|
|
اندر حواشی تولد |
|
|
سلام عزیزای دلم مهربونهایی که با تبریکاشون کلی شادم کردن و فهمیدم که دوستای خوبم تو این دنیای وبلاگ بازی خیلی بیشتر از خیلی از دوستام تو دنیای واقعی دوستم دارن من امسال تولدم یه نعمت بزرگ هم داشتم اون هم این بود که برای اولین سال روز تولدم خب از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟ از همون روز قبل تولدم که این همه تبریک شنیدم بعدشم که اومدم پیش عسلک عزیزم و مراسم تبریک گویی رسمی رفتیم و داشتیم میگشتیم که یهو عسلک این مدلی شد چون شب تولدم با چهارشنبه سوری همزمان شده بود و هر سال شب چهارشنبه سوری همه فامیل جمع میشن خونه ما واسه همین عسلکم با مامانی هماهنگ کرده بودن که همون شب دوشنبه جشن تولد منو بگیرن و کلی تصمیم داشتن منو غافل گیر کنن که به دلیل بالا بودن درصد کنجکاوی من مریم خانمی قرار بود همون شب بیاد پیش من و من هم تا ساعت 7 صبر کردم ولی دیگه خانمی نیومد و منم رفتم خونه مامانی هم که از سر کار رسید خونه با یه جعبه کیک خوشگل اومده بود ساعت 9.45 هم عسلک و داداشی اومدن دنبالمون و رفتیم بیرون و عسلک مهروبنم به مناسبت تولد من یه شام خوشمزه داد بهمون و بعدشم اومدیم خونه و بزن و برقص جریان کیک مالون هم اینه که من هر یه تیکه کیکی که بر میداشتم نمیدونم چرا از چنگالم می افتاد این بود جریانات حواشی تولد من پ.ن: روز تولدم یه خاطره هم برام داره و دقیقا سالروز اولین پستیه که تو دنیای مجازی نوشتم البته اون موقع وبم پرشین بلاگ بود و یه آدم بی مرام هکش کرد.. اولین پستم تو اون وبلاگ این بود... امروز تولدمه....نمیدونم چرا با وجودی که آدم ذره ذره بزرگ میشه ولی تا وقتی که شمع تولدش رو فوت نکرده فکر نمیکنه که یه سال از عمرش گذشته و من امروز شمع 20 رو فوت کردم و سنم رسید به بیست و به گل خاله هام دیگه باید به حالم گریست. پ.ن:عکس کادوهام رو میزارم تا دلتون بسوزه.
و اما بازم از تبریک تک تکتون ممنونم بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 12:3 توسط رویا
|
|
||
|
|
تولدم مبارک |
|
|
سلام دوستای خوبم
بفرمایید تو....
تولدم مبارک....
از خودتون پذیرایی کنید....تا من فردا با یه پست حسابی بیام پیشتون...بگم که روز تولد چی چی شد؟؟
یه عالمه از دوستای گلم که تبریک گفتن ممنون دست یاسین جون خوشگلم و مریم جونم و ماریا جونم که برام جشن تولد گرفتن تو وبلاگشون البته تولد من فرداس ها ولی نمیدونم چه قدر خدا دوسم داره که از صبح که بیدار شدم کلی تبریک شنیدم. و عسلک که...... بازم میام
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 12:26 توسط رویا
|
|
||
|
|
دوباره تولد تولد تولد |
|
|
سلام به همه ی دوستای خوب و عزیز و مهربونم من بازم اومدم با یه تولد دیگه امروز تولد عزیزی بود که دیگه پیشمون نیست و فروردین امسال ما ها رو تنها گذاشت و رفت بابایی من ما ها رو خیلی دوست داشت و من گفتم با شوهرم عشق و حال میکنم و بابایی از اون خنده هایی کرد که مخصوص خودش بود و الان.......واقعا حقش بود که بابایی من تو این دوران کنارم بود و میدید که من و عسلک چه قدر شادیم امروز ساعت 1 عسلک اومد دنبالم هوا واقعا سرد بود و باد وحشتناکی میومد رفتیم اونجا و عسلکم کادوی بابام رو کاشت آخه واسه کادو براش یه بوته گل محمدی گرفته بودیم که کنار قبرش باشه و اونجا رو خوشبو کنه و فاتحه خوندیم یه کم تاب بازی کردیم و اومدیم، اینطوری تولد 43 سالگی بابام رو جشن گرفتیم بعدش هم که ناهار رفتیم ساندویچی مامانی نهار تولد رو داد و بعدشم مامان رفت سر کار و احمد رفت نمایشگاه پیش دوستش که غرفه دارن اونجا و من و رومینا و عسلک عزیز مهربونم هم اومدیم محل کار عسلک. دوست های خوبم اگه ممکنه یه فاتحه واسه بابام بخونین دوستتون دارم بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:31 توسط رویا
|
|
||
|
|
تولد تولد تولد |
|
|
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
امروز تولد مامان مهربون وعزیز خودمه الهی دورش بگردم خانم گل خونمونو مامان من اینقدر خوبه که همه دوسش دارن حتی اونموقع که بابا بود و کنارمون بود بازم بار مسئولیت و عاطفی خونه بیشتر رو دوش مامان جونم بود ایشالله که خدا همیشه سالم و همینطور محکم نگهش داره یعنی صبور،مهربون،از خود گذشته،محکم و استوار،قانع،قاطع،منطقی،پر از حس مسئولیت،بساز،اکتیو،مغرور و با جذبه،خوش صحبت و خوش سیما(یعنی میشه؟؟؟؟)و مادر زن خوب و تو دلبرو عسلی(این آخری رو عسلکم گفت)خلاصه یه زن کامل و بی نقص. مامان جون عزیزم نمیدونم اینجا رو میخونی یا نه ولی باید بگم که من و عسلک و احمد و رومینا اگرچه کم میگیم و کم عمل میکنیم ولی همیشه قدر زحمتاتون رو میدونیم و عزیزترین کسی هستید که داریم و کلی کلی کلی دوستتون داریم
بازم میام
پ.ن:امروز خواهر یکی از دوست جونی ها که تو دلش نی نی داره قراره بره سونوگرافی تا ببینه قلب نی نی درست شده یا نه.....خیلی خیلی براش دعا کنید...از خدا میخوام که یکی از فرشته های خوشگل دیگشو واسه این مامان و بابا نگه داره.
پ.ن:وااااااااای دوست گلی ها مرسی که دعا کردید و قلب اون فرشته کوچولو شروع کرده به تپیدن
پ.ن:من تونستم پینگ کنم |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:6 توسط رویا
|
|
||
|
|
سالگرد آشنایی |
|
|
عزیز ترین من دیدی چه زود سه سال گذشت؟؟؟هر چند که دوتامون خیلی سختی کشیدیم تو این مدت ولی هم من هم تو نازنینم خیلی خیلی بزرگ شدیم تو شدی آقای خونه و منم خانم خونه. بعد از گذشت این 1095 روز یا 26286 ساعت یا 1577160 دقیقه به اندازه تک تک ثانیه هاش شایدم بیشتر دوستت دارم.
بابا سالگرد آشنایی من و عسلکمه دیگه امروز از صبح یه مدل دیگه بیدار شدم که خیلی بهم چسبید و زودی دویدم پیش عسلک مهربونم و بعدشم چون حالم زیاد خوب نبود عسلک منو فرستاد زودی خونمون منم اومدم خونه و یه کم the sims 2 بازی کردم و گرفتم خوابیدم تا ساعت سه بعدشم رفتم واسه جشن شبمون خرید و یه کیک خوشگل و مامانی خوشمزه خریدم
شب قراره عسلکم بیاد خونمون و شام بگیره برامون بقیه ماجرا رو هم فردا مینویسم...آخه هنوز بقیش نیومده. پ.ن:عسلک اومد خونمون و یه غذای خوشمزه گرفته بود و بعد از شام من و عسلک شمع ها رو فوت کردیم و مامانی کیک رو تقسیم کرد و قلب بیچاره تیکه پاره شد و بعدش هم کادو ها که عسلک برام یه چراغ خواب خوشگل خریده بود و من بیچاره دیگه نمیتونم نصف شب ها به بهونه ترسیدن و تاریک بودن زنگ بزنم بهش و مامانی جونم هم یه مجسمه ناز از دو تا مرغ عشق و جوجه خوشگلشون که تو یه حباب بود خریده بود برامون که من و عسلک و نی نی مون بودیم اون سه تا و من برای نازنینم یه جفت جوراب خریدم و یه روان نویس خوشگل که توش عطر دوست داشتنیم هم بودو آخر شب هم کلی شیطونی کردیم من و عزیزم و مامانم رو خندوندیم ،جای همتونم کلی خالی بود. داداشی کوچولوم هم با دوستش رفته همدان و جاش تو جشنمون حسابی خالی بود ایشالله روز تولدم جبران بشه دوستای گلم مرسی از تبریک های قشنگتون دوستتون دارم بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 17:45 توسط رویا
|
|
||
|
|
گوشی موبایل یا همون آینده نگری |
|
|
پی نوشت دارد
سلام سلام سلام یه مدتی بود که منو عسلک به اوج فقر رسیده بودیم تا اینکه بعد ازخریدن ماشین با هم به این نتیجه رسیدیم که مسخره اس مثلا آدم 500-600 یا حتی بیشتر پول بزاره واسه گوشی که همون کاریو میکنه که یه ساده ترش هم انجام میده واسه همینم حدود یک ماه پیش هم من و هم عسلک گوشی هامون رو فروختیم و قرار شد دو تا گوشی ساده برداریم و در کنارش یه دوربین دیجیتال و از اونجایی که عسلک واسه کارش نمیتونه خط رو بخوابونه یه گوشی سونی زاقارت(نمیدونم املاش درسته یا نه)که مال دقیقا 20 سال پیش بود عسلک میگفت وقتی این گوشی ها اومد من ساژم داشتم و آرزوم بود که بتونم 3310 بگیرم میگه اولین گوشی بی آنتن بوده و زمان خودش ته کلاس بله دیگه بی گوشی موندن من و این گوشی ها دست عسلک با عث شد ما کمی عادت کنیم و به همین دلیل دفعه سومی که عسلک به جمهوری رفت البته اینبار من همراهیش نکردم چون امیدی نداشتم موفق شد دو عدد گوشی بخره که حالشو ببریم البته دوربین رو فعلا بی خیال شدیم تا ببینیم بعد از عید مدل ماشین رو عوض میکنیم یا نه. الان گوشی من یه سونی اریکسون w800i جیگره که خیلی دوسش دارم این بود انشای من در مورد چگونه آینده نگر شوید دوستتون دارم بازم میام پ.ن ۱:پسر خاله کوچولوم از رنگ گوشی من خوشش اومد و فکر کرد خوراکیه گذاشت دهنش و از اونجایی که در حال دندون درآوردن سیل گوشی منو برد و در نتیجه الان نمیتونم عکس بگیرم.دعا کنید درست بشه
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:6 توسط رویا
|
|
||