|
|
گل و بلبل |
|
|
سلام و دو صد درود
وضعیت کار و بار خوبه
امروز ۵ شنبه بود و من تا ساعت ۱۲ باید سر کار میبودم....البته یه کاری داشتم که تا ۱۲.۳۰ طول کشید....ساعت ۱۲.۳۰ عسلک مهربون و عزیزم اومد دنبالم و با هم رفتیم گشتیدیم واااااااااااااااای عزیز های دلم عسلک مهربون و عزیزم مرسی
پ .ن مهم :مامانی جونم در مورد من و عسلک با داییم و مامان بزرگم صحبت کرده....داییم با وجود اینکه کاملا مخالفه ولی فهمیده که دیگه نمی تونه جلوی خواهر زاده شیطون و ناقلاش رو بگیره....مامان بزرگم هم کلی خوشحال شده. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:34 توسط رویا
|
|
||
|
|
حدس بزنین |
|
|
آخي حالا هر كي گفت من كجا بودم....زود باش حدس بزن ديگه خانم گل زود باش ديگه داداشي تا اخر اين پست فرصت دارين ها حالا راهنمايي هم ميكنم.بس كه من مهربونم روز اول ساعت 9 : واااي من ميخوام بازم بخوابم...ولم كنين...اصلا بيخيال من نميرم.... ساعت 10 : من تشكيل خانواده دادم ساعت 11: كامپيوتر رو وصل كردم ساعت 12 : يه سربرگ طراحي كردم ساعت 13 : مهمون اومد برامون (مهندس قوامي) ساعت 14 : دستام ميلرزه و چشام داره خواب ساعت 15 : پيش عسلكم و ناهار خوردم و ظرف شستم ساعت 16 : تو بغل عسلكم هستم و دارم استراحت ميكنم ساعت 17 : دوباره پيش خونواده هستم ساعت 18 : واسه مهمون بعدي چاي بردم...(كزت خانواده شدم ساعت 19 :خرجي گرفتم و براي خانواده جهيزيه خريدم ساعت 20 :پاشو برو خونتون ‹----- ساعت 21 : دارم فك ميزنم ساعت 22 : هنوزم دارم فك ميزنم اين بار با عسلك پاي تلفن ساعت 23 :منتظر عسلكم ساعت 24: «-----اين هم منم روز دوم ساعت 7.30 : روياااااااا بيييدااااااار شووووووو خواب موندي ساعت 8 : كارگر اومده خونه ي خونواده جديد رو مرتب كنه ساعت 9 : هنوزم كارگر هست و اين تا ساعت 17 ادامه دارد ساعت 10 : در حالي كه من اين شكلي بودم ساعت 11 :حوصله ام سر رفته...يواشكي رفتم سراغ تلفن و ...آخه دلم براي عشقم ...اميدم ...عزيزم....عسلكم تنگ شده بود از 8-12 :من مامانم رو ميخوااام،من عسلكم رو ميخوااااام ، من آزاااااديمو ميخواااام.... ساعت 13 : باز هم كزت شدم و واسه كاگرمون ناهار خريدم ساعت 14 : پرواز كردم به طرف عسلك ساعت 15 و 16 و 17:اي جووووون....حالا ديگه قدر اين لحظه ها رو ميدونم...عسلكم ...من عاشقتم...دوستت دارم و اگه بدوني چه قدر دلم تنگ ميشه برات ساعت 18: كلي بازم كار كردم و وسايل مربوط به خودم رو مرتب كردم ساعت 19 : سي دي كه عسلكم برام رايت كرده رو ريختم سر هارد و هدفون رو هم وصل كردم به قلي جونم ساعت 20: پاشو برو خونتون ‹----- ساعت 21 :من و مامان و عسلك تو خيابونيم و داريم خريد ميكنيم و .. ساعت 22 : من اين شكلي بود ساعت 23: شام خوردم و واسه عسلك مهربونم لاو تركوندم ساعت 24: از نيمه شب دوم كه ديگه چي بگم...من كه تا صبح از صداي رعد و نور برق كه كل اتاقم رو آبي ميكرد خوابم نبرد...جالبه كه هر چي هم به عسلك زنگ ميزدم و يا sms ميفرستادم جواب نميداد...يعني خوابش برده بود؟؟؟؟ روز سوم ساعت 7.20: به خدا خودم بيدار شدم ساعت 8: رسيدم خونه جديده وكليدم در رو باز نميكنه....كلي حرص خوردم و به كيد سازه ناسزا گفتم ولي ييهو ديدم يه خانم خوشگل و با شخصيت هم داره مياد انطرف از قضاي روزگار كليد اون هم باز نمكرد ...تا 8.30 كه ديگه همه همسايه ها اومدن و در باز نشد كه نشد ساعت 9:بالاخره با تلاش يك مرد قوي در باز شد و من اومدم خونمون ساعت 10 :آقا بزرگه اومد ساعت 11 : من كلي كار كردم ساعت 12 : پيرينتر قلي جان كاغذ ميخوره و من كلي كار دارم و الان كاملا هاپو ام ساعت 13 :من باز هم كزت شدم وبراي مهمونمون چاي بردم ساعت 14:اين ها رو نوشتم كه ميخونين بقيه اش هم هنوز نيومده.... نكات مهم: 1)اي ووووول دارين همتون....از كجا فهميدين منم شاغل شدم؟؟؟؟؟ 2) محل كارم تشكيل شده از سه نا اتاق و يه آشپزخونه كوووووچوووولووو. 3) ميزي كه مال منه سييفييده و و قلي جون رو ميزارم روش و البته همه وابسته هاش هم رو ميزه غير از كيسش. 4) پشت سرم يه پنجره اس و نماي پنجره يه زمين خاليه پر از گل شقايق (تابستون و پاييزش رو نميتونم تصور كنم) 5)اينجا در حال حاضر فقط من و آقا بزرگه هستيم و ساعت 7 به بعد يه آقايي هم مي آد. 6)ساعت كاريم هم 14-8 و 19-17 هستش. 8) من اينترنت مي خواااااااااااااام. 9)خوش به حال اونهايي كه نه كار ميكنن نه اگه كار نكنن فكر نميكنن كه چه چيزي از دست دادن(يعني اونهايي كه نميدونن) 10) پس 7 كو؟؟؟ ۱۱)مانی عزیزم...الهی من قربون اون شکل ناز و عسلیت بشم....دلم برات یه ریزه شده...عزیزکم تولدت ۱۰۰۰ بار مبارک باشه. ۱۲)دوستتون داريم...من و عسلك و قلي جون.... بازم ميام |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:48 توسط رویا
|
|
||
|
|
روزنوشت خوشگل |
|
|
رویای نیمه شب اسیر یه درد بد و جانفرسا شده نمردما...فقط سرم داره میترکه کمک...کمک...کمک امروز قرار بود عسلک رو ساعت 9 بیدار کنم تا با هم بریم باغ بادوممون و کلی چاقاله بچینیم که یییهو تصمیم گرفتیم بریم کرج تا عسلک کاری که داشت رو انجام بده ساعت 11.30 راه افتادیم و ساعت 2 قزوین بودیم..کلی هم تند رفتیم و تو جاده لاو ترکوندیم و چشم برادران گشت نا محسوس رو به بی ناموسی باز کردیم وقتی هم که برگشتیم رفتیم خرید و بعد از مدت ها غذای عشقولانه ای با هم پخیدیم و بعد هم دو تایی به طور کاملا عشقولانه ای و با تفاهم 100% مریض شدیم...یهههنی سردرد امونمون رو برید بعدشم که هنوز نیومده.... دوستتون دارم جیگملی ها بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:31 توسط رویا
|
|
||
|
|
توپولویم توپولو....صورتم مثه هلو |
|
|
سلام دوست های عزیز و مهربونم اومدم یه اتفاق مهم در تاریخ زندگیم رو ثبت کنم...فکر میکنین چی شده نه بابا قرار خواستگاری هنوز فیکس نشده...البته خودم و عسلک 14 تیر رو انتخاب کردیم که هم پنجشنبه اس و هم تولد حضرت فاطمه...حالا ببینیم چی میشه چی ...مامان شدن اطرافیانم؟؟؟نه بابا....اصلا بی خیال میگم خودم.... من جمعه این هفته مصادف با 7 اردیبهشت 1386 برای اولین بار به دلیل تپل شدن زیادی به مهمونی نزدیکترین دوستم نرفتم و به این ترتیب من صبح روز 5 شنبه همراه عسلک رفتیم پیش یکی از دوستاش که بلوزهای اسپرت دخترونه داره ...از همون تیپ هایی که همیشه میپوشم و چند تا انتخاب کردم و قرار شد ببرم خونه و هر کدوم رو نخواستم پس بدم رفتم خونه و همشون رو پوشیدم و صبح جمعه کلاس زبان داشتم و بعدش هم رفتم پیش عسلک و همراه خواهر زاده اش رفتیم بیرون تو یکی از باغ های اطراف شهرمون گشت زدیم و ساعت 12.30 اومدیم محل کار عسلک...ساعت 1.30 مامانم زنگ زد و گفت واسه نهار بیاین خونه و من هم که کلی خوشحال از اینکه لباس هامو که میپوشم یواشکی به عسلک نشون میدم بعد از ناهار شروع کردم به آماده شدن و وقتی لباس هامو پوشیدم عسک دیرش شده بود و باید میرفت و موقع رفتن گفت حتمن باید بری مهمونی رو . من هم گفتم چشم بالاخره پررو بازی درآوردم طی یک سری عملیات جنگی با عسلک همه رو خاموش کردم و خودم با پررویی نرفتم حالا هم دو روزه که تصمیم گرفتم کمتر بخورم ...ولی به خدا خیلی سخته...آخه من خیلی شکموام...مامانم میگه اگه من اندازه تو بخورم 80 کیلو میشم ...خیلی سخته به خدا ولی اگه کسی میتونه کمکم کنه دریغ نکنه به خدا من نیاز دارم ...آخه خیر سرم 3-4 ماه دیگه نامزدیمه و باید لباس نامزدی بپوشم اونوقت با این هیکل فیشو جونم قراره یه رژیم برام میل کنه ...ولی میدونم که الان سرش خیلی شلوغه هر کی هر کمکی از دسش بر میآد دریغ نکنه لطفا. من الان با قد 170 وزنم 68 کیلو شده و حسلبی تپولی تشریف دارم میدونم که باید ورزش کنم البته الان شنا هم میکنم ولی میخوام یه رژیمی بگیرم که مثلا دو سه هفته ای ۱۰ کیلو کم کنم بعد دیگه با ورزش وزنم رو ثابت نگه دارم. کمکم کنین دوستتون دارم بازم میام
پ.ن:اینقدر دلم میخواد بتونم برم وب یاسین و دانیال عزیزم عکس هاشونو ببینم...آخه چرا فیلتره....تازه دلم کلی واسه مانی گردوی عسلی و صفا جونم هم تنگ شده ولی به محض اینکه وبشون رو باز میکنم سیستم هنگ میکنه |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 13:57 توسط رویا
|
|
||
|
|
دوستتون دارم |
|
|
*یه روزی که دلم خیلی گرفته بود ... یه روزی که از دست این دنیا خسته بودم.....یه روزی که دلم میخواست یه جایی وجود داشت که فقط من و عسلک توش بودیم....یه روزی که به فنچ هایی که همخونه بودن حسودیم شده بود....یه روزی که رفتارهای عصبیم داشت همه رو خسته میکرد و من نیاز به راهنمایی یه دوست داشتم...یه روزی که حوصله ام سر رفته بود و هیچ چی حتی کتاب خوندن که عاشقش بودم آرومم نمیکرد.....یه روزی که دیگه هیچ دوست واقعی نداشتم و از همه کناره گیری کرده بودم....یه روزی که دلم میخواست حرف های دلم رو یه کسی که تو زندگیم نقشی نداره بشنوه و قضاوت کنه.....یه روزی که فکر میکردم بزرگترین مشکلات رو دوش منه....یه روزی که..... اونروز بود که اینجا رو ساختم ....وبلاگ عزیزم رو که خیلی چیزا به من داد....وبلاگم به من فهموند که محبت اگه تو دنیای واقعی شکلش عوض شده ولی انسان ها تو یه جای مجازی هنوز همون محبت رو دارن....کسایی که حتی همدیگه رو ندیدن....کسایی که حتی نمیدونن منی که این وب رو مینویسم مردم یا زن...نمیدونن راست میگم یا همه این ها تخیلات یه آدم شاید مریضه....ولی تو حرف هاشون همیشه بوی محبت می آد،بوی مهربونی...همه خوبی و سعادت اونیکی رو میخوان...چشم رو هم چشمی و حسادت و خاله زنک بازی تو زن هایی که تو دنیای مجازی واسه خودشون خونه ساختن خیلی خیلی خیلی کمه....من این دنیا رو دوست دارم و روز تولد وبلاگم یه روز واقعا خاص و عزیزه برام....چون به من آرامش داده،چون به من دوست داده،چون من رو از پیله ای که دور خودم تنیده بودم بیرون کشیده،من رو با مشکلات جامعه آشنا کرده،راه حل خیلی از مشکلاتم رو نشونم داده،بدی هام رو تو روم زده و خوبی هام رو ستوده.... *رویای نیمه شب...دوستت دارم...خیلی دوستت دارم البته عسلک رو خیلی بیشتر از تو دوست دارم ها و اگه یه روزی متوجه بشم از ته دل قشنگ و پاکش نمیخواد تو زندگی من رویای نیمه شب باشه اونوقت تو رو از بین میبرم. *دوست های خوبم مرسی که هستین و بودنتون رو دوست دارم و از ته دلم میخوام که همه بهترین ها نصیب همتون بشه.... بازم میام
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:22 توسط رویا
|
|
||
|
|
خبر های خوب |
|
|
سلام عزیزای دل من با دوتا خبر اومدم اول اینکه من و آجی کوچیکه به صلح رسیدیم یعنی بازم من رفتم منت خانم خوشگله رو کشیدم و با تعجب فراوان جواب داد و پس از کلی ماچ و بوسه و لپ کشونی بازی کاشف به عمل اومد که دلتنگی یکطرفه نبوده و آجی خانم هم همونقدری که من برام سخت بود واسش سخت بوده به هر حال الان خوبیم و اخلاق های اونم رو به بهبودی خبر دوم باز هم مربوط میشه به عشقم و عمرم دو روز پیش من و عسلی رفته بودیم از خونه ما نهار بیاریم که داداشم زنگ زد و گفت مامان عسلک اومده اونجا منم گفتم باشه بگو بشینه تا ما بیایم خلاصه کلی خوشحال شدم آخه گل من دلش واسه مامانیش تنگ شده بود بالاخره رفتیم اونجا و نهار خوردیم و مامان عسلک شروع کرد به حرف زدن با پسرش و گله کردن از وضع موجود به هر حال من دیگه از هیچ مشکلی نمیترسم چون یه کوه محکم و قوی و مهربون پشتم دارم که تو هر مشکلی مراقب منه و از من در مقابل همه نا آرومی های روزگار مواظبت میکنه بله دیگه عسلک به مامانش گفت که من و رویا خودمون باید تصمیم بگیریم الان من هم شرایطم هنوز محیا نیست و تا یک ماه دیگه نمیخوایم قدمی برداریم و کلی از من تعریف کرد وپیش مامانیش قربون صدقه ام رفت البته اصلا طوری نبود که مامانش ناراحت بشه ها تازه مامانش وقتی هم داشت میرفت کلی خوشحال بود از اینکه من و عسلک اینقدر با هم خوبیم خدا رو شکرت که یه همچین گلی رو به من دادی....ازت میخوام که این لحظه های خوب رو از ما نگیری و اونطوری که خودت صلاح میدونی یه راه واسه پیشرفت جلو پامون بزاری. بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:32 توسط رویا
|
|
||