تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
گل و بلبل

گلستان

سلام و دو صد درود....خوبین دوست جونی های خوب و مهربونم؟؟؟؟دلم براتون کلی تنگ شده و دارم از فضولی میمیرم که ببینم تو هر خونه چه خبره؟؟؟جمعه می آم پیشتون....قول.... قول.... قول .

ای جووون

وضعیت کار و بار خوبه...خوش میگذره حسابی....از صبح تا ظهر هیچ کاری ندارم انجام بدم....چون که شرکت نوپا هستش سرم شلوغ نیست اصلا....آقا بزرگه هم گفته که اگه میخوای کارت اینترنت بگیر ولی...قلی جون که مودم نداره....تازشم کی حال داره با دایل آپ کار کنههمه وبلاگ ها فیلتر میشه اونموقع.....  

گلدون 

 امروز ۵ شنبه بود و من تا ساعت ۱۲ باید سر کار میبودم....البته یه کاری داشتم که تا ۱۲.۳۰ طول کشید....ساعت ۱۲.۳۰ عسلک مهربون و عزیزم اومد دنبالم و با هم رفتیم گشتیدیم....کلی خوش گذشت...بعدش هم رفتیم فلافل خووووشمزه خریدیم و تصمیم گرفتیم بریم کنار رودخونه رزجرد بشینیم و بخوریم.....تو راه یییهو ریسیییدیم به اونجایی که این عکس ها رو گذاشتم....قشنگترین جایی بود که تو عمرم دیدم....گل های وحشی و خودرو زمین رو یه دست پر کرده بود و (فکر بد بد نکنیدمن و عسلک فقط گل چیدیم).....

 

واااااااااااااااای عزیز های دلم....کلی خوشگل بود اونجا و جای همتون حسااااابی خالی بود.....

عسلک مهربون و عزیزم مرسی....مرسی که امروز رو برام  پر از خاطره کردی....


پ .ن مهم :مامانی جونم در مورد من و عسلک با داییم و مامان بزرگم صحبت کرده....داییم با وجود اینکه کاملا مخالفه ولی فهمیده که دیگه نمی تونه جلوی خواهر زاده شیطون و ناقلاش رو بگیره....مامان بزرگم هم کلی خوشحال شده.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:34  توسط رویا  | 

حدس بزنین

آخي ....چه دوستاي ناز ومهربوني دارم من كه اين همه به يادم هستن...من كلي دلم براتون تنگ شده بود .

حالا هر كي گفت من كجا بودم....زود باش حدس بزن ديگه خانم گل ....

زود باش ديگه داداشي ....اوا قربون اون لپات بره خاله تو هم اومدي حدس بزني ....

تا اخر اين پست فرصت دارين ها ....

حالا راهنمايي هم ميكنم.بس كه من مهربونم ....

 

روز اول

ساعت 9 : واااي من ميخوام بازم بخوابم...ولم كنين...اصلا بيخيال من نميرم....

ساعت 10 : من تشكيل خانواده دادم ...

ساعت 11: كامپيوتر رو وصل كردم ....

ساعت 12 : يه سربرگ طراحي كردم ...

ساعت 13 : مهمون اومد برامون (مهندس قوامي) ...

ساعت 14 : دستام ميلرزه و چشام داره خواب ....

ساعت 15 : پيش عسلكم و ناهار خوردم و ظرف شستم ...

ساعت 16 : تو بغل عسلكم هستم و دارم استراحت ميكنم ...

ساعت 17 : دوباره پيش خونواده هستم ....

ساعت 18 : واسه مهمون بعدي چاي بردم...(كزت خانواده شدم )

ساعت 19 :خرجي گرفتم و براي خانواده جهيزيه خريدم ...

ساعت 20 :پاشو برو خونتون ‹----- اين عسلكه

ساعت 21 : دارم فك ميزنم ....

ساعت 22 : هنوزم دارم فك ميزنم اين بار با عسلك پاي تلفن.....

ساعت 23 :منتظر عسلكم ...

ساعت 24: «-----اين هم منم ...

 

روز دوم

ساعت 7.30 : روياااااااا بيييدااااااار شووووووو خواب موندي  ‹-----اين ها هم مامان و رومينا و احمد هستند......

ساعت 8 : كارگر اومده خونه ي خونواده جديد رو مرتب كنه .....

ساعت 9 : هنوزم كارگر هست و اين تا ساعت 17 ادامه دارد ....

ساعت 10 : در حالي كه من اين شكلي بودم  ...آدم بزرگه اومد....

ساعت 11 :حوصله ام سر رفته...يواشكي رفتم سراغ تلفن و ...آخه دلم براي عشقم ...اميدم ...عزيزم....عسلكم تنگ شده بود ....

از 8-12 :من مامانم رو ميخوااام،من عسلكم رو ميخوااااام ، من آزاااااديمو ميخواااام....

ساعت 13 : باز هم كزت شدم و واسه كاگرمون ناهار خريدم ....

ساعت 14 : پرواز كردم به طرف عسلك ....

ساعت 15 و 16 و 17:اي جووووون....حالا ديگه قدر اين لحظه ها رو ميدونم...عسلكم ...من عاشقتم...دوستت دارم و اگه بدوني چه قدر دلم تنگ ميشه برات .....

ساعت 18‌: كلي بازم كار كردم و وسايل مربوط به خودم رو مرتب كردم .....

ساعت 19 : سي دي كه عسلكم برام رايت كرده رو ريختم سر هارد و هدفون رو هم وصل كردم به قلي جونم (اسم كامپيوترمه و دقيقا مال 12 نسل قبله)....

ساعت 20: پاشو برو خونتون ‹----- اين باز هم عسلكه.......

ساعت 21 :من و مامان و عسلك تو خيابونيم و داريم خريد ميكنيم و .. راستي روز مادر مبارك ...يه سبد گل جينگیلي هم واسه مامانيم خريديم ...تازشم بستني خورديم .......

ساعت 22 : من اين شكلي بود    آخه داييم من و عسلك رو با هم تو خيابون ديد و اين شكل شد

ساعت 23: شام خوردم و واسه عسلك مهربونم لاو تركوندم ....

ساعت 24:

 

از نيمه شب دوم كه ديگه چي بگم...من كه تا صبح از صداي رعد و نور برق كه كل اتاقم رو آبي ميكرد خوابم نبرد...جالبه كه هر چي هم به عسلك زنگ ميزدم و يا sms  ميفرستادم جواب نميداد...يعني خوابش برده بود؟؟؟؟

روز سوم

ساعت 7.20: به خدا خودم بيدار شدم 0000

ساعت 8: رسيدم خونه جديده وكليدم در رو باز نميكنه....كلي حرص خوردم و به كيد سازه ناسزا گفتم ولي ييهو ديدم يه خانم خوشگل و با شخصيت هم داره مياد انطرف از قضاي روزگار كليد اون هم باز نمكرد ...تا 8.30 كه ديگه همه همسايه ها اومدن و در باز نشد كه نشد .....

ساعت 9:بالاخره با تلاش يك مرد قوي در باز شد و من اومدم خونمون ....

ساعت 10 :آقا بزرگه اومد  ....

ساعت 11 : من كلي كار كردم ...

ساعت 12 : پيرينتر قلي جان كاغذ ميخوره و من كلي كار دارم و الان كاملا هاپو ام ...

ساعت 13 :من باز هم كزت شدم وبراي مهمونمون چاي بردم ....

ساعت 14‌:اين ها رو نوشتم كه ميخونين ....

بقيه اش هم هنوز نيومده....

 

نكات مهم:

1)اي ووووول دارين همتون....از كجا فهميدين منم شاغل شدم؟؟؟؟؟

2) محل كارم تشكيل شده از سه نا اتاق و يه آشپزخونه كوووووچوووولووو.

3) ميزي كه مال منه سييفييده و و قلي جون رو ميزارم روش و البته همه وابسته هاش هم رو ميزه غير از كيسش.

4) پشت سرم يه پنجره اس و نماي پنجره يه زمين خاليه پر از گل شقايق (تابستون و پاييزش رو نميتونم تصور كنم)

5)اينجا در حال حاضر فقط من و آقا بزرگه هستيم و ساعت 7 به بعد يه آقايي هم مي آد.

6)ساعت كاريم هم 14-8 و 19-17 هستش.

8) من اينترنت مي خواااااااااااااام.

9)خوش به حال اونهايي كه نه كار ميكنن نه اگه كار نكنن فكر نميكنن كه چه چيزي از دست دادن(يعني اونهايي كه نميدونن)

10) پس 7 كو؟؟؟

۱۱)مانی عزیزم...الهی من قربون اون شکل ناز و عسلیت بشم....دلم برات یه ریزه شده...عزیزکم تولدت ۱۰۰۰ بار مبارک باشه.

۱۲)دوستتون داريم...من و عسلك و قلي جون....

بازم ميام.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:48  توسط رویا  | 

روزنوشت خوشگل

رویای نیمه شب اسیر یه درد بد و جانفرسا شده...کلی براش دعا کنید.....

نمردما...فقط سرم داره میترکه....

کمک...کمک...کمک

امروز قرار بود عسلک رو ساعت 9 بیدار کنم تا با هم بریم باغ بادوممون و کلی چاقاله بچینیم...ولی من به شدت خواب موندم یعنی ساعت 10.10با زنگ تلفن عسلک عزیزم بیدار شدم و گفتم...وووووووی خاک عالم خواب موندم....عسلک گفت فدای سرت عزیزم...بدبخت شدیم...ورشکست شدیم...درخت های بادوم رو همه رو تگرگ هفته ی پیش شکونده و زده....(نه که ما سرمایه زندگیمون از راه فروش چاقاله و بادوم هستش)....در نتیجه کنسل شد چاقاله خوریمون...ساعت 11 رفتم پیش عسلک تا اگه بشه و خدای متعال کمکم کنه یه سری برم دانشگاه ببینم کسی هست به من لطف کنه و جزوه بده یا....

که یییهو تصمیم گرفتیم بریم کرج تا عسلک کاری که داشت رو انجام بده ساعت 11.30 راه افتادیم و ساعت 2 قزوین بودیم..کلی هم تند رفتیم و تو جاده لاو ترکوندیم و چشم برادران گشت نا محسوس رو به بی ناموسی باز کردیم.....

وقتی هم که برگشتیم رفتیم خرید و بعد از مدت ها غذای عشقولانه ای با هم پخیدیم و بعد هم دو تایی به طور کاملا عشقولانه ای و با تفاهم 100% مریض شدیم...یهههنی سردرد امونمون رو برید بعدشم که هنوز نیومده....

دوستتون دارم جیگملی ها...

بازم میام.

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:31  توسط رویا  | 

توپولویم توپولو....صورتم مثه هلو

سلام دوست های عزیز و مهربونم

اومدم یه اتفاق مهم در تاریخ زندگیم رو ثبت کنم...فکر میکنین چی شده ؟؟؟

نه بابا قرار خواستگاری هنوز فیکس نشده...البته خودم و عسلک 14 تیر رو انتخاب کردیم که هم پنجشنبه اس و هم تولد حضرت فاطمه...حالا ببینیم چی میشه .

چی ...مامان شدن اطرافیانم؟؟؟نه بابا....اصلا بی خیال میگم خودم....

من جمعه این هفته مصادف با 7 اردیبهشت 1386 برای اولین بار به دلیل تپل شدن زیادی به مهمونی نزدیکترین دوستم نرفتم ....آره دیگه چاقالو شدم حسابی ...دوست جونم که خیلی با هم صمیمی هستیم و دانشجوی مامایی در شهر بابلسره چهارشنبه ساعت 11.30 شب زنگ زد و گفت که جمعه یه مهمونی دخترونه گرفته که دوستاش دور هم جمع بشن و چون ما هم با هم رابطه خونوادگی داریم گفت که من تا 5 شنبه شب نمیتونم بیام و گفتم خیالت راحت من میرم پیش مامانت و کمکش میکنم و بعد از نیم ساعت صحبت کردن قطع کردم و با چشمی گریون رفتم پیش عسلکم که داشت تلویزیون نگاه میکرد و گفت:چی شده توپولی جونم ...من:لباااااس نداااااارم  .عسلک:پس این چیه تنت .من:ببین گلم من الان هاپواما...حوصله شوخی ندارم .عسلک:باشه عزیزم...حالا چی شده .من:مهردخت بود...واسه جمعه مهمونی گرفته و    ....عسلک:خب مگه چیه ...نمیشه نری که(البته عسلک اصلا از این خونواده دل خوشی نداره چون همیشه فکر میکنه که چشم داداش مهردخت دنبال منه و اون موقع ها که من و عسلک یواشکی با هم دوست بودیم و من شب ها با داداش مهردخت و خودش بیرون میرفتیم آی حرص میخورد آی حرص میخورد ...البته مردها حس ششمشون خوب کار میکنه ها )من:لباس ندارم....همه برام کوچیک شده .عسلک :خب عزیزم تو که قراره بری خرید حالا یه کم زودتر میخری .

و به این ترتیب من صبح روز 5 شنبه همراه عسلک رفتیم پیش یکی از دوستاش که بلوزهای اسپرت دخترونه داره ...از همون تیپ هایی که همیشه میپوشم و چند تا انتخاب کردم و قرار شد ببرم خونه و هر کدوم رو نخواستم پس بدم .

رفتم خونه و همشون رو پوشیدم و ....بالاخره یکیش که قابل تحمل تر بود رو انتخاب کردم و قرا شد با یه دامن خوشگل که قبلا داشتم و البته اون هم یه کوچولو تنگ شده بود ولی چون چین چینی بود زیاد معلوم نمیشد بپوشم....بعد هم زنگ زدم به مامان دوستم که برم کمکش که خونه نبود .

صبح جمعه کلاس زبان داشتم و بعدش هم رفتم پیش عسلک و همراه خواهر زاده اش رفتیم بیرون تو یکی از باغ های اطراف شهرمون گشت زدیم و ساعت 12.30 اومدیم محل کار عسلک...ساعت 1.30 مامانم زنگ زد و گفت واسه نهار بیاین خونه و من هم که کلی خوشحال از اینکه لباس هامو که میپوشم یواشکی به عسلک نشون میدم ....

بعد از ناهار شروع کردم به آماده شدن و وقتی لباس هامو پوشیدم .....و پامو کردم تو یه کفش که من نمیرم مهمونی ...مامان و عسلک هم از دستم عصبانی شدن که یعنی چی...اعتماد به نفست کجا رفته و اصلا به کسی چه و تو که چاق نیستی و فقط یه کم توپولی شدی و ....من هم بازم گفتم.نمییییییررررررررررم .

عسک دیرش شده بود و باید میرفت و موقع رفتن گفت حتمن باید بری مهمونی رو . من هم گفتم چشم  ...ولی نمیدونین که چه قدر بد بود حالم آخه من همیشه هیکلم تو دوستام تک بوده و با وجودی که لاغر بودم ولی استیل تنم خوشگل بود همیشه همین مامان مهردخت قربون صدقه ام میرفت و ازم تعریف میکرد...اینا اصلا برام مهم نبود ها...حوصله اینکه هر کی میدید منو میخواست بگه رویا چه قدر چاق شدی رو نداشتم .

بالاخره پررو بازی درآوردم طی یک سری عملیات جنگی با عسلک همه رو خاموش کردم و خودم با پررویی نرفتم ...از اون طرف هم مهردخت بیچاره 1000 دفعه رنگ زد و من هم جواب ندادم تا اینکه ساعت 6.30 جواب دادم و گفتم حالم بد شد و زیر سرم بودم....و کلی از این دروغ ها .

حالا هم دو روزه که تصمیم گرفتم کمتر بخورم ...ولی به خدا خیلی سخته...آخه من خیلی شکموام...مامانم میگه اگه من اندازه تو بخورم 80 کیلو میشم ...خیلی سخته به خدا ولی اگه کسی میتونه کمکم کنه دریغ نکنه به خدا من نیاز دارم ...آخه خیر سرم 3-4 ماه دیگه نامزدیمه و باید لباس نامزدی بپوشم اونوقت با این هیکل ...

فیشو جونم قراره یه رژیم برام میل کنه ...ولی میدونم که الان سرش خیلی شلوغه هر کی هر کمکی از دسش بر میآد دریغ نکنه لطفا.

من الان با قد 170 وزنم 68 کیلو شده و حسلبی تپولی تشریف دارم میدونم که باید ورزش کنم البته الان شنا هم میکنم ولی میخوام یه رژیمی بگیرم که مثلا دو سه هفته ای ۱۰ کیلو کم کنم بعد دیگه با ورزش وزنم رو ثابت نگه دارم.

کمکم کنین .

دوستتون دارم .

بازم میام .


پ.ن:اینقدر دلم میخواد بتونم برم وب یاسین و دانیال عزیزم عکس هاشونو ببینم...آخه چرا فیلتره....تازه دلم کلی واسه مانی گردوی عسلی و صفا جونم هم تنگ شده ولی به محض اینکه وبشون رو باز میکنم سیستم هنگ میکنهیکی سلام من رو هم به زهرا جون و هم به صفا جون برسونه.

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 13:57  توسط رویا  | 

دوستتون دارم

*یه روزی که دلم خیلی گرفته بود ... یه روزی که از دست این دنیا خسته بودم.....یه روزی که دلم میخواست یه جایی وجود داشت که فقط من و عسلک توش بودیم....یه روزی که به فنچ هایی که همخونه بودن حسودیم شده بود....یه روزی که رفتارهای عصبیم داشت همه رو خسته میکرد و من نیاز به راهنمایی یه دوست داشتم...یه روزی که حوصله ام سر رفته بود و هیچ چی حتی کتاب خوندن که عاشقش بودم آرومم نمیکرد.....یه روزی که دیگه هیچ دوست واقعی نداشتم و از همه کناره گیری کرده بودم....یه روزی که دلم میخواست حرف های دلم رو یه کسی که تو زندگیم نقشی نداره بشنوه و قضاوت کنه.....یه روزی که فکر میکردم بزرگترین مشکلات رو دوش منه....یه روزی که.....

اونروز بود که اینجا رو ساختم ....وبلاگ عزیزم رو که خیلی چیزا به من داد....وبلاگم به من فهموند که محبت اگه تو دنیای واقعی شکلش عوض شده ولی انسان ها تو یه جای مجازی هنوز همون محبت رو دارن....کسایی که حتی همدیگه رو ندیدن....کسایی که حتی نمیدونن منی که این وب رو مینویسم مردم یا زن...نمیدونن راست میگم یا همه این ها تخیلات یه آدم شاید مریضه....ولی تو حرف هاشون همیشه بوی محبت می آد،بوی مهربونی...همه خوبی و سعادت اونیکی رو میخوان...چشم رو هم چشمی و حسادت و خاله زنک بازی تو زن هایی که تو دنیای مجازی واسه خودشون خونه ساختن خیلی خیلی خیلی کمه....من این دنیا رو دوست دارم و روز تولد وبلاگم یه روز واقعا خاص و عزیزه برام....چون به من آرامش داده،چون به من دوست داده،چون من رو از پیله ای که دور خودم تنیده بودم بیرون کشیده،من رو با مشکلات جامعه آشنا کرده،راه حل خیلی از مشکلاتم رو نشونم داده،بدی هام رو تو روم زده و خوبی هام رو ستوده....

*رویای نیمه شب...دوستت دارم...خیلی دوستت دارم البته عسلک رو خیلی بیشتر از تو دوست دارم ها و اگه یه روزی متوجه بشم از ته دل قشنگ و پاکش نمیخواد تو زندگی من رویای نیمه شب باشه اونوقت تو رو از بین میبرم.                                                        

*دوست های خوبم مرسی که هستین و بودنتون رو دوست دارم و از ته دلم میخوام که همه بهترین ها نصیب همتون بشه....

بازم میام.

 

2 نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:22  توسط رویا  | 

خبر های خوب

سلام عزیزای دل من مرسی از راهنمایی های همتون.

با دوتا خبر اومدم.

اول اینکه من و آجی کوچیکه به صلح رسیدیم یعنی بازم من رفتم منت خانم خوشگله رو کشیدم و با تعجب فراوان جواب داد و پس از کلی ماچ و بوسه و لپ کشونی بازی کاشف به عمل اومد که دلتنگی یکطرفه نبوده و آجی خانم هم همونقدری که من برام سخت بود واسش سخت بوده.

به هر حال الان خوبیم و اخلاق های اونم رو به بهبودی.

خبر دوم باز هم مربوط میشه به عشقم و عمرم به گل کاری عسلک عزیزم.

دو روز پیش من و عسلی رفته بودیم از خونه ما نهار بیاریم که داداشم زنگ زد و گفت مامان عسلک اومده اونجا منم گفتم باشه بگو بشینه تا ما بیایم خلاصه کلی خوشحال شدم آخه گل من دلش واسه مامانیش تنگ شده بود .

بالاخره رفتیم اونجا و نهار خوردیم و مامان عسلک شروع کرد به حرف زدن با پسرش و گله کردن از وضع موجود، بنده خدا حسابی شاکی بود از دست اینکه ما بازم خواستگاری رو انداختیم عقب البته خودش که کاری به این کارا نداره ولی دخترا یعنی خواهر شوهر های اینده من زیر گوشش خونده بودن که دیگه بسه و جلو مردم زشته و این حرف ها و حالا مامان عسلک  اومده بود تا با من و عشقم صحبت کنه و حرف هایی که زد من رو کمی ناراحت کرد نمیدونم چرا ها؟؟؟اصلا منظورش با من نبود ولی دلم گرفت یهو انگاری که .....

به هر حال من دیگه از هیچ مشکلی نمیترسم چون یه کوه محکم و قوی و مهربون پشتم دارم که تو هر مشکلی مراقب منه و از من در مقابل همه نا آرومی های روزگار مواظبت میکنه...

بله دیگه عسلک به مامانش گفت که من و رویا خودمون باید تصمیم بگیریم الان من هم شرایطم هنوز محیا نیست و تا یک ماه دیگه نمیخوایم قدمی برداریم و کلی از من تعریف کرد وپیش مامانیش قربون صدقه ام رفت البته اصلا طوری نبود که مامانش ناراحت بشه ها تازه مامانش وقتی هم داشت میرفت کلی خوشحال بود از اینکه من و عسلک اینقدر با هم خوبیم.

خدا رو شکرت که یه همچین گلی رو به من دادی....ازت میخوام که این لحظه های خوب رو از ما نگیری و اونطوری که خودت صلاح میدونی یه راه واسه پیشرفت جلو پامون بزاری.

بازم میام.

2 نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:32  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker