|
|
عروس خانم |
|
|
به به به....ببین کی اومده ..گل و گلاب رویا خانم ...خوش اومده .... سلام ...سلام ...هزارتا سلام بابا من دیگه عروس شدم .....زودی بیاین و تبریک بگید دیگه..... دیروز یعنی 27 مهر ماه 1386 من و عسلک رسما به مدت یک سال زن و شوهر شدیم ....اوا خاک عالم....چرا همه اینطوری نیگام میکنین؟؟؟خب مامانم گفت باید یک سال نامزد باشین اگه مثه دوتا گنگیشک کنار هم بودین و دهوا نکردین بهههدش عقد کنین... تازشم ما دیگه اتول نداریم ....ماشین رو فروختیم تا عسلک پولشو بندازه تو کار و پولدار بشیم دوباره بهترش رو بخریم... بگم از اتفاقات این چند روز...حسابی دنبال کارای نامزدی و برنامه هاش هستیم دیگه .... فضیه تالار رو دیگه قطعی کردیم تالار صدف همونی که گفتم خارج شهره ولی خیلی خوشگل و با صفاست روز جمعه دوم آذر البته دعوت رسمی از دوستام یادم نمیره ها ....واسه آرایشگاه هم خیلی مردد بودم هر کسی یه جا رو پیشنهاد میداد ...یکی میگفت ژانتی خیلی خوبه و کارش تکه یکی دیگه میگفت همه رو یه شکل درست میکنه و کارش قدیمیه ....یکی میگفت مرضیه حرف نداره ...یکی دیگه میگفت رسما گند میزنه تو صورت آدم ...یکی میگفت فلونی فشن درست میکنه ...اون یکی میگفت پیشش نری ها ازت یه هیولا می سازه ولی در آخر از بین آرایشگاه های زیر یعنی ژانتی ، موگه ، مرضیه ، سحر ، ساحره و بانوی شرقی من دو مورد رو پسندیدم سحر و بانوی شرقی که چون خانم آرایشگر سحر بارداره و اوایل آذر قراره نی نی کومچولوش بیاد به دنیا گفت شک داره بتونه اون موقع سر کار بیاد واسه همین هم بانوی شرقی گزینه انتخابی اینجانب شد.... دیگه ...دیگه لباس هم پس از کلی گشت زدن در خیابانها قزوین و تهران به این نتیجه رسیدم که بدوزم البته خلاف میل عسلک که به شدت از خیاط جماعت میترسه و میگه دست اخر مجبوریم باز هم بریم بخریم ....ایشالله که کارشو خوب انجام میده خانم خیاط آخه از خیاط های معروف شهرمون هستش و دستمزدی هم که میگیره گمونم اونقدری هست که ارزششو داشته باشه وقت بزاره سر کارش ...رنگ پارچه هم که گمونم تو مایه های بنفش انتخاب کنم چند تا لباسی که تهران اون رنگ دیدم خیلی خیلی خوشم اومد.....چهارشنبه این هفته هم یعنی 25 مهر با عسلک تهران بودیم که کلی خرید کردیم ...عسلک کت و شلوار شیک و جیگرش رو خرید و دو تا شلوار لی خووووشگل و یه پیرهن اسپرت مامان و کفش و .... من هم دوتا مانتو خریدم و یه شلوار لی جینگیلی مستون که البته یک سایز کوچیکتر برداشتم که شاید به هوای اون هم که شده یه کم جلو شیییییکمم رو بگیرم و کتونی و یه جفت کفش مجلسی با 10 سانت پاشنه که قراره روزی دو ساعت تو خونه بپوشمش و تمرین راه رفتن بکنم باهاش ....جونم براتون بگه که همون روز هم دنبال انگشتر نامزدی تموم خیابون کریم خان ( گمونم اسمش این بود ) و راسته جمهوری رو سرک کشیدیم ولی واسم انتخاب سخت بود من هرچی میپسندیدم طلا سفید بود و مامان و عسلک هم معتقدند که طلا زرد بردارم بالاخره هنوز حلقه نخریدیم ...یکی از دوستای عسلکم طلا سازی داره اون گفته که با پول ساخت کمتر هر چی که بخوایم رو برامون می سازه حالا شاید هم دادم حلقه ام رو برام بسازن تازشم دستهای من اینقدر کوچولو هستش همه انگشترها یه دستم زار میزد .... آها.... راستی مامان عسلک از مشهد اومد و کلی خوش به حال من شد .....برام یه پارچه پیرهنی خوشگل آورده بودن همون رنگی که عاشقش بودم یهنی بادمجونی ...و یه سجاده بزرگ و خوشگل واسه مامانم و یه پیرهن واسه داداشم و یه گردنبند کومچولو واسه رومینا و یه کم از همون سوغاتی های اصلی مشهد نبات و زعفرون و ... حالا برم سر اصل مطلب ....تو هفته قبل عسلک دنبال محضر افتاد برای خوندن صیغه ...هر جا هم میرفت میگفت ما انجام نمیدیم تا اینکه بالاخره آدرس یه جا رو دادند که فقط همون حاج آقا انجام میده تو قزوین این کار رو و وقت گرفت واسه جمعه صبح که هم مامان و باباش از مشهد اومده باشن و هم خواهر کوچولوش قزوین باشه .... دو شنبه شب هم داداش عسلک و زن داداشش ( جاری بنده ) اومدن خونمون و صورت رو گرفتن مفاد صورت هم این بود ( اولش که یه متن جینگیلی و خوشگل و عرفانی داشت و بعدش هم آرزوی خوش بختی واسه من و عسلک و بعدش میزان مهریه که به شرح زیر است : یک جلد کلام الله مجید ...مهر سنت نبوی .... یک شاخه نبات ...یک آینه و یک جفت شمعدان ...لباس و طلا در حد شئونات ....تعداد 313 عدد سکه بهار آزادی ....یک سفر حج واجب ....سه دانگ یه خانه مسکونی با توافق طرفین ..... و در هر ماهگرد عقد یک شاخه گل تا سقف 1355 عدد ) این مهریه رو خودم تنهای تنها انتخاب کردم و همه بزرگتر ها هم دیگه هیچی نگفتن ...البته یه کمی ناراحت بودن و میگفتند هم تو خونواده ما و هم خونواده عسلک عرف مهریه مخصوصا تو تعداد سکه بیشتر از این هست ولی من این عدد رو خیلی دوست داشتم ....بعدش هم که سه شنبه رفتیم محضر برگه گرفتیم واسه آزمایش ....چهارشنبه صبح ساعت 8 قرار بود بریم ازمایشگاه و بعش راهی تهران بشیم ....که البته ساعت 9 بود که اونجا رفتیم کارای اولیه اش رو انجام دادیم و رفتیم واسه خون دادن .... وااااای چشمتون روز بد نبینه ...من که از آمپول میترسم ...اون خانمی هم که خون میگرفت نمیتونست رگ من رو پیدا کنه و 4 دفعه آمپول رو زد تو دست و خالی در می آورد ...آخرش دیگه عسلک شاکی شد و من هم حالم بد شده بود فشارم افتاده بود پایین رسما کور شده بودم همه جا رو سیاه میدیدم ...عسلک من رو خوابوند رو تخت و رفت برام آبمیوه بخره و اعصابش حسابی از دست اون خانم داغون شده بود من که دراز کشیدم یه کم حالم سر جاش اومد گفتم به خانم که تا عسلک نیومده بیا و بگیر خونم رو که ایندفعه خدا رو شکر درست شد و البته از پایین دستم خون گرفت واسه همین خیلی دردناک بود بعدش هم که عسلک خون داد و من حالم بهتر شده بود عسلک گفت نریم تهران فردا میریم ولی گفتم خوبم راه افتادیم شب ساعت 12.30 بود که رسیدیم و عسلک شب خونه ما موند و فردا صبحش قرار شد عسلک بره سر کار و من هم رفتم دنبال جواب آزمایش که بعد از کلی کلاس های بی ناموسی و زدن حرفهایی که روی من رو باز کرد گفتن که همه چی نرماله....ظهر پنج شنبه هم با عسلک رفتیم خونمون و صورت رو تحویل دادیم و بعدش هم که دیگه من و عسلک هم دیگه رو ندیدیم تا جمعه ساعت 10.30 عسلک با یه جعبه شیرینی اومد پی ما و رفتیم گل فروشی و یه دسته گل جیگر خریدیم و رفتیم محضر تا ساعت 11.30 همه جمع شدن و بعدش هم خطبه خونده شد و من دفعه اول رفتم گل چیدم و دفعه بعد رفتم گلاب آوردم و ذفعه سوم هم زیر لفظیم که یه چک سفید اممضا بود رو از عسلکم گرفتم و یه بله با صدای لرزون گفتم ....ولی خدایی اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر بترسم و استرس داشته باشم ....ولی لحظه قشنگی بود ...بعد از من هم عسلک یه بله با لب خندون گفت و کلی شیطونی کرد ....از راه محضر هم رفتیم خونه ما و زدیم رقصیدیم مامان بی حیای من نزاشت من روسری سر کنم تازشم دامن کوتاه دا بپوشم و نزاشت جوراب شلوار پام کنم و کلی خجالت کشیدم ولی فقط 15 دقیقه اول بعدش با عسلک رقصیدیم و کلی عسلک از موهام تعریف کرد و کلی حرفای بالای 18 سال زیر گوشم گفت من هم که کم رو ...کلی خجالت کشیدم ...بعدش هم با عسلک رفتیم خونه مامانش ایناو انجا هم کلی خوش گذروندیم و همه خوشحال بودن یه عالمه بعدش هم با عسلک رفتیم نمایشگاه دکوراسیون کلی مبل و تخت نیگا کردیم و بعدش هم با مامان و خاله هاو دسته جمعی رفتیم رستوران و یه غدای دبش زدیم به معده و بعدش هم رفتیم خونمون عسلک اومد پیش من و کلی خوش گذشت و بعدش هم خوابیدیم و بعدش هم صبح شد....دیگه کسی هم سوال نکنه که دیشب تو اون اطاق چه خبر بود آخه من بی حیا اونوقت ییهو دیدی همشو تعریف کردما .... دوستتون دارم دوست جونی ها و موقع که میخواستن صیغه رو بخونن برای همتون دعا کردم ....ایشالله که همه ما طعم خوش و شیرین خوشبختی از زیر دندونمون در نیاد.... بازم میام. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:44 توسط رویا
|
|
||
|
|
:)) |
|
|
سلام عزیزای دلم حال من و عسلک خیلی خوبه اصل موضوع اینه که بعد از مراسم خواستگاری خیلی همه چی قشنگ و دوست داشتنی شده بود ولی حالا دیگه هر چی از بدی هاش گفتم بسه از خوبی هاش بگم که کلی حال میده دیگه خبرای بعدی رو هم کم کم میام و مینویسم دوست جونیها مواظب خودتون باشید و بدونین که من همیشه هم خواننده وبهاتون هستم و هم به یادتون بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:0 توسط رویا
|
|
||