بکنه....دیگه ساعت 11 بود که خود خانم آرایشگر تشریف آورد با یه بچه 8 ماهه به بغل و یه پسر شیرین و عشق من که 8 سالش بود...ولی برق ها هنوز نیومده بود ... ما هم نشستیم به بحث در مورد نمایشگاه دکوراسیون و مبلمان که قزوین برپا شده بود و اون بیچاره هم خرید کرده بود و جنس خراب براش فرستاده بودن....

حدود ساعت 11.30 بود که مامانم زنگ زد و گفت کابل اصلی برق خیابون دانشگاه قطع شده و تا ساعت 3-4 برق ندارن بعضی جاها .... چیه؟؟؟ من بازم میخندیدم... دیگه تو اون هوای ابری و آرایشگاه یخبندون که عمرا اگه فکر کنین کرم چه جوری بخوابه رو پوستم ... صندلیو رو به پنجره کردیم و شروع کرد به آرایش کردنم ...خب البته خیلی جیگر شدم ها...( نوشابه داره کسی ؟؟)ابروهام رو هم که همشو کند و هنوز بد از دو هفته فقط یه لایه پرز رو دم ابروم درومده .... رنگ آرایشم بنفش بود که خب بهم میومد چون قبلا هم خودم معمولا تو اون مایع آرایش میکردم .....آهان لباسم رو هم قرار بود خیاط خانم ساعت 11.30 بیاره برام آرایشگاه که همونجا پرو کنم اگه مشکل نداشت که هیچ اگه مشکلی بود زودی بره رفع کنه بیاره.... حالا ساعت 1.45 من آرایش صورتم تموم شده و منتظرم برقها وصل بشه تا موهام سشوار کنه و لباسم هم که زنگ زدم گفته یک ربع دیگه اونجام ...حالا عسلک نازنینم هم از ساعت 1 پشت در آرایشگاه ...آخه فیلم بردارمون گفته بود ساعت یک باید آماده باشی تا سر مزار بابات هم بریم و ساعت 3 هم وقت آتلیه داشتم واسه عکاسی ...حال میکنید برنامه ریزیو دیگه ....ساعت 2 لباس من رو یه خانم کوچولو که دختر اون خانم خیاط بود آورد ... حالا دامنش اصلا اونی نیست که من تو ژورنال دیدم ولی من بازم خندیدم گفتم ای بابا چی کار میشه کرد؟؟؟ بیخیال بالای لباس هم .... اصلا گمونم من لباس یکی دیگه رو مال خودم کردم ( به هر حال واسه عروسی دور این خیاط خانم خط کشیده شد اونم قــــــــــــــــــــــرمز )

ساعت 2.45 بود و من همونطور نشسته بودم تو این فاصله هم عسلک رفته بود کیک رو برده بود تالار و فیلم بردار هم اومده بود داخل آرایشگاه مشسته بود ...وای فیلم برداری هم اونی نبود که قرار بود ...من و عسلک رفتیم پیش یکی از آشناهای عسلک و قرار شد فیلم برداریمون رو VHS بکنه آخه عسلک از DVکم میترسه واسه مسایلی که فیلم پخش میشه و اینها واسه همین گفت که همونجا آخر جشن فیلم رو تحویل بگیریم تا یه میکسر قابل اعتماد پیدا بکنم ....( ای خدااااا خبر نداره چه قدر با موبایل عکس و فیلم گرفتن این دوستهای من ) ولی اون خانمی که قراربود که بیاد و من هم خیلی ازش خوشم اومده بود نیدونم چرا نیومد و به جاش به خانمی اومده بود که بد اخــــــــــــــــلاق بود فجیعاً بعدش هم خیلی از لحاظ قیافه به دل نمینشست و من اصلا تا آخر مجلس نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و اون کارایی که میگه رو انجام بدم ....بالاخره ساعت 3.30 بود که دیدم از واحد بغلی صدای عروس و دوماد میاد (آخه اون کنار آتلیه بود ) رفتیم دیدم که از یه مغازهای با یک کیلومتر سیم سیار برق گرفته کلی التماس تا من 15 دقیقه از برقشون استفاده کنم و موهام رو سشوار بکشم ....یه سشوار دستی کشسدن موهامو و زودی یه شینیون با مزه درست کرد و واسه ساعت 4 من آماده بود البته با یه نقصهای کوچولو که دیگه کاریش نمیشد کرد .... حالا عسلک با دسته گل خوشگل 70 هزارتومنیم اومده دنبالم ( من وارد سالن که شدم به همه دوستام یکی یکی گفتم که اون دسته گل رو 70 تومن پول دادم ) کلی هم فشن و جییییییییییییییگر شده بود ...دست آرایشگرش درد نکنه هلو شده بود فقط نذاشته بود آقاهه به ابروهاش دست بزنه.... وقتی هم که منو دید برق رضایت رو تو چشاش دیدم و این واسم از همه چی بهتر بود ....رفتیم آتلیه و اونجا هم کلی عکس گرفتیم البته چون بعد از ما نوبت کس دیگه بود و ما هم دیر رسیده بودیم به همین دلیل تعداد کمتری از حد معمول عکس انداخت بعد که رفتیم داخل ماشین خانم فیلمبردار لطف کردند و فرمودند باطری دوربین رو جا گذاشتم داخل آرایشگاه ما هم رفتیم اونجا و بعدش هم تو راه تا برسیم هفت سنگان من اینقده عروس خوبی بودم اصلا هم هی هی هی نخندیدم و با همه آدمها تو خیابون بای بای نکردم و اصلا اصلا هم تو ماشین نرقصیدم و اصلا هم جلوی خانم فیلم بردار که چمبره زده بود با اون همکارش پشت ماشین ما عسلکم رو بوس بوسی نکردم تازشم نمیدونم چرا عسلک من رژ از رو لباش پاک نمیشد ....قربونش برم اون روز این همه با من مهربون بود که اگه من اون کارارو هر وقت دیگه میکردم مریده میشدم ....

ساعت حدود 5 بود که رسیدیم تالار ...حالا اینجا رو داشته باشید که گفته بودم تالار صدف یه مجتمع پذیرایی هست که 4 تا سالن داره ...سالن نگینش قرمز و توسی بود و کلی جینگیلی مستون و انگ کار نامزدی....ما چون حدود 220 تا مهمون داشتیم و ظرفیت سالن 170 بود من چون عاشق اونجا بودم گفتم که عیبی نداره از 4 دسته دوستی که دارم یه دسته شون رو دعوت نمیکنم یعنی فقط دوستان وبلاگیم و دوستان دبیرستانم و دوستهایی که تو محل کار خودم و عسلک پیدا کردم دعوت کردم و از اونجایی که زیاد دانشگاه نمیرم دیگه بچه های یونی رو نگفتم یعنی حدود 20 تا مهمون کم شد مامانم هم 20 تا از فامیلها رو کم کرد و گفت خیلی شلوغ نشه سالن ما 180 تا مهمون دعوت کردیم که به گفته مدیر تدارکات اونجا میشد که تا 200 تا صندلی بزارن .... ولی وقتی رسیدم سالن دیدم که واااااا چرا دارن من رو اونطرفی میبرن و کاشف به عمل اومد که چون سالن نگین وسایل گرمایشی نداشت و اون روز به شدت سرد بود در نتیجه سالن رو عوض کردن و ما رهسپار سالن الماس شدیم ....اون سالن آبی و کرم هستش با صندلیهای یشمی .... ولی به جاش یه سن بلند داشت که سفرمو روی اون چیده بودن و خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ شده بود ....وارد سالن شدیم و ب عسلک به همه خوش آمد گفتیم وهمین که خواستم بشین سر جام ییهو بند لباس زیر شیکست و حالا خیاطم سفارش کرده بود که حتما یه دونه یدک پیشت باشه ولی من تو کیفم جا گذاشته بودم دیگه اونیکی بندش رو هم درآوردم ....البته اصلا تابلو نبودها ....بعدش هم که کلی بزن و برقص و شاباش و کلی پولدار شدم کیک بریدیم و کادو گرفتم و باقلوام و گیفت رو پخش کردیم و همه چیز معرکه و بدون نقص اجرا شد واسه شام هم مردها اومدن و کلی خوش گذشت دیگه شب هم عسلک اومد خونه ما و کلی دوباره رقصیدم  ....

جای همتون خالی بود حسااااااابی ....

دفعه بد که بیام کلی عکس میزارم از همه چی ....

فیلمم رو دیدم خیلی بامزه شده تا حالا 12 بار دیدم از اول تا آخر خودم هم همش وسط در حال تخلیه انرژیم ...

دست مامان گلم و عسلک مهربونم درد نکنه که کاری کردن من دلم بخواد هی هی عروس شم ....

هنوز عسلک وقت نکرده بریم آتلیه عکسها رو سلکت کنیم .....

هفته پیش یه نامزدی دعوت بودم که نمیدونم چرا همش گریه ام میگرفت .....

امشب من و عسلک برای اولین بار یه مهمونی با هم دعوت شدیم ...البته قبلا هم با هم رفتیم مهمونی ولی ایندفعه فرق میکنه ....تولد دختر خالمه ....تازشم خودمون جدا کادو میخریم براش....

دلم برای همتون تنگ شده ...این روزا سرم خیلی شلوغه .... دلم یه چند روزی تعطیلی میخواد ...

راستی من واسه نامزدیم حلقه نخریدم ...یعنی یه انگشتر و یه سرویس طلای کوچولو هدیه عسلک بود         به من .... ولی حلقه اصلی رو گذاشتم واسه وقتی که عقد میکنیم ...نمیدونم چرا همه بهم ایراد گرفتن و گفتن باید حلقه رو الان میخریدی....

دوستتون دارم ....

یعنی شما همشو خوندیدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بازم میام...

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 14:13  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker