|
|
درد دل |
|
|
سلام بر دوست جونی های ناز و مهربون و عزیزم سلام به نی نی هاشون که هر کدوم رو میبینم دلم میخواد کلی گازشون بگیرم دیروز یکی از روزهای بدی بود که تو زندگیم واسم پیش اومده و عسلک مهربونم باز هم برام سنگ تموم گذاشت خب حالا که زهرا جونم این روزا نیست میخوام از دست عروسشون یعنی خواهرم یه کم گلگی کنم کلا عسلک همیشه میگه تو همه چیت زیاده،محبتت زیاده،عصبانیتت زیاده،غمت زیاده ، شادیت زیاده، عشقت که دیگه نگو ، و صبر و تحملت هم زیاده گفتم که رومینا و احمد ومامانم واسم خیلی عزیزن اونقدر که تو هر زمینه ای غیر از چیزی که مربوط به عسلک باشه خیلی راحت میتونم باهاشون کنار بیام و شاید گاهی از خواسته ی خودم بگذرم....مامانم رو که هر کاری بکنم نمیتونم جوابگوی حتی یه ذره از محبت هاش بشم من حتی نتونستم اون دختری بشم براش که میخواست و من اونطوری که مامانم دوست داشت درس نخوندم و خیلی زود برای ازدواج تصمیم گرفتم و این دقیقا چیزی بود که مامانم ازش میترسید ولی خب چیکار کنم من از کوچیکیم هم عاشق بچه و شوهر و شیطونی های عشقولانه ای و مامان بازی بودم و این دقیقا نقطه مقابل رومیناست داداش مهربونم هم که خیلی خیلی دوسش دارم و براش بهترین آرزو ها رو دارم و دوست دارم که مراحل ترقی رو خیلی سریعتر از اینی که پیش میره طی کنه و آرزوم اینه که یه روزی واسه دانشگاه رفتنش بدرقه اش کنم و خوشبخته خوشبخت بشه و بتونه اونی که دوسش داره رو خوشبخت کنه ، داداشی من خیلی با محبته یه دوره ی کوتاه یه کم شیطونی کرد ولی الان خدا رو شکر داره راه زندگیشو پیدا میکنه من خیلی دوسش دارم اینقدر که عسلک گاهی شوخی شوخی به احمد حسادت میکنه و خواهر کوچولوی نازم رومینای عزیزم که الان که دارم اینو مینویسم کلی دلم برای فشار دادن و گازگازی کردنش تنگ شده حتی واسه اون نگاه پر از تلخیش ولی رومینا اخلاقش پر از ...نمیدونم چی باید بگم البته به من زیاد فحش نمیده یعنی فقط چند تا کلمه ی خیلی زشته که وقتی عصبانی باشه اونوقت میگه ولی کارهایی میکنه که دل آدم رو یه طوری میکنه ...از یه خواهر که کلی دوسش دارم انتظار ندارم.بی احترامی هاش یا حرف هایی که به خودم میزد برام دیگه عادی شده بود بعد از چند دقیقه که خودش آروم میشد سعی میکردم سر حرف رو باهاش باز کنم و با شوخی و شیطنت سر و ته قضیه رو هم بیارم البته بگم من هم کارهایی دارم که رومینا رو حرص میده و خواهر کوچولوی من بی دلیل به من نمیپره هر روز که من حدودای ساعت 6-7 میرفتم خونه سعی میکردم یه قاقا لی لی بخرم و تا مامان بیاد با رومینا باشیم وتلویزیون ببینیم یا اگه درس داره کمکش کنم ولی هر روز با رفتاری بدتر از روز قبل روبرو میشدم تا 3 روز پیش که رفتم خونه گفت یه جاییش درد میکنه من هم یه نیشگون از کنار جایی که درد میکرد گرفتم و گفتم بس که خوشگله چشم اومده من دیگه با رومینا سر سنگین بودم یعنی تا حرفی پیش نمیومد باهاش کاری نداشتم البته 2 روز پیش هم یه دفعه بهش گفتم ازت متنفرم ولی عسلکم دیروز خیلی به من آرامش داد خیلی قربونت برم مرد خوب من بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:32 توسط رویا
|
|
||
|
|
مشکلات |
|
|
وقتی که میرفتیم با پای پیاده گفتی فقط یادت باشه یه دوستی ساده هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه یه روز خواستیم جدا بشیم بریم ، خیلی ساده دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر نمیکردم این جوری عاشقت بشم ولی دیدی که عاشقت کردم اما من واسه تو میمردم دوستم نداشتی غصه میخوردم آخرش دل تو رو بردم گفتی من رو میخوای چه کار تنها برو هر جا میخوای، برو واسه تو میمردم غصه تو میخوردم یواشکی عکست رو با خودم میبردم تا صبح میشستم کنار عکست بیدار میموندم غصه تو میخوردم.
سلام دوستای عزیز و مهربون رویا دلم براتون تنگ شده بود یه عالمه خب چی بگم و از کجا بگم؟؟؟هیچ اتفاق خاصی این چند روزه نیافتاده و همه چی عادیه.... وضعیت کسب و کار عسلک مثه همه بهار ها زیاد تعریفی نیست قضیه خواستگاری ما هم که شده داستان اوشین هر چی بکشیم بازم کش میاد...حالا هم مامان خانمی آها...اتفاق بعدی اینکه ما ماشینمون رو عوض کردیم البته دوباره پراید گرفتیم ها ولی مدلش بالاتره قرار بود اینبار دیگه یا 206 بگیریم یا یه چیزی تو این مایه ها ولی عسلک گفت که پله پله میریم بالا حالا هم البته یه مشکلی پیش اومده که عسلک الان رفته واسه حلش و مشکل اینه که اون آدمی که ماشین قبلی رو بهش دادیم ماشین رو برداشته و واسه سند زدن نمی آد یعنی باقی پول ماشین رو لابد نداره دیگه یه تحول دیگه هم قراره صورت بگیره و این تغییر جای محل کار عسلکه...صابخونه عسلکم مرد خیلی پولداریه و البته تا یه حدی هم خوب راه می آد با مستاجراش ولی در مورد عسلک توقعش خیلی بالا رفته عزیزای من کلی دست به دعا شدین تو این پست ... دوستتون دارم بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:37 توسط رویا
|
|
||
|
|
یادواره عید |
|
|
موقع تحویل سال چقدر حس بدی دارم سال تحویل شد و مشغول عیدی گرفتن و تبریک گفتن بودیم که عزیزکم زنگ زد و گفت که لحظه تحویل با حوله کنار سفره نشسته ..خب اینم یه جورشه دیگه اول تا سوم عید فقط دید و بازدید بود و عیدی گرفتن و ... و البته روزهای عشقولانه ای با عسلکم که کلی برام عزیزن گمونم آخرین سالی بود که تنها واسه عید دیدنی رفتم و عیدی گرفتم چهارم فروردین صبح ساعت 3 راه افتادیم با اتوبوس اومدیم مهر آباد ، ساعت 4.45 رسیدیم،تو نمازخونه خوابیدم تا 6.15 و 6.30 اعلام پرواز کردند و 7.15 سوار هواپیما شدم و 7.30 پریدیم و من دلم برای عزیزکم خیلی تنگه الان ساعت 9.30 که رسیدیم و داریم ترانسفر میشیم یعنی میترانسفریم یه کمری سفید مامان زنگ زدم و ساعت 11.30 بیدارش کردم ، بالاخره بعد از 24 تا بوق ساعت 2.40 اومدیم اتاقمون و من رفتم سراغ تخت اول و احمد اومد و گفت من اینجا رو میخوام تا 4.30 خوابیدم بعد رفتیم درگهان...عجب بازاری بود پنجم فرودین ساعت 8 بیدار شدیم و رفتیم واسه صبحونه و ساعت 10 رفتیم پاساژ فردوسی ، ساعت 10.45 اس ام اس عسلک رسید فداش بشم که بلده این قدر خوشگل و تو دلبرو حرف بزنه ساعت 00.45 از بیرون برگشتیم خیلی خستم عسلک حتی یه بار هم زنگ نزد عسلک گفته بود از حموم که بیاد زنگ میزنه اینو ساعت 11.15 گفته بود ولی الان 1.15 شده...خودم زنگ زدم ، جواب نداد، خودش زنگ زد،کاش زنگ نمی زد 20 دقیقه سکوت و بعد حرف های تلخ مثه زهر ...راست میگه ما که پولدار نیستیم ششم فروردین ساعت 10 اسکله بودیم ، اونجا لنج نبود همه فکر کردیم به قطار نمی رسیم تو قطار هم این خاله ها و مامانم دست از سر هم بر نمیداشتن و همش مهمون بازی میکردن و من و عسلک هم از خلوتی کوپه ها استفاده میکردیم و دل و قلوه سیخ میزدیم عسلک برام اس ام اس های عشولانه ای میفرستاد و ماچ ماچ بازی بود حسابی هفتم فروردین میگفتن ساعت 9.30میرسیم تهران صبحونه رو که آوردن من اصلا میل نداشتم و مامانم برام لقمه میگرفت و میزاشت دهنم روز هشتم تا دهم روزهای خوب و نازنینی بود از صبح تا شب ول بودم و میگشتم البته عسلک حالش بد بود سرمای سختی خورده بود شب دهم قرار بود بریم خونه خاله حوریه عید دیدنی روز یازدهم فروردین صبح ساعت 10 مامان بیدارم کرد قرار بود که برم خونه مامان عسلک هم عید دیدنی و هم اینکه سوغاتی هاشون رو بدم زنگ زدم به عسلک و گفت که میخوان برن مهمونی و منم گفتم باشه پس عصر می ریم اونجا(البته نه به این کوتاهی...)و قرار شد من و عسلک بریم موزه گردی دوازده فروردین ساعت 9.30 عزیز مهربونم زنگ زد و من که تعجب کرده بودم که چرا زود زنگ زده سراسیمه جواب دادم و گفت زود آماده شو تا با آجی و شوهرش بریم دریاچه اوان منم از مامانم اجازه گرفتم و و حاضر شدم و حدود ساعت 11 راه افتادیم و سمت الموت رفتیم ولی 40 کیلومتر که دور شدیم تو اون جاده های پر پیچ و خم و ترسناک دیدیم که جلوتر رفتن صلاح نیست ،پیاده شدیم و کلی عکس گرفتیم ...وای که چه قدر قشنگ بود...یه همچین برفی که روی کوه ها بود رو حتی زمستون هم ندیده بودم کلی شیطونی کردیم و برف بازی کردیم و خوش گذروندیم برگشتیم باورتون نمیشه فقط به فاصله 10 کبلومتر دیگه از برف خبری نبود و فقط هوای مطبوع و کمی خنک بود و لذت از سبزی بکر زمین سیزده به در ساعت 9 بیدار شدم و رفتم کار تایپم رو تحویل دادم این بود یادواره عید 86 من که مجبور شدم دوباره بنویسمش و اینبار تقریبا یه کپی از دفتر خاطراتم بود ،ببخشید که طولانیه همتونو دوست دارم بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:9 توسط رویا
|
|
||
|
|
یادواره عید |
|
|
سلام من رویا هستم با کلی غصه وبلاگ رویای نیمه شب توسط یک انسان بدجنس هک شده بود و من با هزار زحمت ازش پس گرفتم و صد البته یه آشنا بود و به این دلیل بود که خواننده وبلاگ یییهو زیاد شده بود ،آخه اون نا حسابی علاوه بر اینکه پست آخر و چند تا از پست های دیگه رو پاک کرده بود کلی حرف های بی ناموسی و بی ادبی به وسط متن ها اضافه کرده بود و نتیجه این که هرکی هر کلمه بی ادبی سرچ می کرد در وبلاگ من به روش باز بود ولی من به کمک یه مرد مهربون و قوی و ... حالا هم تا جایی که تونستم پاک سازی کردم و پست یادواره عید رو دوباره تایپ میکنم و میزارم. همتون رو خیلی دوست دارم بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:55 توسط رویا
|
|
||