تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
دوباره کارمند شدم

سلام دوست جونی ها…خوبید…من دیگه دوباره قراره برم سر کار و میترسم دوباره وقت نکنم بیام پیش شما عزیزام اصلا هم دوست ندارم که اینطوری بشه….دلم براتون تنگ میشه واقعا ….به هر حال امروز آقا بزرگ صدام کرد و کلی باهام حرف زد و من هم بدون رودربایستی همه شرایطم رو گفتم….اون هم پذیرفت و گفت شما برای من یه نیروی ایده آل هستید….قرار شد دوباره از امروز ساعت 5 مشغول بشم….

عسلک ناز و ملوسم جمعه با سه تا از دوستاش رفته بودن شمال …. خیلی خوش گذشته بود بهشون و کلی شیطونی کرده بودن…حالا هم پوستش سوخته و نمیذاره من بغلش بگیرم آخه می سوزه تنش الهی قربونش برم سرخ سرخ شده…میدونین به همون نسبتی که من سبزه تند هستم عسلک سیییییفیده و البته سیفید سیفید 100 تومن سرخ و سیفید 300 تومان حالا که رسید به سبزه یه دنیا هم می ارزه این دقیقا شعریه که عسلک واسه من میخونه و منم همیشه از خدا میخوام که نی نی ناز و خوشگلم 100 تومنی بشه(اییییی جووووووونم)

یاسی مهربونم مامان دنی خوشگل و عسلی من رو به بازی ابر دعوت کرده بودن که گفتم این دمه آخری(گفتم که دوباره مشغول به کار شدم) به وظیفه خودم عمل کنم…..

اگه یه ابر داشته باشی چیکار میکنی؟؟؟این سوالیه که وقتی دوم دبیرستان بودم یه دفعه یکی پرید جلوم و گفت انسیه(اسم من تو شناسنامه انسیه هستش) اگه یه تیکه ابر داشتی چی میکردی و من هم بدون هیچ فکری گفتم خیسش میکردم اونقدر فشارش میدادم تا همه آبش درآد…..من اونموقع اولین چیزی که اومد تو ذهنم ابرای اسفنجی بود و این حرفم باعث شد که تا چند وقت دوستای شیطونم به من بخندن آخه میگفتن ابر نشونه شوهر آدمه و جواب این سوال کاریه که تو با شوهرت میکنی….به هر حال اون موقع اون فکر رو کردم ولی الان با علم به اینکه میدونم تعبیرش چیه و این ایهام رفع شده و میدونم منظور کسی که سوال میکنه ابر آسمونه و ربطی به شوهر آدم نداره (البته احتمالا) جواب میدم که بهش میگم آخه تو برو پیش فامیلاتو بهشون بگو شما چه مرگتونه که این همه افراط و تفریط میکنید یه روز در عرض بیست دقیقه 2 متر تگرگ میریزید سر درختای بیچاره یه روز باید نماز بخونیم و کلی دعا کنیم تا شما یه کم ببارید یه موقه در یه ماه دو دفعه سیل راه میندازین و یه موقع کشتی ها رو به گل مینشونی ….ای بابا یه کم متعادل باشید دیگه….بعدشم شاید یه تیکش رو بخورم مخصوصا اگه از اون قمبلیهای جیگر باشه…. یه کمش رو هم میدم عسلک تا بخوردش….شاید هم نخواد بخوردش…یه کمش هم میزارم واسه وقتی که جیگرم داره رانندگی میکنه و آفتاب چشمشو اذیت میکنه …میگم بیاد و آسمون اون تیکه رو ابری کنه…..دیگه نمیدونم چیکارش میکنم بیچاره رو ولی حتما چند شب با عسلکم روش میخوابیم و حالی به حولی

حالا نوبت دعوت شده…..خب من نمیدونم باید کی رو دعوت کنم ولی هر کسی که بنویسه با اشتیاق میخونم….پس زودی بیاین و شرکت کنید تو این بازی مهیج…

برای من و عسلک دعا کنید…راستی اون مسابقه ینگیلی ها که من عاشق اینم که ببینمش نمیدونم چرا برنامش رو با خواستگاری من تنظیم میکنه همین که اون عقب افتاد این هم عقب افتاد…

دوستتون دارم….برای اینکه دیگه شبهه ای ایجاد نشه هیچ کس هیچ کسی رو نبوسه خودم تریب همه رو میدم

بازم میام.

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:15  توسط رویا  | 

پس از مدتها

سلام دوستای خوب و خوشگل و بلا و جیگرم ......

من بالاخره اووووومدم....  الان همتون این شکلی شدین؟؟

خوبین ؟ خوشین ؟ مماخاتون چاقه؟؟؟البته قطعا اندازه مماخ من نیست.....خاک عالم من گفتم دماغم بزرگه؟؟؟کی گفتم  ....نه جیگر مماخ من اندازه فِندوقه...... کولن من خیلی خوشگلم...اینم عکسمه

جونم براتون دونه دونه خبرهای مهم رو جار میزنه ......

اول اینکه مرسی بابت دعاهاتون و حرف های آرام بخشتون که مثه آلپروزولام بود واسم (همون قرصی که من همیشه باهاش خودکشی میکنم )....ها؟؟؟ کی گفته من این روزا خودشی کردم....نه به خدا..... به هر حال من و عسلک هم همه چی رو سپردیم به خدا و گفتیم هر چه باداباد  ...ولی اصل قضیه سر زیرآب زنی بود و تهمت و اینکه تلاش ما و در افتادن با طرفمون بی نتیجه هستش و به هر حال هر چی خدا بخواد 100% خیره ....

خبر دوم اینکه من احتمالا دیگه کارمند نیستم.....(سلام----->  این رویای بیکاره) در تاریخ یکشنبه 3 خرداد 86 مامان من اومد محل کارم و گیسای منو پیچید دور دستش و کشون کشون برد من رو پیش آقا بزرگ و (همونطور که من کشیده میشدم رو زمین البته ) و روبروی آقا بزرگ وایستاد و نه ....نه قبلش یه صندلی گذاشت روبروی آقا بزرگ و بعد رفت رو صندلی وایستاد که حدود 8 سر و گردن از اون بلندتر بشه  و شروع کرد به هوار کشیدن آها یه بلندگو از اونا که سبزی فروشای وانتی دارن هم دستش بود ، تازشم چون من خیلی کوچولوام و مامانم خیلی گنده رو صندلی که بود و من هم از موهام آویزون و هر چه سعی میکردم پام به زمین نمیرسید یاد جهنم افتادم و یکی از عذاباش که یادم نیست کدوم معلمم برامون تعریف کرده بود که نمیدونم بابت کدوم گناه خانم های با شخصیت رو از موهاشون آویزون میکنن .....خلاصه مامانم بعد از این کارا یه قمه کشید از جیبش بیرون البته چون موهای من تو دست راستش بود این کارو با دست چپ انجام داد و طی یک حرکت ضربتی در سیم سوت جای من و قمه رو عوض کرد و قمه رو گذاشت رو شاهرگ آقا بزرگ و گفت .....تو غلط وکنی دختر دسته گل من رو که فردا هم امتحان داره اون هم 8 صبح  تا ساعت 11 شب (دقیقا منظورم 23 است ) اینجا نگه میداری ....تو نوفهمی که من روز اول که خواستم  دختر دسته گلم رو بفرستم اینجا گفتم که شرایطش چیهههههه ؟؟؟؟

و در اینجا بود که آقا بزرگ  زانو زد و التماس میکرد که مامان نکشدش و میگفت که به خاطر نیکو و نیما (بچه هاش ) رحم کن و جونم رو نگیر هر کاری بخوای برات میکنم.....مامانم هم از اونجایی که یه نقطه ضعف بزرگ داشت اینکه یه زن رئوفه بخشیدش و فقط دست و پاش رو بستیم انداختیم تو WC شرکت  و من هم کارم را نیمه تمام رها کرده و در جِوارت مامان به یک لوازم جینگیلی مستون فروشی مراجعه کردیم و یه کلاه گیس خریدم  در میان راه با بغض فراوان به مامانم گفتم : آخه جیگرتو بخورم  من قراره سه ماه دیگه عروس بشم اونوقت با سر چچل چی کنم و مامانم هم گفت حقته از ساعت 5 (یهنی 17) دارم میگم به اون مرتیکه بگو و بیا بشین سر درست  ....

حالا اصل قضیه اینه که من به عنوان نیروی پاره وقت رفتم اونجا واسه کار ولی تو یکماه 215 ساعت کار کردم معمولا از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 9.30 الی 10 و البته گاهی هم 11 اونجا بودم .....البته در هفته 8 ساعت نمیرفتم یهنی یه روز در میون 2 ساعت کلاس داشتم که این موقع رو سر کار نبودم..... واسه همینم بود که اصلا وقت نمی کردم وب گردی کنم ....تازشم همین دیروز که حموم رفتم 7 روز بود که وجدانا وقتی واسه حموم رفتن نداشتم و نمیدونم چرا هرکی از کنارم رد میشد این شکلی میشد .....

وقتهایی که اونجا بودم کارم زیاد نبود ولی چون آقا بزرگ وسواس داشت و هرکار رو باید چند بار انجام میداد طول میکشید تا اطلاعات رو به من بده من برای انجام هر کار باید یک ساعت صبر میکردم تا آقا بزرگ مطلب یا نامه یا هرچیزی رو برسونه به من .... وقتهایی که میموندم یه تایمیشو بازی میکردم یا جدول حل میکردم و یا درس میخوندم ولی خب امان از وقتی که کارم تموم میشد و میخواستم برگردم .....عسلک این شکلی بود و مامان اینشکلی   و همشون فکر میکردن تقصیر منه و من باید بگم که میخوام برم همین که گفتم

بله دیگه یکشنبه مامانم رویای کچل رو برد و دوشنبه هم زنگ زدم و گفتم با شرایط شما نمیتونم کار کنم و امروز آقا بزرگ رفته پیش مامان و گفته که من نیرویی مثل خانم.... نمیتونم پیدا کنم و مامان گفته شما یه سری شرایط رو بنویسید و البته حقوق رو هم معین کنید بعد رویا ببینه میخواد اصلا کار کنه یا نه ....

خبر بعدی این که خونمون رو ریختیم رو هم همه وسایلی که داشتیم رو ردش کردیم و کلا مامانم داره عروس میشه  کلی خونمون رو قراره خوشگلش کنیم و وسایل جیگر بخریم....و کماکان قرار خواستگاری از 14 تیر به یه روز دیگه که احتمالا 13 رجب باشه منتقل شد  .....

روابط من و عسلک بسی خوب و خوش شده و البته با یه سری مشکلات که بازم البته من فکر میکنم اگه هر کس دیگه ای جای ما بود مشکلاتش بیشتر بود معمولا وقتی رابطه ای تو یه شکل که باید پیشرفت کنه طولانی بمونه اختلافات و گیر ها زیاد میشه .....به هر حال من که بعد از چند وقت جدیدا احساسم دوباره مثه قدیما شده و دوباره خدا رو از ته دلم شکر میکنم واسه داشتن عسلک و میخوام که هیچی هیچی باعث نشه ما از هم دور بشیم .....

امتحانات هم که افتضاح بود و خوشم میاد ترم به ترم پسرفتم چشمگیره.....

دوستتون دارم و میخوام بدوم بیام خونه هاتون فضولی .....

گل هاتون رو ببوسید (جیگرایی که نی نی ندارن شو شو هاشون گلشونن دیگه )

بازم میام .

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 9:32  توسط رویا  | 

دعا
سلام دوست جونی ها......

رویای نیمه شب خیلی خیلی به دعای شما دوستای گلش نیاز داره.....واسه عسلکش یه مشکلی پیش اومده که اگه ختم به خیر نشه اونموقع خیلی اتفاق های بدی میفته......تو رو خدا دعا کنین.....هر چی میتونید و بهش اعتقاد دارید نذر کنید و برام کامنت بزارین تا دونه دونه انجامش بدم.....

2 نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 21:51  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker