تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
اندر حواشی تولد

سلام عزیزای دلم

مهربونهایی که با تبریکاشون کلی شادم کردن و فهمیدم که دوستای خوبم تو این دنیای وبلاگ بازی خیلی بیشتر از خیلی از دوستام تو دنیای واقعی دوستم دارن ...باور کنین من هیچ سالی روز تولدم این همه سورپریز نشده بودم و لذت نبرده بودم  ....مرسی از همه شما گل های مهربون.

من امسال تولدم یه نعمت بزرگ هم داشتم اون هم این بود که برای اولین سال روز تولدم عسلک  و  خونوادم  با هم کنارم بودن با وجودی که چهارمین تولدی بود که عسلک رو داشتم ولی امسال عزیز مهربونم ،ماه آسمونم ،نازنین من  کنارم بود ...خدایا من بابت این همه نعمتی که به من میدی ازت ممنونم .

خب از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟

از همون روز قبل تولدم که این همه تبریک شنیدم ....صبح ساعت 9 عسلک زنگ زد و بیدارم کرد ...از اونجایی که من بسیار خواب آلو هستم عسلک برای اینکه صبح ها منو از رختخواب بکشه بیرون باید 3 بار زنگ بزنه...بار اول به موبایلم، ....عسلک:عزیزکم صبح شده ها ،چشماتو باز کن . و من همونطور با چشم بسته بوسش میکنم و میگم چشم  و ...بار دوم که معمولا 20-30دقیقه بعد میشه دوباره زنگ میزنه ...تنبل خانم هنوز خوابه؟؟؟...و من:بابااایییی تو رو خدا فقط 10 مین(دقیقه) عسلک:نه دیگه خانمی ..پاشو تنبل، دو روز دیگه میخوای اینطوری منو راهی سر کار کنی؟؟؟بلند شو صورتتو بشور و تا 5 دقیقه دیگه زنگ بزن  ...و برای اینکه مطمئن شه من از رختخواب دل کندم تاکید میکنه که با تلفن خونه تماس بگیر ..ولی من 21 اسفند دفعه اول که عسلکم زنگ زد خودم بیدار بودم و سر حال و عسلک این شکلی شده بود  و چون میخواست که از همه زودتر تبریک بگه تولدمو همون ساعت نه اولین کسی که تبریک گفت نازنینم بود  و من کلی خوش به حالم شد ...بعد از تلفنم داداشی که داشت ریش هاشو میزد از دستشویی دراومد و گفت:چه قده خود شیرینه این مرد..ااااه  و بوسم کرد و تبریک گفت ومنم

 بعدشم که اومدم پیش عسلک عزیزم و مراسم تبریک گویی رسمی   بعدش نشستم پای سیستم و چون ای دی داداشم بالا بود داداشم داشت با مریم جون(همون مریم پاییزی خودمون)چت میکرد منم خودم رو انداختم وسط و مریم گفت بیا وب من و من رفتم دیدم ای بابااااااااااااا تولده که اونجا  و بازم کلی ذوق مرگ شدم و بعد از چند دقیقه رفتم وب خودم و دیدم زهرا جونم  و یاسین عزیزم هم کامنت گذاشتن و گفتن چرا صداشو در نمیآرم که تولدمه(البته یاسین جونم کادوی شما سر جاشه ها)من هم پست قبلی رو گذاشتم و بعد هم ماریا جون که یه دوست عزیزو جدیده  برام جشن گرفته بود و من دیگه اینطوری بودم  و بالاخره کلی شرمنده شدم و البته  خیلی خوشحال شدم ....عسلک قرار بود جایی بره که ازم خواست باهم بریم و منم که از خدا خواسته زودی آماده شدم و رفتیم بیرون و تو خیابون ها گشتن نگو آقا میخواد هدیه بگیره برام و میخواد ببینه چشمم دنبال چیه ؟؟

رفتیم و داشتیم میگشتیم که یهو عسلک این مدلی شد  و بعد از جواب دادن گوشی رو داد به من ،صدای پشت خط مثه صدای یه دختر کوچولو بود  که اینقدر محبت تو صداش بود که آدم رو به هیجان می آورد   ولی من نتونستم تشخیص بدم این صدای مهربون مال کیه تا وقتی که گلی خانم گفت من مامان یه جینگولکم که ...که من دیگه از خوشحالی عسلک و نگاه چپ چپشو  فراموش کردم و داخل پاساژ داد زدم زهرا جونم شمایی؟؟؟....بله دیگه الان همتون کلی حسودیتون شد (زهرا جونم واقعا ممنونم یکی از بهترین هدیه ها بود برام شنیدن صدای قشنگت  )

چون شب تولدم با چهارشنبه سوری همزمان شده بود و هر سال شب چهارشنبه سوری همه فامیل جمع میشن خونه ما واسه همین عسلکم با مامانی هماهنگ کرده بودن که همون شب دوشنبه جشن تولد منو بگیرن و کلی تصمیم داشتن منو غافل گیر کنن که به دلیل بالا بودن درصد کنجکاوی من  (فضوی نه ها) خودم میدونستم که یه خبراییه  .

مریم خانمی قرار بود همون شب بیاد پیش من و من هم تا ساعت 7 صبر کردم ولی دیگه خانمی نیومد و منم رفتم خونه  وقتی که رسیدم و به عسلک زنگ زدم بگم که من رسیدم گفت که دوستت اینجاس و من با مریم جون هم تلفنی صحبت کردم و قرار شد فردا صبح دوباره بیاد پیشم و کادوشو سپرد به داداشی و عسلک و شب آوردن برام .

مامانی هم که از سر کار رسید خونه با یه جعبه کیک خوشگل اومده بود (که عکسش ویژه فیروزه جونمه)و بوس بوسیم کرد و گفت رویا 21 سال پیش تو این ساعت دردم شروع شده  بود ولی هنوز کار های خونه تکونی آشپز خونه مونده بود و منم صدام در نمی اومد و کارام رو میکردم ...(آخه من یه هفته زود به دنیا اومدم قرار بوده 1/1/65 باشه تولدم)

ساعت 9.45 هم عسلک و داداشی اومدن دنبالمون و رفتیم بیرون و عسلک مهروبنم به مناسبت تولد من یه شام خوشمزه داد بهمون و بعدشم اومدیم خونه و بزن و برقص و ...کیک برون و کیک خورون و کیک مالون...

جریان کیک مالون هم اینه که من هر یه تیکه کیکی که بر میداشتم نمیدونم چرا از چنگالم می افتاد  عسلک و مامانیم هم دیگه اعصابشون خورد شد مامانم گفت اصلا بریز رو لباست و یهویی بخورش دیگه که گفتن این جمله همون و شیر شدن عسلک همون و بشقاب کیک رو برداشت و کوبوند تو صورتم و بعد هم خامه های کیک رو رو صورتم با انگشتش مرتب کرد و همه به من خندیدن ...شما نخندینا ..حالا اگه عسلک اجازه بده عکسشو میزارم اینجا .

این بود جریانات حواشی تولد من  .


پ.ن: روز تولدم یه خاطره هم برام داره و دقیقا سالروز اولین پستیه که تو دنیای مجازی نوشتم البته اون موقع وبم پرشین بلاگ بود و یه آدم بی مرام هکش کرد..

اولین پستم تو اون وبلاگ این بود...

امروز تولدمه....نمیدونم چرا با وجودی که آدم ذره ذره بزرگ میشه ولی تا وقتی که شمع تولدش رو فوت نکرده فکر نمیکنه که یه سال از عمرش گذشته و من امروز شمع 20 رو فوت کردم و سنم رسید به بیست و به گل خاله هام دیگه باید به حالم گریست.

 

پ.ن:عکس کادوهام رو میزارم تا دلتون بسوزه.

 هدیه مامان جونم  گوشی موبایل خوشگلمه که کلی دوسش دارم با وجودی که اینهمه اذیت کرده.مامانی گلم مرسی.

 هدیه داداشی جونم  یه روسری خوشگل و خوش آب و رنگ که کلی بهم میاد.داداشی جونم مرسی.

هدیه رومینا جونم  جوراب های خوشگل و رژ خوشرنگ و گیره های جینگیلی.آجی کوچولو مرسی

هدیه آجی عسلکم  یه بلوز خوشتیپ و خوش رنگ خواهر شوهر جونم مرسی.

 هدیه مریم جون  یه تابلوی خوشگل که من اینجا عکس توش رو میزارم.مریم جونم مرسی.

  هدیه صاحب دلم     ،عزیز ترینم عسلکم که مثه همیشه کلی شرمندم کرده بود و بهترین ها رو برام خریده بود و باید بدونه که با ارزش ترین نعمتی که خدا به من داده خود خودشه .

و اما  هدیه عسلک   با دیدی نو.

بازم از تبریک تک تکتون ممنونم  و کلی کلی کلی امسال برام یه طور دیگه بود چون شما ها رو داشتم ... خیلی دوستتون دارم ...

بازم میام .

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 12:3  توسط رویا  | 

تولدم مبارک
سلام دوستای خوبم

بفرمایید تو....

گل برای گل های خوبم

تولدم مبارک....

از خودتون پذیرایی کنید....تا من فردا با یه پست حسابی بیام پیشتون...بگم که روز تولد چی چی شد؟؟

 

یه عالمه از دوستای گلم که تبریک گفتن ممنون

دست یاسین جون خوشگلم هم درد نکنه که اولین گلی بود که با تبریکش فهمیدم که یه سال بزرگتر شدم....

و مریم جونم و ماریا جونم  که برام جشن تولد گرفتن تو وبلاگشونو کلی شرمنده ام کردن

البته تولد من فرداس ها ولی نمیدونم چه قدر خدا دوسم داره که از صبح که بیدار شدم کلی تبریک شنیدم.

و عسلک که......

بازم میام

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 12:26  توسط رویا  | 

دوباره تولد تولد تولد

سلام به همه ی دوستای خوب و عزیز و مهربونم

من بازم اومدم با یه تولد دیگه

امروز تولد عزیزی بود که دیگه پیشمون نیست و فروردین امسال ما ها رو تنها گذاشت و رفت. بابایی من که اگه مشکلاتی که داشت باعث شده بود کم به ما برسه ولی خیلی مهربون بود کسی بود که همیشه تو جمع همه رو شاد میکرد کسی که عشق بین مامانم و اون زبون زد همه بود  کسی که قدر خودش و زندگیشو اون نعمتهایی که خدا بهش داده بود اونطوری که باید ندونست و چه قدر زود همه چیزو از دست داد کسی که همیشه عاشق اسم رویا بود

بابایی من ما ها رو خیلی دوست داشت  بابایی من خیلی دوست داشت تا دامادشو ببینه بابایی من وقتی فهمید که من با عسلکم دوستم فقط یه چیزی گفت:رویا میخوای شوهر کنی؟؟؟؟زوده حالا شوهر نکن عشق و حال کن!!!

و من گفتم با شوهرم  عشق و حال میکنم و بابایی از اون خنده هایی کرد که مخصوص خودش بود و الان.......واقعا حقش بود که بابایی من تو این دوران کنارم بود و میدید که من و عسلک چه قدر شادیم و من همه جا کمبودش رو حس میکنم و میدونم  تو هر صحنه از زندگیم این کمبود هست....خدا بیامرزدت بابایی جونم وخدا مامان رو برای ما 120 سال حفظ کنه.


امروز ساعت 1 عسلک اومد دنبالم و با رومینا رفتیم تا بریم  پیش مامان و چون که زود رسیده بود و مامان باید تا ساعت 2 میموند رفتیم و یه دوری تو شهر زدیم و بستنی خوشمزه خوردیم و یه جا هم رفتیم تا صندلی اداری قیمت کنیم آخه عسلکم باید برای شرکتش صندلی بخره و تا ساعت 1.45 رفتیم  پیش مامانم و از اونجا هم اومدیم دنبال احمد و 5 تایی رفتیم بهشت فاطمه تا واسه بابام جشن تولد بگیریم .

هوا واقعا سرد بود و باد وحشتناکی میومد  رفتیم اونجا و عسلکم کادوی بابام رو کاشت آخه واسه کادو براش یه بوته گل محمدی گرفته بودیم که کنار قبرش باشه و اونجا رو  خوشبو کنه و  فاتحه خوندیم یه کم تاب بازی کردیم و اومدیم، اینطوری تولد 43 سالگی بابام رو جشن گرفتیم .

بعدش هم که ناهار رفتیم ساندویچی مامانی نهار تولد رو داد و بعدشم مامان رفت سر کار و احمد رفت نمایشگاه پیش دوستش که غرفه دارن اونجا و من و رومینا و عسلک عزیز مهربونم هم اومدیم محل کار عسلک.

دوست های خوبم اگه ممکنه یه فاتحه واسه بابام بخونین.

دوستتون دارم.

بازم میام.


 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:31  توسط رویا  | 

تولد تولد تولد

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.

مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.


امروز تولد مامان مهربون وعزیز خودمه

الهی دورش بگردم خانم گل خونمونو .

مامان من اینقدر خوبه که همه دوسش دارن اینو میدونم که همه ی مامان ها برای بچه هاشون عزیزن ولی مامان من هم مامانه و هم بابا .

حتی اونموقع که بابا بود و کنارمون بود بازم بار مسئولیت و عاطفی خونه بیشتر رو دوش مامان جونم بود .ولی من و خواهر و برادرم بعضی وقتها ...

ایشالله که خدا همیشه سالم و همینطور محکم نگهش داره  و منم یه کم مثه مامانم بکنه ....یعنی چه جوری؟؟؟

یعنی صبور،مهربون،از خود گذشته،محکم و استوار،قانع،قاطع،منطقی،پر از حس مسئولیت،بساز،اکتیو،مغرور و با جذبه،خوش صحبت و خوش سیما(یعنی میشه؟؟؟؟)و مادر زن  خوب و تو دلبرو عسلی(این آخری رو عسلکم گفت)خلاصه یه زن کامل و بی نقص.

مامان جون عزیزم نمیدونم اینجا رو میخونی یا نه ولی باید بگم که من و عسلک و احمد و رومینا اگرچه کم میگیم و کم عمل میکنیم ولی همیشه قدر زحمتاتون رو میدونیم و عزیزترین کسی هستید که داریم و کلی کلی کلی دوستتون داریم .

 

بازم میام .


پ.ن:امروز خواهر یکی از دوست جونی ها که تو دلش نی نی داره قراره بره سونوگرافی تا ببینه قلب نی نی درست شده یا نه.....خیلی خیلی براش دعا کنید...از خدا میخوام که یکی از فرشته های خوشگل دیگشو واسه این مامان و بابا نگه داره.

 

پ.ن:وااااااااای دوست گلی ها مرسی که دعا کردید و قلب اون فرشته کوچولو شروع کرده به تپیدن  ای خدا شکرت شکرت شکرت.

 

پ.ن:من تونستم پینگ کنم.

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:6  توسط رویا  | 

سالگرد آشنایی

عزیز ترین من دیدی چه زود سه سال گذشت؟؟؟هر چند که دوتامون خیلی سختی کشیدیم تو این مدت ولی هم من هم تو نازنینم خیلی خیلی بزرگ شدیم تو شدی آقای خونه و منم خانم خونه.

بعد از گذشت این 1095 روز یا 26286 ساعت یا 1577160 دقیقه به اندازه تک تک ثانیه هاش شایدم بیشتر دوستت دارم.


 هر کی گفت امروز چه خبره؟؟؟

بابا سالگرد آشنایی من و عسلکمه دیگه  از یه ماه مونده که من تو بوق و کرنا فریاد زدم که 8 اسفند سالروز خوش به حال شدن منه .

امروز از صبح یه مدل دیگه بیدار شدم که خیلی بهم چسبید و زودی دویدم پیش عسلک مهربونم و بعدشم چون حالم زیاد خوب نبود عسلک منو فرستاد زودی خونمون منم اومدم خونه و یه کم the sims 2 بازی کردم و گرفتم خوابیدم تا ساعت سه بعدشم رفتم واسه جشن شبمون خرید و یه کیک خوشگل و مامانی خوشمزه خریدم حالا ما هنوز جشنمون شروع نشده ها ولی من فهمیدم کیکش خوشمزه اس  ...از کجا؟؟خب معلومه دیگه دقیقا وقتی از آژانس پیاده شدم جعبه کیک از دستم افتاد قلب کوچولویی که توش بود متلاشی شد و منم بدون کوچکترین وقت تلف کردنی گذاشتمش دم در شرکت عسلک  و رفتم بالا و به عسلک گفتم یه کیک خوشمزه ای خریدم ولی دم دره چون واژگون شد و عسلک هم در آن واحد غیب شد و با همون جعبه اومد بالا  و گفت چرا انداختی دور میمونه تو یخچال و صبح ها با چای میخورمش بعدشم رفت و دوباره مثه همون کیک خوشگلم برام گرفت و وقتی اومد یه کادوی مامانی هم دستش بود که من تا این لحظه فقط کاورشو دیدم  و اینقدر خوشگله که اگه توش خالی هم باشه بازم کلی خوشم اومده ازش  .

 

 

 

 

شب قراره عسلکم بیاد خونمون و شام بگیره برامون  ...دستت درد نکنه گلم .

بقیه ماجرا رو هم فردا مینویسم...آخه هنوز بقیش نیومده.

پ.ن:عسلک اومد خونمون و یه غذای خوشمزه گرفته بود و بعد از شام من و عسلک شمع ها رو فوت کردیم و مامانی کیک رو تقسیم کرد و قلب بیچاره تیکه پاره شد و بعدش هم کادو ها که عسلک برام یه چراغ خواب خوشگل خریده بود و من بیچاره دیگه نمیتونم نصف شب ها به بهونه ترسیدن و تاریک بودن زنگ بزنم بهش و مامانی جونم هم یه مجسمه ناز از دو تا مرغ عشق و جوجه خوشگلشون که تو یه حباب بود خریده بود برامون که من و عسلک و نی نی مون بودیم اون سه تا و من برای نازنینم یه جفت جوراب خریدم و یه روان نویس خوشگل که توش عطر دوست داشتنیم هم بودو آخر شب هم کلی شیطونی کردیم من و عزیزم و مامانم رو خندوندیم ،جای همتونم کلی خالی بود.

داداشی کوچولوم هم با دوستش رفته همدان و جاش تو جشنمون حسابی خالی بود ایشالله روز تولدم جبران بشه.

 

دوستای گلم مرسی از تبریک های قشنگتون.

دوستتون دارم .

بازم میام.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 17:45  توسط رویا  | 

گوشی موبایل یا همون آینده نگری

پی نوشت دارد

 

سلام سلام سلام

 

یه مدتی بود که منو عسلک به اوج فقر رسیده بودیم و  هیچ کدوم گوشی نداشتیم یعنی اینطوری بگم که عسلک من گوشی بازه و عشق گوشی های گرون گرون و خوشگل خوشگل داشت و هر کدوم هم بعد از حدود یکی دو ماه دلشو میزد و...

تا اینکه بعد ازخریدن ماشین با هم به این نتیجه رسیدیم که مسخره اس مثلا آدم 500-600 یا حتی بیشتر پول بزاره واسه گوشی که همون کاریو میکنه که یه ساده ترش هم انجام میده .

واسه همینم حدود یک ماه پیش هم من و هم عسلک گوشی هامون رو فروختیم و قرار شد دو تا گوشی ساده برداریم و در کنارش یه دوربین دیجیتال  در راستای رسیدن به این هدف هم رفتیم جمهوری و طبق معمول شروع به بالا و پایین کردن این پاساژ علاالدین کوفتی کردیم و البته این بار به ایرانیان و دو سه تای دیگم سر زدیم ولی حقیقتش این بود که ته ته دل هیچ کدوممون راضی به گوشی ارزون نمیشد به خاطر همین برگشتیم،البته این شکلی .

و از اونجایی که عسلک واسه کارش نمیتونه خط رو بخوابونه یه گوشی سونی زاقارت(نمیدونم املاش درسته یا نه)که مال دقیقا 20 سال پیش بود   از یکی از دوستاش امانت گرفت و یه هفته ای رو باهاش سر کرد بعدش که دید نه بابا این گوشی خیلی ضایعه یه سامسونگ از اون قدیمیا از یکی دیگه گرفت که اونم آنتنش مشکل داشت و در نهایت یه گوشی 3310 نوکیا امانت گرفت که از اون بسیار راضی بود یه آهنگ باباکرم هم سرش داشت که قرو تو کمر محار نمیتونستی بکنی و هر موقع زنگ مخورد من اینطوری بودم و عسلکم اینطوری و گاهی هم اینطوری که من دیگه فرار میکردم.

عسلک میگفت وقتی این گوشی ها اومد من ساژم داشتم و آرزوم بود که بتونم 3310 بگیرم میگه اولین گوشی بی آنتن بوده و زمان خودش ته کلاس ...

بله دیگه بی گوشی موندن من و این گوشی ها دست عسلک با عث شد ما کمی عادت کنیم و به همین دلیل دفعه سومی که عسلک به جمهوری رفت البته اینبار من همراهیش نکردم چون امیدی نداشتم موفق شد دو عدد گوشی بخره که حالشو ببریم البته دوربین رو فعلا بی خیال شدیم تا ببینیم بعد از عید مدل ماشین رو عوض میکنیم یا نه.

الان گوشی من یه  سونی اریکسون w800i جیگره که خیلی دوسش دارم  و عسلک هم به یه نوکیا 7610 قناعت کرده  و من و عسلک شدیم زن و شوهر عاقل که به فکر آینده ایم .

این بود انشای من در مورد چگونه آینده نگر شوید .

دوستتون دارم .

بازم میام .

 

پ.ن ۱:پسر خاله کوچولوم از رنگ گوشی من خوشش اومد و فکر کرد خوراکیه گذاشت دهنش و از اونجایی که در حال دندون درآوردن سیل گوشی منو برد و در نتیجه الان نمیتونم عکس بگیرم.دعا کنید درست بشه .

 

پ.ن۲:فاطمه ی خوشگل و ناز و ملوسم دهتر مهربون دنیای بلاگها تولدت مبارک مبارک مبارکعزیزم من امروز هر چی سعی کردم بیام وبت صفحه کامل باز نمیشد و اینجا برات تبریک میفرستم.

 

پ.ن۳:تا حالا اون روز شمارایی که پایین وب منه کسی دیده؟؟؟حدود ۴-۵ ماه پیش که همه واسه نی نی هاشون از اینا میزاشتن من گفتم یه موقع عقده ای نشم این سه تا رو درست کردم که نزدیک هر مناسبت یکیشو میفستم بالا.

 

2 نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:6  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker