تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
تشکر و بازی ترس

سلام دوست جونی های ناز و ملوس و خوب و مهربونم.......

یه دنیا ممنونم از محبتتون.....و صد البته راهنمایی هاتون....

اوضاع بهتر از قبل شده.... مامانم با عسلک صحبت کرد و من اصلا دوست نداشتم این اتفاق بیفته......خوبی من و عزیزم اینه که زود همه چی رو فراموش میکنیم ولی وقتی یه شخص سوم وارد بحثمون بشه خب ممکنه اون فراموش نکنه ....البته خوب میدونم که تا وقتی تو خونه ی خودمون با مامان و رومینا و احمد هستم هر موقع که ناراحت یا عصبی باشم مامانم خوبه خوب میفهمه و طبیعتا ناراحت میشه و غصه میخوره.....حالا من و عسلک کلی تصمیم گرفتیم با هم و یکیش هم اینه که ناراحتی خودمون رو به دیگران منتقل نکنیم تا اونها غصه بخورن هم مامان من و هم مامان عسلک خیلی مهربونن و خیلی غصه خور..... اصلا مشکل اساسی بینمون نیست ....همدیگرو دوست داریم و همه چی عادیه ولی تو دلامون یه طوریه شاید هم استرس عوض شدن شکل رابطمونه.....هر چی که هست میدونم که این دوران هم میره جزو خاطره های شیرینمون.....

خب حالا بریم سر اصل مهم که کلی تنبلی کردم به خاطرش.....

این بازی ترسه که عزیز دلم درنا جون اووووووه صد سال پیش دعوتم کرده بود و من تنبلی کرده بودم و فقط بهش فکر کرده بودم.....

خدایی چند روز تموم فکر میکردم که از چی میترسم....حتی از همه میپرسیدم.....بعدشم کم کم فهمیدم ای بابا من عجب دختر شجاعیم.....از اون روز بود که اسم مامانم شد مامان دختر شجاع.....ولی بعدش یه شب که یه خوابی رو که خیلی وقت ها میبینم دیدم ....اونموقع فهمیدم که از این خوابم میترسم.....توی خواب من دارم میدوم....یه روسری سفید سرمه و چادر مشکی و همش در حال دویدن هستم و هر دفعه دنبال یه چیز خاصی و کلی کلی داد میزنم ولی صدام در نمی آد......هیچ وقت هم نمیرسم به اونچیزی که میخوام....از خستگی و تشنگی و گرما بی حال میشم ولی باز هم میدوم.....نمیدونم این دیگه چه جورشه ....ولی بد ترینش وقتی بود که تو خواب دنبال عسلک میدویدم و هر موقع بهش نزدیک میشدم یه موجودات زشت و ترسناک و چندش اون رو از من دورش میکردن و به بدترین شکل ممکن منو تحقیر میکردن .....

ترس بعدیم هم مرگ عزیزامه که هیچوقت حتی نمیتونم بهش فکر کنم.....با وجودی که عزیزی رو از دست دادم حتی به نبود اون هم نمیتونم فکر کنم.....من واقعا خیلی شب ها میرم بالاسر همه کسایی که تو خونمون خوابن و این قدر منتظر میمونم تا یه تکونی بخورن و یا نصف شب ها زنگ میزنم به عسلکم و .....اون هم نامردی نمیکنه و جواب نمیده....

یکی دیگه از ترس هایی که واقعا فکرش عذابم میده و حتی از اون موقع که نمیدونستم بچه چه جوری به وجود می آد ترس از داشتن بچه ای معلول و ناتوانه از هر نوعش.....ترس از اینکه نتونم محبت مادرانه رو نثارش کنم...ترس از اینکه نتونم ناتوانیش رو تحمل کنم....و تردش کنم .....یا حتی بهش ترحم کنم....با مامانم هم راجع به این موضوع صحبت کردم و همیشه میگه با پیشرفت هایی که الان علوم پزشکی کرده احتمال این چیزها خیلی کم شده.....و من میترسم از اینکه میگن آدم از هر چی بدش بیاد سرش میاد....

ترس از امتحان خدا و اینکه میدونم خیلی راحت مردود میشم....اینم جزو ترس های منه که زیاد بهش فکر میکنم....

ترس های بعدی هم محدود میشه به ترس از آینده و زندگی با عسلک و ترس از نداشتن امکانات مناسب مالی و این که بتونم از پسش بر بیام یا نه ....اینکه یه روزی یه زن دیگه بیا د تو زندگیمو عسلکم رو از من بگیره و این چیزها دیگه.....

نمیدونم شاید یه روز دیگه تو یه رده سنی دیگه یه طور دیگه ترس هام بروز کنه.....

 

دوست جونی ها دوستتون دارم.....من نمیدونم کی رو دعوت کنم...کی قبلا بازی کرده و کی نکرده ولی میگم که مریم جون ، ماریا جون ، تیلا جون ، و هر عزیز دیگه ای که بازی نکرده بدوه بیاد تو بازی که داره تاریخش میگذره....

عسلکم عاشقتم....

بازم میام.

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:51  توسط رویا  | 

بگو اي مرد من ، اي از تبار هر چي عاشق

بگو اي در تو جاري ، خون روشن شقايق

بگو اي سوخته ، اي بي رمق ، اي كوه خسته

بگو اي با تو داغه ، عاشقاي دلشكسته

بگو با من ، بگو از درد و داغت

بزار مرهم بزارم روي زخم هات

بزار بارون اشك من بشوره

غبار غصه ها رو از سر و پات

بزار سر روي شونم ، گريه سر كن

از آن شب گريه هاي تلخ هق هق

بزار باور كنم يه تكيه گاهم

براي غربت يه مرد عاشق

رها از خستگي هاي هميشه ، باورم كن

بزار تا خاليه سينم برات آغوش باشه

برهنه از غصه هاي دور و ديرين

بزار تا بوسه هاي من برات نوش باشه

تو با شعر اومدي ، عاشق تر از عشق

چراغي با تو بود از جنس خورشيد

كدوم طوفان چراغ رو زد روي سنگ

كتاب شعر رو از دست تو دزديد

بگو اي مرد من ، اي مرد عاشق

كدوم شيون از اين كوچه گذر كرد

هنوز باغچه برامون گل نداده

كدوم پاييز زمستون رو خبر كرد

بزار سر رو شونم گريه سر كن

از اون شب گريه هاي تلخ  هق هق

بزار باور كنم يه تكيه گاهم

براي غربت يه مرد عاشق 

 

 

اين اولين پستيه كه تو محل كارم مينويسم و ميخوام كه با عسلكم كلي حرف بزنم....

نازنينم، من و تو زياد حرف ميزنيم و كم به نتيجه ميرسيم ....اينو هم من خوب ميدونم و هم تو گل خوشگلم.... ميخوام اينجا يه اعترافي بكنم... ميدوني كه ميدونم دوستم داري....ولي دلم ميخواست خودت با حرف هات و كارات حاليم كني....نميخوام اين همه فاصله بينمون غوغا كنه.....نميخوام با وجودي كه هر روز چند ساعت كنار هميم من اينقدر دلتنگت باشم.... هم تو زندگيه خوب و شيرين ميخواي و هم من ... پس اين خودش يه نقطه اشتراكه ديگه.....پس هر دومون تلاش ميكنيم براش.....من از تو ميخوام كه برام هر كاري كه از دستت بر مي آد انجام بدي ...اون موقع ديگه نه پيش خودت نه پيش من شرمنده نميشي......ميدونم كه بهترينها رو براي من ميخواي پس اين همه ادا در نيار....من هم اشتباه كردم...من براي سنجيدن علاقه تو دست رو بد چيزي گذاشتم....ادعا نميكنم برام مهم نيست ولي همه اون هايي كه گفتم كه ميخوام وقتي قشنگه وقتي عزيزه وقتي از به دست آوردن هر كدومشون لذت ميبرم كه تو هم خوشحال باشي و بخواي ..... پس من نميخوام .... ديگه هيچي نميخوام تا ببينم تو چي ميخواي ..... اون برام عزيز تره حتي اگه رمانتيكتر و قشنگتر و عشقولانه تر نباشه ولي عزيزتره......

عسلك من در‌بيا بيرون از اين تاري كه داري دور خودت ميتني ..... من و تو با هميم....براي هميم.....اصلا بي خيال...

دوستت دارم....به خدا راست ميگم.....دوستت دااااااااارم.....

 

پ.ن: دوستاي خوبم....برامون دعا كنيد....من و عسلك زير فشاريم....ترس از آينده داره الانمون رو خراب ميكنه....دعا كنيد كه هر دومون عاقلتر بشيم.... همه چي خوب و روبراهه ها....ولي ....نميدونم چرا اونجوري ميشه .... ما بايد الان كلي خوشحال باشيم ولي بيشتر نگرانيييم...هر كدوممون هم حرف خودمون رو ميزنيم و از اون يكي كلي توقع داريم.....هم من و هم عسلكم كله شقيم.....داريم بهترين روزهامون رو به خاطر هيچ و پوچ از بين ميبريم....البته ظاهر همه چي نرماله ....تو دلامونه كه غوغاس.....دعا كنيد برامون.

میون من و نازنینم فاصله ای به وجود اومده که خواست عسلکه و اون اسمشو نمیزاره فاصله.....بهش میگه منطق....من از این منطق متنفرم ولی دیگه نمیخوام برای از بین بردنش تلاش کنم....میدونین چرا؟؟؟؟

چون عصبی میشم....هاپو میشم....واق واق میکنم و پاچه میگیرم.....به هیچ نتیجه ای نمیرسم و نقشم میشه آدم بده......

من عاشق عسلکم.....اونم عاشق منه ....ولی شکل عشقمون فرق داره......

عباس ناز و مهربون و قوی و خوشگلم....به خدا بهت نیاز دارم....نیاز دارم.....نیاز داااااارم....

بازم میام.

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 14:9  توسط رویا  | 

دلم تنگ شده

سلام دوستای خوب و مهربونم

یه دنیااااا شرمندم به خدا که نمیتونم براتون کامنت بزارم.....به خدا اصلا تو طول روز که سر کارم شب هم که میام خونه خسته ی خسته ام و همش چشام قیری ویری میره.....فقط میتونم بیام و وب های عزیزتون رو بخونم و کلی با شادی هاتون شاد بشم و با غم هاتون غمگین......وقت اینکه بخوام کامنت بزارم نمی شه و میمونه فقط جمعه ها که اونم عسلک همش غر غر میکنه که بازم داری به وبلاگ بازی میرسی.....

ولی یه خبر خوووووب دارم البته بیشتر واسه خودم.....دارم رو مخ آقا بزرگ کار میکنم واسه این که ADSl  بگیرییییییییییییییییم......آخ جوووونم....اونموقع دیگه کیه که کار کنه.....

دوستتون دارم 10000 تا....برای من و عسلک دعا کنید ...... این روزا روزای آخر دوستیمونه و برامون عزیزه و داریم حسابی خوش میگذرونیم....خاطراتش رو یادداشت کردم شاید یه روزی وقت کنم و بزارم تو وب....

بازم میام...

2 نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 12:50  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker