تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
خواستگاری

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام ....بابا یکی بیاد و من رو از برق بکشه ......

مردم از خوشی تو این چند روزه .....

خدایا ... ای مهربون تر از مهربون من .... مرسی مرسی که همه چی به خوبی اومد و رفت ......

بچه ها تعریف کنم اون روز رو....

باشه ....

از روز دوشنبه پدر من و مامان و رومینا و احمد دراومدش بیرون ........... واااای باور کنید همه کارهای خونمون مونده بود و هر طرف رو نیگا میکردیم حالمون گرفته می شد .... ولی دیگه چاره ای هم نبود چهارشنبه مهمون داشتیم دیگه .

بالاخره با هر سختی بود تا چهارشنبه ساعت 4.30 مامان بیچاره من کلی کار کرد .... تازه اون نجار بی شووووووور ( بی نمک ) پررو هم تخت و کمد های ما رو دقیقا روز چهارشنبه ساعت 1.30 رسوند به دستمون ... حالا شما فکر کنید واسه هر اطاق 12 تا کارتن بود که باید میرفت تو کشوهای اونها و کمد ها ...مامان من هم که زرنگ فقط اون چیزایی که روش دیده میشد رو چید و بقیه کارتن ها چیده شد در حموم ....ولی خدا رو شکر ظاهر همه چی عــــالی بود ...

چهارشنبه صبح ساعت 7 بیدار شدم و یکم به مامانم کمک کردم و رختخوابها رو جمع کردم و رفتم حموم و خودم رو سابولیدم و هلو شسته رفته اومدم بیرون ..... داداشی هم با دایی ساعت 8 رفتند برای خرید میوه و شیرینی و باقلوا و این مخلفات ساعت 9 هم خاله ها اومدن خونمون منتظر نشستیم تا تخت و کمد رو بیارن و تو این فاصله هم یه گردگیری کوچولو کردیم و ظروف مورد نظرمون رو ز بوفه درآوردیم و این کارای اولیه دیگه تا ساعت 12 که من خونه بودم همه کارای خورده ریزه تموم شده بود ولی اون گندهه مونده بود هنوز .... آره دیگه همون تخت و کمد ...ساعت 12.30 رفتم آرایشگاه و دیگه با خیال راخت تونستم 3 ساعتی بشینم تو این فاصله هم هی هی با خونه تماس میگرفتم و جویای آمار کار میشدم که دیگه ساعت 3.30 مامان جونیم زنگ زد و گفت همه کارا تموم شده حالا میخوام به سر و وضع خودم و رومینا برسم داداشی هم وقت ارایشگاه داشت تا کاملا خودش رو خوشگل کنه و همه بفهمن دوماد بعدیه ... حدودای ساعت 3.40 بود که من هم آماده شدم و رفتم پیش عسلک نازنینم که با صبر تموم نیم ساعتی دم در آرایشگاه منتظرم بود .... بهدشم عسلک یه کم عصبانی بود از دست شیرینی فروشی که شیرینی رو سفارش داده بودیم آخه یه شیرنی فروشی تو قزوین هست به نام عمو نوروز که شیرنی هاش خیلی خوشگل و جینگیلی هستش و ما هم سه شنبه رفتیم اونجا تا یه بیعانه بزاریم و سفارش بدیم یه جعبه برامون نگه داره واسه فذداش که میدونستیم چون عیده زود می برن شیرنی هاش رو ... ولی یه دختر کودن اونجا بود که گفت ما براتون آماده میکنیم و اینجا 4-5 تا قناد داره و شیریش تموم نمیشه  بیعانه نیاز نداره فردا هر وقت بیاین هستش ... ولی وقتی عسلک رفته بود دنبال شیرنی دیده بود همش تموم شده ووو بهدشم چندتا فحش ناموسی تو دلش به اون خانمه که کودن بود داده بود و رفته بود دربه در تو شهر دنبال شیرینی البته بعضی جاها هستش که شیرینیهاش مونده بوده ولی خوش نام نبوده و عسلک میخواست حتمن از یه جای خوب بگیره ... بالاخره از یه جایی خریده بود که انصافا خوب و خوشگل بود شیرنی هاش ....آها اصل ماجرا یادم رفت ... من که از ارایشگاه اومدم بیدون عسلک برام آبمیوه گرفته بود خوردیم و یه کم آرومش کردم و زودی رفتم خونه و تو سیم سوت آماده شدم و رفتیم آتلیه ... وای یه 20 دقیقه هم اونجا معطلی داشتیم که تو این فاصله رفتیم تج گل جینگیلی و خوشگلم رو گرفتیم و اومدیم و رفتیم کلی عکس گرفتیم و کلی خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم ژستهای .... گرفتیم و بعد هم عسلک من رو تا ساعت یه ربع به پنج رسوند خونه تازشم مامانم گفته بود بگو که اگه میتونن یه ربعی دیرتر بیان که عسلک  هم خیلی خوگشل پیچش داده بود خونوادشو من هم تا رسیدم خونه لباسهامو عوض کردم و لباس مناسب پوشیدم و یه پا عروس خانم شدم ساعت 5.15 هم عسلک و خونوادش رسیدن ...

باورتون میشه که مثه یکی که تو قطب زندگی کرده میلرزیدم؟؟؟؟ نمی دونم اونهایی که خواستگار غریبه براشون می آد چه حسی دارن .... من که تو استرس غرق بودم ..... آره دیگه اومدن و 5 دقیقه اول سکوت محض بود و اولین سر حرف رو لیلا جون خواهر عسلک باز کرد و کم کم مجلس یخش باز شد و دایی که این همه ازش می ترسیدم هم حسابی خوب نقش بازی کرد و کلی هم از من و مامانی تعریف کرد .... همه حرف زدن و دیگه نوبت عسلک ناز و مهربونم رسیده بود که تو این جور مواقع زبونش بسته میشه و کلی قرمز شده بود و خجالت کشیده بود .... ولی وقتی حرف زد کلی دل من پرواز کرد و من رو با خودش برد تو ابرها و به داییم و مامانم قول داد که همه سعی خودش رو برای خوشبختی من بکنه .....

ساعت 6.30 بود که دیگه خونواده عسلک عزم رفتن کردن و لیلا جون نشون من رو گذاشت رو میز و خداحافظی کردیم و رفتند ....

بعد از رفتن مهمونها هم خونمون جشن شد و من و داداشی و خاله کوچولوم کلی رقصیدیم و حتی مامان بزرگم هم به خاطر من کلی خوشحال بود ....

در کل همه چی خوب بود ولی ما تو این مراسم چایی ندادیم شربت دادیم که خدا رو شکر نه من هول شدم که بریزم و نه عسلک موقعی که میخواست من رو زیر چشمی نیگا کنه هول شد ....کلی هم خوشگل شده بودم و خواهر شوهر عزیزم این موضوع رو خاطرنشان کرد .... عکش هامون هم 31 شهریور آماده میشه که اگه عسلک اجازه بده شاد بزارمش اینجا فعلا عکس گل و نشونم رو میزارم تا ببینید و حالش رو ببرید ....

خیلی دوستون دارم ...دعا برای من یادتون نره ها ..... ایشالله همیشه همتون سلامت باشید ....بوس بوس

بازم میام .

گل خوشگلم

خودتون گلین

این هم کادوی اقای دوماد

این هم کیک تولد عسلک که مخصوص فیروزه جونمه

2 نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:32  توسط رویا  | 

خواستگاری
پریشب یعنی ۳۰/۵/۸۶ لیلا جون تماس گرفت و از مامانم برای خواستگاری وقت گرفت و قرارمون گذاشته شد .... چهارشنبه ۷/ ۶/۸۶ ساعت ۵ بعد از ظهر....

یا امام زمان خودت کمکموت کن تا کنار هم خوشبخت بشیم.....

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 16:22  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker