تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
درد دل

سلام بر دوست جونی های ناز و مهربون و عزیزم .

سلام به نی نی هاشون که هر کدوم رو میبینم دلم میخواد کلی گازشون بگیرم .

دیروز یکی از روزهای بدی بود که تو زندگیم واسم پیش اومده و عسلک مهربونم باز هم برام سنگ تموم گذاشت .

خب حالا که زهرا جونم این روزا نیست میخوام از دست عروسشون یعنی خواهرم یه کم گلگی کنم ....رومینا کوچولوی خونه ما که معرف حضورتون هست....من خیلی رومینا رو دوست دارم البته احمد رو هم همینطور اصلا یه وابستگی عجیبی نسبت به خونوادم دارم

کلا عسلک همیشه میگه تو همه چیت زیاده،محبتت زیاده،عصبانیتت زیاده،غمت زیاده ، شادیت زیاده، عشقت که دیگه نگو ، و صبر و تحملت هم زیاده .

گفتم که رومینا و احمد ومامانم واسم خیلی عزیزن اونقدر که تو هر زمینه ای غیر از چیزی که مربوط به عسلک باشه خیلی راحت میتونم باهاشون کنار بیام و شاید گاهی از خواسته ی خودم بگذرم....مامانم رو که هر کاری بکنم نمیتونم جوابگوی حتی یه ذره از محبت هاش بشم من حتی نتونستم اون دختری بشم براش که میخواست و من اونطوری که مامانم دوست داشت درس نخوندم و خیلی زود برای ازدواج تصمیم گرفتم و این دقیقا چیزی بود که مامانم ازش میترسید ولی خب چیکار کنم من از کوچیکیم هم عاشق بچه و شوهر و شیطونی های عشقولانه ای و مامان بازی بودم و این دقیقا نقطه مقابل رومیناست .

داداش مهربونم هم که خیلی خیلی دوسش دارم و براش بهترین آرزو ها رو دارم و دوست دارم که مراحل ترقی رو خیلی سریعتر از اینی که پیش میره طی کنه و آرزوم اینه که یه روزی واسه دانشگاه رفتنش بدرقه اش کنم و خوشبخته خوشبخت بشه و بتونه اونی که دوسش داره رو خوشبخت کنه ، داداشی من خیلی با محبته یه دوره ی کوتاه یه کم شیطونی کرد ولی الان خدا رو شکر داره راه زندگیشو پیدا میکنه من خیلی دوسش دارم اینقدر که عسلک گاهی شوخی شوخی به احمد حسادت میکنه .

و خواهر کوچولوی نازم رومینای عزیزم که الان که دارم اینو مینویسم کلی دلم برای فشار دادن و گازگازی کردنش تنگ شده  حتی واسه اون نگاه پر از تلخیش، دوست دارم رومینا رو همیشه شاد و خوشحال ببینم...وقتی که موفقیتشو تو مراحل مختلف میبینم از ته دلم لذت میبرم تنها دعام اینه که به جاهای بالا بالا برسه چون هم هدفشو داره و هم استعدادشو ، رومینا کوچولوی ما الان دیگه 13 سالشه و من از لحظه لحظه بودنش خدا رو شکر میکنم ...

ولی رومینا اخلاقش پر از ...نمیدونم چی باید بگم  ، ولی با اکثر آدم های اطرافش مشکل داره ، دوست داره سرش تو کار خودش باشه و اگه کسی بخواد حرفی بهش بزنه که مخالف خواسته اشه از اون شخص متنفر میشه....جدیدا اخلاقش خیلی بدتر شده مخصوصا با من و احمد ....خیلی راحت حرف هایی رو میزنه که من حتی شنیدنش هم اذیتم میکنه ....با احمد که هیچ ارتباطی نداره یه بار هم چون یه حرف زشت به احمد زد دعوای وحشتناکی راه افتاد همون موقع که تو قطار بودیم ....

البته به من زیاد فحش نمیده یعنی فقط چند تا کلمه ی خیلی زشته که وقتی عصبانی باشه اونوقت میگه ولی کارهایی میکنه که دل آدم رو یه طوری میکنه ...از یه خواهر که کلی دوسش دارم انتظار ندارم.بی احترامی هاش یا حرف هایی که به خودم میزد برام دیگه عادی شده بود  بعد از چند دقیقه که خودش آروم میشد سعی میکردم سر حرف رو باهاش باز کنم و با شوخی و شیطنت سر و ته قضیه رو هم بیارم ....ولی رومینا نقطه ضعف منو فهمید ، دیگه وقتی عصبانی میشد دست رو نقطه ضعف من میزاشت و کارهایی میکرد که اذیت میشدم و کم کم دیگه نتونستم بعد از اون کارها باهاش راحت حرف بزنم و البته چیزی تغییر نکرد و روز به روز پیش میرفت تا روزی که عیدی که من و عسلک براش خریده بودیم رو که یه عروسک سرامیکی بود انداخت و شکست خب یه حرف زشتم زد و رفت ...منم که دیگه عصبانی شده بودم رفتم دنبالش و موهاشو کشیدم و صورتشو سمت خودم کردم و گفتم دیگه حق نداری با من حرف بزنی احمق....مامان هم که از کل ماجرا بی خبر بود شروع کرد به دعوا کردن من که وحشی شدی چرا اینکارارو میکنی و.....ولی وقتی فهمید رومینا چی کرده اون رو هم  دعوا کرد...کل جریان تو همین چیزاس ولی خب من دیگه خسته شدم .

البته بگم من هم کارهایی دارم که رومینا رو حرص میده و خواهر کوچولوی من بی دلیل به من نمیپره ....کاری که من میکنم اینه که برام مهم نیست اتاقمون که با رومینا مشترکه تمیز باشه البته نه اینکه کثیفه ها یعنی اونطوری که رومینا دوست داره باشه دوست دارم که وقتی از بیرون میام مانتو و کیفم رو بزارم یه گوشه اتاق برام مهم نیست که حتما کیفم رو جایی قایم کنم که دیگران نبینن و یا مانتویی که دو ساعت یا حتی روز بعدش میخوام بپوشم رو به چوب رختی بزنم در واقع کار رومینا واسه من غیر منطقی و کار من هم از نظر اون بی نظمیه ولی من واقعا سعی میکنم تا یه حدی با اون کنار بیام ...خواهر کوچولو رسما داره یه آدم وسواسی میشه که به همه چی گیر میده....آخرین کاری هم که میکنه و کلی دلم میگیره اینه که وقتی من از دستشویی بیرون میام بعد از من میره و همه جا رو آبکشی میکنه ...در حالی که من خودم واقعا رو تمیزی و نجسی و پاکی حساسم و یادمه وقتی که اون مدلی شده بودم و لیوان مخصوص داشتم  و خیلی برام کثیفی و تمیزی مهم بود البته حالا هم هست ها ولی مامانم خیلی اذیتم میکرد و همش لقب وسواسی بود که باید یدک میکشیدم و حالا رومینا ....

هر روز که من حدودای ساعت 6-7 میرفتم خونه سعی میکردم یه قاقا لی لی بخرم و تا مامان بیاد با رومینا باشیم وتلویزیون ببینیم یا اگه درس داره کمکش کنم ولی هر روز با رفتاری بدتر از روز قبل روبرو میشدم تا 3 روز پیش که رفتم خونه گفت یه جاییش درد میکنه من هم یه نیشگون از کنار جایی که درد میکرد گرفتم و گفتم بس که خوشگله چشم اومده ....ولی همین کار من باعث شد و که کلی داد و بیداد و حرف های بد رو بشنوم و برم تو اتاق و در رو ببندم تا مامان بیاد ...مامان تلفن زد و از رو صدام فهمید ناراحتم وقتی فهمید چی شده ، همون پای تلفن رومینا رو کلی دعوا کرد و  ...

من دیگه با رومینا سر سنگین بودم یعنی تا حرفی پیش نمیومد باهاش کاری نداشتم البته  2 روز پیش هم یه دفعه بهش گفتم ازت متنفرم ، تا دیروز ظهر ساعت 12.30 عسلک اومد دنبالم که منو ببره پیش خودش مامان زنگ زد و گفت برنامت چیه ؟؟؟؟من هم به عادت همیشه گفتم منتظرم که رومینا بیاد و ببینم با من میاد یا بیارمش پیش شما ...که مامان گفت :نمی خواد ، شما که با هم نمیسازید و من اینشکلی شدم  و گفتم مامان من این همه صبر کردم حالا چون دو روزه باهاش حرف نمیزنم در مقابل من جبهه میگیرین  و همین حرف من باعث شد که مامان عصبانی بشه و گفتند تو بزرگتری باید کنار بیای و تو اصلا سیاست نداری تو زندگیت ضربه میخوری بد بخت میشی  میخوای همش با عسلک دعوا کنی صبر نداری و...من هم گفتم چشم مامان جان از عصر که برگردم دوباره میشم همون رویای قبلی که مامانم باز هم عصبانی شد و گفت تو همیشه میخوای سر حرف رو با این جور چیزا بزاری نمیزاری آدم دو کلوم حرف بزنه ...این که گفتی یعنی به تو چه و ...بالاخره منم عصبانی شدم و به مامان گفتم که کی من سن رومینا بودم حق داشتم از این کارا بکنم ؟و الان اصلا حق با اون نیست که دارید با من اینطوری رفتار میکنین رومینا دل منو شکونده و...مامان هم گفت که من روشم در مورد همه شما تغییر کرده من از خیلی از کارهای تو و احمد هم ناراضی هستم ولی بهتون نمی گم خودم رو با شما وفق میدم چون شماها حق انتخاب دارین و ...بالاخره شارژ گوشی مامانم تموم شد و من هم دوباره زنگ زدم شرکتشون ولی با هام صحبت نکرد و منم پیغام گذاشتم که من پیش عسلکم اگه خواستین اونجا تماس بگیرین....و رفتم پیش عزیز دلم که دقیقا 1.30 ساعت بود که کنار در خونه منتظرم بود  و وقتی منو دید من این شکلی بودم  و قربونش برم هم اصلا هیچ سوالی ازم نپرسید فقط شروع کرد به دور زدن تو خیابون ها و 1 ساعتی همینطور من گریه میکردم  و عسلک دست منو گرفته بود و الکی تو خیابون ها میگشتیم تا اینکه من کم کم آروم شدم و گفت تو خونه دعوات شده ...گفتم:   گفت با کی؟؟گفتم مامانم .گفت عیب نداره از این بحث ها زیاد پیش میاد بی خیال بریم ناهار بگیریم ومن که دیگه آروم شده بودم گفتم من فلافل دلم میخواد و از اونجایی که مامانم خیلی فلافل دوست داره زنگ زدم بپرسم تنهاس یا واسه همکارهاشم بگیرم که گوشی رو جواب ندادن من هم کلی نگران شدم اصلا سابقه نداشت یه همچین چیزی واسه همینم رفتیم دم شرکت مامان و من زنگ آیفون رو زدم و مامانم رو صدا کردم و اومد و گفتم که میخوایم ناهار بگیریم ولی مامان هنوز از دست من ناراحت بود و ....منم این شکلی  برگشتم تو ماشین و گفتم که ناهار نمیخوام و بریم شرکت خودت و بالاخره عسلک راضیم کرد و غذا گرفتیم و اومدم پیشش و تا ساعت 9 شب پیشش موندم  والبته تو این فاصله دو بار به مامان زنگ زدم و یه بار هم مامانم زنگ زد و دیگه مامانیم زیاد از دستم ناراحت نبود ولی شب که رفتم خونه رومینا جواب سلامم رو نداد و من هم دیگه باهاش حرفی نزدم ....مامان میگه رومینا گناه داره میگه اون از همه بیشتر به بابا وابسته بود و الان واسش سخته میگه ما باید باهاش کنار بییم میگه در ثانی رومینا تو سن بلوغ و بعضی از دخترها این مدلی میشن...نمیدونم والا ..ولی من دلم براش تنگ شده

ولی عسلکم دیروز خیلی به من آرامش داد خیلی ...شب هم اومد دنبالم و با داداشی رفتیم و کلی گشت زدیم تو خیابون ها و برام لواشک ترش گرفت داداشی و دوستش هم برامون بستنی خوشمزه گرفتن ساعت 1.۵۰ بود که اومدیم خونه ....

قربونت برم مرد خوب من  ،ایشالله که برات هیچ وقت مشکلی پیش نیاد ولی امیدوارم اگه تو هم یه روزی دلت گرفت من بتونم هم دلت بشم و شاد و آرومت کنم .

بازم میام .  

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:32  توسط رویا  | 

مشکلات

وقتی که میرفتیم با پای پیاده                                      

گفتی فقط یادت باشه یه دوستی ساده

هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه

یه روز خواستیم جدا بشیم بریم ، خیلی ساده

 

دیدی که عاشقت کردم

خودت گفتی که فکر نمیکردم

 این جوری عاشقت بشم

 ولی دیدی که عاشقت کردم

 

 اما من واسه تو میمردم

 دوستم نداشتی غصه میخوردم

 آخرش دل تو رو بردم

 

گفتی من رو میخوای چه کار

تنها برو هر جا میخوای، برو

 

واسه تو میمردم غصه  تو میخوردم

یواشکی عکست رو با خودم میبردم

تا صبح میشستم کنار عکست

بیدار میموندم غصه تو میخوردم.


سلام دوستای عزیز و مهربون رویا

دلم براتون تنگ شده بود یه عالمه

خب چی بگم و از کجا بگم؟؟؟هیچ اتفاق خاصی این چند روزه نیافتاده و همه چی عادیه....

وضعیت کسب و کار عسلک مثه همه بهار ها زیاد تعریفی نیست و به همین دلیل عزیز دلم خیلی تو فکره هر چی هم بهش میگم این دوران میگذره تو گوشش نمیره البته یه کوچولو هم حق داره دیگه آخه اون باید حسابی پولشو جمع کنه تا یه خانم توپولی یعنی من رو بتونه ببره خونه خودمون...دعا یادتون نره ..الهی به پول همه جوون ها برکت بده...الهی آمین.

قضیه خواستگاری ما هم که شده داستان اوشین هر چی بکشیم بازم کش میاد...حالا هم مامان خانمی صلاح دونستن بعد از امتحان های ترم من باشه و خب صد البته عسلک رو حرف مامانم حرفی نمیزنه ولی خونوادش حسابی شاکین ومیخوان هر چی زودتر این هندونه سر بسته رو بازش کنن.

آها...اتفاق بعدی اینکه ما ماشینمون رو عوض کردیم البته دوباره پراید گرفتیم ها ولی مدلش بالاتره قرار بود اینبار دیگه یا 206 بگیریم یا یه چیزی تو این مایه ها ولی عسلک گفت که پله پله میریم بالا حالا هم البته یه مشکلی پیش اومده که عسلک الان رفته واسه حلش و مشکل اینه که اون آدمی که ماشین قبلی رو بهش دادیم ماشین رو برداشته و واسه سند زدن نمی آد یعنی باقی پول ماشین رو لابد نداره دیگه ...واسه همین هم عسلک باید بره دنبال کاراش تا بتونه اون پول رو زنده کنه میگه اگه یک ماه از تاریخ قولنامه بگذره باید اعلام دزدی کنه...بازم دعا کنید که این مشکل هم حل شه.

یه تحول دیگه هم قراره  صورت بگیره و این تغییر جای محل کار عسلکه...صابخونه عسلکم مرد خیلی پولداریه و البته تا یه حدی هم خوب راه می آد با مستاجراش ولی در مورد عسلک توقعش خیلی بالا رفته مدام بهش میگه این کارو بکن اون کارو نکن همین دم عیدی با وجودی که میدونست عزیز دل من شب ها اونجا میخوابه شوفاژها رو تو اون سرما بسته بود و میگفت که دیگه بهار اومده و باعث شد عسلک یه سرمای وحشتناک بخوره که عواقبش هنوز هم داره سینه شو داغون می کنه.یا اینکه سالی دو دفعه فقط از عسلک نه مستاجرهای دیگه پول میگیره تا کریدور رو رنگ کنه و جالبتر اینکه نزدیک به 100 هزارتومن نسبت به واحدهای دیگه بیشتر ازش اجاره میگیره تازه اینکه چون ساختمونش قدیمیه هر مستاجری که تخلیه کنه تا مستاجر جدید بیاد چند ماهی طول میکشه من و عسلک هم تصمیم گرفتیم طرف رو شوکه کنیم و وقتی جای جدید رو پیدا کردیم ییهو بهش بگیم میخوایم تخلیه کنیم اونموقع حسابی حالش گرفته میشه...به هر حال واسه اینکه کار عسلک محیط جدید پا بگیره هم دعا کنین...

عزیزای من کلی دست به دعا شدین تو این پست ...

دوستتون دارم.

بازم میام.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:37  توسط رویا  | 

یادواره عید

موقع تحویل سال

چقدر حس بدی دارم  ساعت دقیقا 3.30 هستش  از ساعت 1 دارم به عسلک زنگ میزنم تا بیدار شه و دوش بگیره ساعت یک خودم بهش گفتم من خوابم نمی بره تو بخواب ساعت 2 بیدارت میکنم ولی ساعت 2 که دو تا زنگ زدم و بر نداشت دلم نیومد بیدارش کنم گفتم مگه حمومش چقدر طول میکشه 2.30 بیدارش میکنم 2.30 زنگ زدم و گفتم از حموم که بیرون اومدی برام اس ام اس بفرست گفت باشه و قطع کردم تا ساعت 3.15 داشتم قرآن میخوندم و آخرین دعا های سال 85 رو میکردم ،همه خواب بودن و فضای خونه یه طور عرفانی شده بود..کلی گریه کردم واسه بابام دلتنگ بودم و آرزو کردم روزی برسه که بتونم زحمات مامانم رو جبران کنم و خواهر وبرادرم رو تو اوج ببینم و بزرگترین آرزوم که خوشبخت شدن من و عسلک کنار هم بود  ، ساعت 3.15 شد و عسلک اس ام اس نفرستاد زنگ زدم و دیدم هنوز خوابه ..گفتم عزیزکم الان وقت نمیکنی دوش بگیری بزار بعد از تحویل سال ...ولی....آخرین کلمه در سال 85 از زبون عسلک شد یه اَه !!!!البته به من.

سال تحویل شد و مشغول عیدی گرفتن و تبریک گفتن بودیم که عزیزکم زنگ زد و گفت که لحظه تحویل با حوله کنار سفره نشسته ..خب اینم یه جورشه دیگه ...بعد تا ساعت 5.30 داشتیم با هم صحبت میکردیم و متا سفانه اولین جملاتمون تو سال جدید اصلا حرف های قشنگ و عشقولانه ای نبود  بلکه حرف ار جدایی زدیم ولی خب زودی فراموش کردیم و موقع خداحافظی بازم ...

اول تا سوم عید

فقط دید و بازدید بود و عیدی گرفتن و ... و البته روزهای عشقولانه ای با عسلکم که کلی برام عزیزن گمونم آخرین سالی بود که تنها واسه عید دیدنی رفتم و عیدی گرفتم .

چهارم فروردین

صبح ساعت 3 راه افتادیم با اتوبوس اومدیم مهر آباد ، ساعت 4.45 رسیدیم،تو نمازخونه خوابیدم تا 6.15 و 6.30 اعلام پرواز کردند و 7.15 سوار هواپیما شدم و 7.30 پریدیم و من دلم برای عزیزکم خیلی تنگه ، موقعی که سوار شدم زنگ زدم ولی خواب بود و دلم نیومد خیلی زنگ بخوره و بیدار شه .

الان ساعت 9.30 که رسیدیم و داریم ترانسفر میشیم یعنی میترانسفریم یه کمری سفید مامان  بازم زنگیدم به عزیزم و 5 تا نگه داشتم و بازم خواب بود و بازم دلم تنگه .

زنگ زدم و ساعت 11.30 بیدارش کردم ، بالاخره بعد از 24 تا بوق  .اتاق ندادن بهمون ، ساعت 1.30 قراره تحویل بگیریم ،همه رفتیم اتاق خاله حوریه و اونجا رو حسابی به هم ریختیم 25 نفر در یک اتاق دو تخته  ساعت 1 رفتیم رستوران بانی ...بد نبود غذاش  و از اونجا هم کنار دریای خوشگل و نیلگون کلی حال کردیم .

ساعت 2.40 اومدیم اتاقمون و من رفتم سراغ تخت اول و احمد اومد و گفت من اینجا رو میخوام  و بعد تخت دوم که رومینا هوسشو کرد  و من الان با کمک مامان البته رو سومین تختم و راضیم ، زنگ زدم به عسلک زیاد حوصلمو نداشت ،منم گفتم که مزاحمم؟؟؟بعدا زنگ میزنم و گفت مزاحم این زبونته   منم گفتم پس می رم تا زبونم رو ببرم و اونم گفت باشه ولی این دفعه نوبت منه که زنگ بزنم منم دقیقا 3 دقیقس که منتظرم و کلی دوسش دارم .

تا 4.30 خوابیدم بعد رفتیم درگهان...عجب بازاری بود  ..من نمیدونم چرا همه میگفتن برین اونجا...سه ساعت گشتم و 10 نوع لباس خواب خریدم ، اصلا هم آنتن نداشتم ...دلم برای غسلک تنگ شده بود..ولی اون ...بازم منتظرم...منتظر تماسم.

 

پنجم فرودین

ساعت 8 بیدار شدیم و رفتیم واسه صبحونه و ساعت 10 رفتیم پاساژ فردوسی ، ساعت 10.45 اس ام اس عسلک رسید فداش بشم که بلده این قدر خوشگل و تو دلبرو حرف بزنه  کلی خرید کردم اونجا آخه انرژی گرفته بودم   اونروز برای دیدن قلعه خربس هم رفتیم قشنگ بود یه کوه که روش پر از قارهای تو در تو بود و مال زمان پرتغالی ها بود و یه تمثال کشتی نوح که خیلی قدیمی بود هم اونجا بود و از اونجا دوباره رفتیم خرید موقعی که داشتیم از هتل می اومدیم با عسلک صحبت کردم و گفت که شب ها قلبش میگیره ازش خواستم کمتر سیگار بکشه و گفتم حتما پوکه های سیگارتو برام نگه دار و هر یک ساعت به من زنگ بزن که گفت نمیتونه خدا کنه لا اقل اون خواهشم یادش بمونه ...

ساعت 00.45 از بیرون برگشتیم خیلی خستم عسلک حتی یه بار هم زنگ نزد خودم زنگ زدم و گفت خونه داداشش رفته؛ شوفاژ هاشون خراب بوده و اونجا خیلی سرد بوده،دعوامون شد...

عسلک گفته بود از حموم که بیاد زنگ میزنه اینو ساعت 11.15 گفته بود ولی الان 1.15 شده...خودم زنگ زدم ، جواب نداد، خودش زنگ زد،کاش زنگ نمی زد 20 دقیقه سکوت و بعد حرف های تلخ مثه زهر ...راست میگه ما که پولدار نیستیم  ...من دیگه حالم خوب نیست...بزرگترین آرزوم اینه که پام به شهرمون نرسه ولی اگه رسید تو اتاقم کف پاهام رو می سوزونم ....من احمقم ...احمق...خیلی حس بدی دارم...من بدبختم...خدا یا کمکم کن تا مامان نفهمه ...خدایی سفر خوبیه و خوش میگذره....

 

ششم فروردین

ساعت 10 اسکله بودیم ، اونجا لنج نبود همه فکر کردیم به قطار نمی رسیم ولی حمید آقا زحمت کشید و برامون بلیط اتوبوس دریایی گیر آورد ، خیلی خوب بود همه دونه  دونه رفتن بیرون تا دریا رو نگاه کنن ولی من صبر کردم واسه وقتی که با عسلک میریم از این نعمت خدا لذت ببرم  .اسکله که بودیم عسلک دوباره اس ام اس زد و من هم یه جواب از بی حوصلگی دادم ، رسیدیم بندر و از اونجا راه آهن و بعد قطار ...قطار خیلی خوبه من از همه وسایل نقلیه بیشتر دوسش دارم آخه تو این سفر ما همه نوعش رو تجربه کردیم و من قطار رو ترجیح میدم ...داخل قطار احمد و رومینا دعواشون شد و مامان مهربونم کلی غصه خورد  بعد هم همه خوابیدیم و بعد از دو ساعت بیدار شدیم و من با عسلک اس ام اس بازی کردم و به حرف عزیزم گوش کردم و دوباره مهربون شدم و همه چی رو فراموش کردم ،شاید حق با اون باشه منم دلش رو شکوندم آخه به خواهرش توهین کردم ...بی خیال یه روز هم اون جریان رو تعریف میکنم...خیلی دوسش دارم الان  .

تو قطار هم این خاله ها و مامانم دست از سر هم بر نمیداشتن و همش مهمون بازی میکردن و من و عسلک هم از خلوتی کوپه ها استفاده میکردیم و دل و قلوه سیخ میزدیم عسلک برام اس ام اس های عشولانه ای میفرستاد و ماچ ماچ بازی بود حسابی ...

 

هفتم فروردین

میگفتن ساعت 9.30میرسیم تهران صبحونه رو که آوردن من اصلا میل نداشتم و مامانم برام لقمه میگرفت و میزاشت دهنم  ساعت 10.30 رسیدیم و قرار بود دایی جونم برامون ماشین بگیره بفرسته ولی ماشین با تاخیر اومد و ما و وسایل عزیزمون زیر بارون خیس شدیم.ساعت 11 راه افتادیم ساعت 1 تازه گلشهر کرج بودیم رفتیم اونجا یه ساندویچی و نهار خوردیم و من با عزیز مهربونم صحبت کردم و دوتامون خوشحال بودیم که داریم به هم نزدیک میشیم  عسلکم بعد از دو روز که نهار نخورده بود رفته بود واسه خودش غذا بگیره ساعت 3 رسیدیم قزوین  قرار شد بریم خونه مادرجون تا همه ساک هاشون رو باز کنند ببینیم کی چی خریده و من کلی  خوشحال شدم که خریدم از همه خوشگل تر بود  ساعت 4.30 خواستم برم پیش عسلک که گفت تو الان خسته ای برو خونه استراحت کن من شب میام پیشت و من هم اینطوری شدم ....رفتم خونه تا وسایلمون رو جمع کنیم و یه دوش بگیرم و خودمو جینگولی کنم ساعت شد 9.30 شب داشتم پاهامو اپی لیدی میکردم که عسلک زنگ زد و ...بازم دعوا  ..منم قهر کردم و گوشی رو گذاشتم ...بعد مامانم شروع کرد به نصیحت و منم ...ولی خودم دوباره به عزیزم زنگ زدم و منت کشی و بوس بوس و شب هم عزیزکم اومد پیشمون و املت دادیم بهش بعد هم بوس بوس و سوغاتی بینون و بای بای و لالاو ....

 

روز هشتم تا دهم

روزهای خوب و نازنینی بود از صبح تا شب ول بودم و میگشتم البته عسلک حالش بد بود سرمای سختی خورده بود  یه شب هم خونه ما خوابید  واسه اینکه شوفاژ های شرکت خراب بود و اونجا یخبندون شده بود .

شب دهم قرار بود بریم خونه خاله حوریه عید دیدنی  بازی استقلال و پرسپولیس که شروع شد عسلک گفت برو محل کار مامانت من هم رفتم اونجا و تا بازی تموم شه از استرس مردم، البته یه خوبی هم داشت پیش مامانی بودن و این که من بالاخره اکسل رو یاد گرفتم ...بعد از بازی زنگ زدم به عزیزکم ،حالش خیلی بد شده بود تو دو روز گذشته هر چی جز زدم گفتم بریم دکتر قبول نکرده بود و من هی حرص خورده بودم  سعی میکردم با داروهای خونگی حالشو بهتر کنم ولی گفت که آجی زنگ زده گفته شوهرش رو میفرسته دنبالم با هم بریم دکتر و همین جمله باعث شد که دوباره دعوای وحشتناک بین من و عزیزم پیش بیاد که خودم میدونم که باز من مقصر بودم با مامانم رفتیم شرکت و یه کم بحث کردیم و عسلک افتاد رو دنده لج و منم که  ...ولی فقط یه شب سر سنگین بودیم و فرداش همه چی یادمون رفته بود و این جزو حسن های من و عسلک که زود همه ی بد یهای هم دیگه رو فراموش میکنیم   .

   

روز یازدهم فروردین

صبح ساعت 10 مامان بیدارم کرد قرار بود که برم خونه مامان عسلک هم عید دیدنی و هم اینکه سوغاتی هاشون رو بدم زنگ زدم به عسلک و گفت که میخوان برن مهمونی و منم گفتم باشه پس عصر می ریم اونجا(البته نه به این کوتاهی...)و قرار شد من و عسلک بریم موزه گردی  آخه ایام نوروز در موزه های قزوین به روی عموم باز است(اینم یه تبلیغ )ولی دوباره خواهرش زنگ زد و گفت بیاین اینجایی که ما هستیم و منم مثه بز گفتم باشه و رفتیم و تا ساعت 5 موندیم و از اون راه من رفتم خونه تا کار تایپی رو که گرفته بودم رو انجام بدم و منتظر شم تا عسلک بیاد پیشم ، واسه شام هم کوکو سبزی خوش مزه پختم و فیلم میم مثل مادر رو که مامانم ندیده بود رو برای سومین بار دیدیم و من و عسلک واسه سومین بار بازم گریه کردیم و ...بعد هم رفتیم اتاق احمد فیلم پلنگ صورتی رو ببینیم ولی خوابمون برد و ساعت 2 عسلک بیدار شد و گفت آژانس گرفته و داره میره و گفت که دوستم داره و رفت .

  

دوازده فروردین

ساعت 9.30 عزیز مهربونم زنگ زد و من که تعجب کرده بودم که چرا زود زنگ زده سراسیمه جواب دادم و گفت زود آماده شو تا با آجی و شوهرش بریم دریاچه اوان .

منم از مامانم اجازه گرفتم و و حاضر شدم و حدود ساعت 11 راه افتادیم و سمت الموت رفتیم ولی 40 کیلومتر که دور شدیم تو اون جاده های پر پیچ و خم و ترسناک دیدیم که جلوتر رفتن صلاح نیست ،پیاده شدیم و  کلی عکس گرفتیم ...وای که چه قدر قشنگ بود...یه همچین برفی که روی کوه ها بود رو حتی زمستون هم ندیده بودم کلی شیطونی کردیم و برف بازی کردیم و خوش گذروندیم برگشتیم باورتون نمیشه فقط به فاصله 10 کبلومتر دیگه از برف خبری نبود و فقط هوای مطبوع و کمی خنک بود و لذت از سبزی بکر زمین رفتیم یه جایی کنار یه برکه اتراق کردیم، بساط جوجه رو عسلک و شوهر خواهرش راه انداختن و ما خانما هم مشغول سیخ کشیدن و آماده کردن برنج و اینجور کارا شدیم  ذغالمون نم گرفته بود و شعله نمیکشید واسه همینم تا آتیش بگیره کلی عسلکم مجبور شد فوت کنه  و در واقع غذایی رو که خوردیم مدیون فوت ها عسلک بودیم از اونجا هم یه راست رفتیم خونه مامان عسلک واسه دیدن عید و عیدیمو گرفتم و برگشتیم ...شب هم من خونه خاله ها دعوت بودم و از اون ور هم رفتیم برای انتخاب کارت دعوت مجلس سال بابا و اومدیم خونه...

 

سیزده به در

 ساعت 9 بیدار شدم و رفتم کار تایپم رو تحویل دادم   ساعت 10 عسلک زنگ زد و گفت واسه اینکه بارندگیه ما بیرون در نمی آییم و ناهار رو خونه میخوریم اگه بعد از ظهر هوا بهتر شد میریم یه دوری میزنیم ولی ما که آلاچیق شوهر خالم بود و اگه بارندگی میشد میرفتیم اونجا تصمیممون این شد که واسه ناهار بریم البته همه نیومدن و فقط ما و یکی از خاله هام رفتیم و کلی خوش گذشت ناهار آماده کردیم و خوردیم و کمی تو باغ های اطراف گشت زدیم و لب رودخونه رفتیم حدودای ساعت 4.5 دیگه هوا داشت حسابی بارونی میشد که بقیه هم با دیگ آش اومدن و رفتیم تو آلاچیق و آش رو خوردیم و دوباره رفتیم لب رودخونه و من حسابی سبزه گره زدم و سنگ انداختم  .امسال چهارمین عیدی بود که واسه عسلک هم من سنگ مینداختم ولی از سال دیگه خودش با منه ...ساعت حدودای 7 بود که برگشتیم خونه و زنگ زدم به عسلک و قرار شد شب بیاد خونمون تا باهم بریم و سبزه ی خودمون دوتا هم گره بزنیم ولی شب که عسلک اومد من حالم بدشده بود گمونم از پرخوری روزش بود که بدجوری دل درد گرفته بودم واسه همین سبزمون هنوزم مونده .ایشالله سال بعد .

 

این بود یادواره عید 86 من که مجبور شدم دوباره بنویسمش و اینبار تقریبا یه کپی از دفتر خاطراتم بود ،ببخشید که طولانیه .

همتونو دوست دارم  و دلم براتون کلی تنگ شده بود .

بازم میام .

    

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:9  توسط رویا  | 

یادواره عید
سلام من رویا هستم با کلی غصه

وبلاگ رویای نیمه شب توسط یک انسان بدجنس هک شده بود و من با هزار زحمت ازش پس گرفتم و صد البته یه آشنا بود

و به این دلیل بود که خواننده وبلاگ یییهو  زیاد شده بود ،آخه اون نا حسابی علاوه بر اینکه پست آخر و چند تا از پست های دیگه رو پاک کرده بود کلی حرف های بی ناموسی و بی ادبی به وسط متن ها اضافه کرده بود و نتیجه این که هرکی هر کلمه بی ادبی سرچ می کرد در وبلاگ من به روش باز بود

ولی من به کمک یه مرد مهربون و قوی و ... تونستم وبم رو نجات بدم و اون مرد غیرتی کسی نیست جز عسلک دوست داشتنی من.

حالا هم تا جایی که تونستم پاک سازی کردم و پست یادواره عید رو دوباره تایپ میکنم و میزارم.

همتون رو خیلی دوست دارم

بازم میام.

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:55  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker