تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
همایش

 با عسلک از ماشین پیاده شدیم  بهش گفتم بریم یه جا من بتونم صورتم رو بشورم آخه چون گریه کرده بودم آرایشم به هم ریخته بود که ایشون هم در حالی که داشت سیگار روشن میکرد یه نگاه محبت آمیز تو چشمام کرد و گفت خوبی خوشگلم آرایشت به هم نخورد این طوری خیلی دیر میشه؛منم که حرف گوش کن گفتم باشه ،چشم.

یه دربست گرفتیم و اومدیم خیابونی که قرار داشتیم و البته راننده محترم انگاری که محل قرارمون پاتوقش بود چون همین که اسم اونجا رو شنید پاشو گذاشت رو گاز و الحق که سریع ما رو رسوند.تو تاکسی بودم که اس ام اس یکی از خانم گلی ها به دستم رسید(راستی اون شماره مال کیه؟؟؟من هی میخوام تماس بگیرم هی نمیدونم خط کیه؟؟البته خط تهران هستش)منم فهمیدم که محل قرار عوض شده وقتی از ماشین پیاده شدم دست عسلک رو گرفتم و با وقاحت تموم گفتم :"نازنینم اگه دوست نداری نمیرم ها،کنار میدون یه سینما هست میریم اونجا بعدشم بر میگردیم قزوین"ولی عسلک نگاهی عاقل اندر رویا به من کرد و گفت برو خوش باش.

وقتی در رو باز کردم فکر کردم اشتباه اومدم آخه تو اس ام اس نوشته بود طبقه دوم ولی من نخونده بودم شب که رسیدم خونه تازه متوجه شدم.از یه آقایی که اونجا بود سراغ دوستام رو گرفتم و اشاره به طبقه ی بالا کرد.

وااااای نمیدونم چرا اونقدر استرس داشتم من میخواستم برم کسایی رو ببینم که حتی از خاله هام یا خواهرم به من نزدیکتر بودن ولی میترسیدم .

آروم آروم پله ها رو اومدم بالا و اولین گلی که دیدم ارغوان عزیزم بود که سریع از رو عکساش شناختمش.وووووی چه قدر خوشگل و ناز بود این خانم.یه مامانی خوشگل تر هم کنارش که دست داد و گفت:"من نازنین هستم ،مامان ارغوان". این قدر خوشحال بودم که دلم میخواست همه رو بغل بگیرم و فشارشون بدم همونطوری که کسایی که دوسشون دارم زیر فشار بغلم خفه شون میکنم،خیر سرم محبت در میکنم از خودم اونطوری.

نمیدونستم باید چه کار کنم همونطور وسط راه معطل وایساده بودم که یهو یه خانم که واقعا ناز و ملیح بود صورتش، اومد جلو و گفت من شیرین هستم مامان شمیم و این هم شمیم.آخی باورم نمیشد شمیم ناز وشیرین زبون اینقده کوچولو باشه.وقتی خواستم لپشو بکشم گریه کرد و خواست بره بغل مامانیش منم کلی خجالت کشیدم و گفتم با این قیافم بچه رو ترسوندم.

فکر کردم اینطوری که نمیشه من اینجا وایسم همه بیان و خودشون رو معرفی کنن هر چی نباشه من کوچیکترم از همه تازشم نی نی ندارم دستم بازه.از گوشه ی سالن شروع کردم و نسترن جون رو بوسیدم و خودم رو معرفی کردم و با دیدن باران عزیز فکر کردم که این خانم کوچولو چه قدر نازه اگه یه پالتوی سبز خوشرنگ داشته باشه همونیه که من تازه رفتم تو وبش و کلی از اسم وبلاگ مامانیش خوشم اومده بود.البته اون روز متجه نشدم که چی پوشیده بود ولی وقتی رفتم تو وبش دیدم که ای بابا من که غریبه نیستم قبلا هم اونجا رفته بودم .نازنین بعدی که دیدم سمیه جون بود که ایلیای عسلی گریون بغلش بود و خودش هم کلافه شده بود بعد از معرفی کردن خودم کلی تشکر کردم ازشون بابت زحمت هایی که کشیده بودن(بازم ممنون سمیه جونم)سمیه جون گفت که ایلیا بی تاب شده میرم پایین.منم دوباره معطل موندم وسط راه که فاطمه جون مهربون اومدن و گفتن شما؟؟؟منم گفتم رویای نیمه شب.فاطمه جون بغلم کردن و کلی بوس بوس کردیم همدیگرو وااای که چه قدر مهربون بود فاطمه عزیز.گفتن که منتظر بودم که تو بیای و ببینمت و برم .گفتم چه زود؟؟؟گفتند بلیط دارن باید زود برگردند.گفتم صبا کو؟؟؟رفتند که صبا رو بیارن من هم مثه فضولا داشتم همه جا سرک میکشیدم تا ببینم آشنا کیه اونجا.فاطمه جون با یه قند و نبات ریزه میزی و خوشگل اومدن سراغ من باورم نمیشد این خانم ناز همون صبای ماست کوچولو بود و مهربون ،بغلش گرفتم (البته خیلی آروم ابراز محبت کردم)اونم فقط با یه نگاه کنجکاو منو نگاه میکرد که یهو فیروزه  جون اومد و شروع کرد با همه سلام و احوالپرسی کردن و از اونجایی که من پیش فاطمه جون بودم و فیروزه جون هم میخواست با فاطمه جون صحبت کنه اومد و کنار من ایستاد و صبا داشت فیروزه جون رو نگاه میکرد.اینقدر آروم بود تو بغلم (من نی نی میخواااااام)بعد که مامانیش دستشو باز کرد تا صبا رو بگیره تا خالش لباسشو بپوشونه انگاری که پر درآورده بود واسه بغل مامانیش و روش نمیشد بگه خودشو پرت کرد بغل مامانش.

دوباره مشغول به آشنایی با دوستا شدم که رسیدم به یه خانمی که ناز بود و خندون و یه نی نی تو بغلش بود که سرش پایین بود و مشغول بازی کردن بود .خانم مهربونه که میخندید و یه طور خاص و صمیمی نگام میکرد گفت:سلام ،من زهرام ،مامان یاسین"واااااااااااااااای باورم نمیشد همون زهرای مهربون که اولین دوست من بود تو این دنیا، همونی که اولین کسی بود که به من گفت خاله نی نی نازشم .گفتم منم رویام .زهرا جون که انگاری می شناخت منو گفت:"پس رومینا کو؟؟؟"(آخه اگه یاسین جونم جواب مثبت بده ،خواهرم رومینا رو میخوایم بدیم بهش)

گفتم زهرا جون رومینا نمیدونه که یاسین هم هست اگه بفهمه من رو میکشه.یاسین رو از بغل مامانش گرفتم .داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.پسر به این آقایی وااااااا زهرا جون چرا میگه اینقدر شیطونه؟؟؟گفتم بهش آقا شما همونی هستی که آچار به دست رفته بودی زیر ماشین بابابزرگ.یهو روش رو برگردوند فکر کنم منظورش این بود که خاله دست کم گرفتی ما رو.به زهرا جون گفتم گل شما که اینقدر آرومه گفت آره نبودی ببینی من از کنار پله ها تکون نمیخوردم که یهو یاسین هم واسه بغل مامانیش دلتنگ شد و پرواز کرد سمت مامانش .گفتم زهرا جون نی نی خوبه؟؟؟گفت اونم خوبه.ولی اصلا معلوم نبود نی نی داره ها .یاسین هم دیگه بی تابی میکرد و زهرا جون رفت پیش شیرین جون و شمیم کنار پله ها وایساد و من داشتم زل زل نگاشون میکردم که یهو یه خانم مهربون دیگه گفت نمیشینی؟؟؟منم کلی ذوق کردم و نشستم و گفتم شما؟؟؟گفت من مامان پرنیان هستم، بلاچه.

پیروزه جون دقیقا روز قبل از همایش اومده بود وبلاگ من و من وقتی رفته بودم سراغشون کلی از قالب وب پرنیان عزیزخوشم اومده .بهشون گفتم من رویام و با شما تازه آشنا شدم .پرنیان رو نیاوردین؟؟؟گفتند یه کم حالش خوب  نبود(آخی نازی) مرجان جون هم مامان ملوسک اونجا بود  با خواهر جونشون اومده بود.همونجا نشتم و شروع کردم به همون کار سرک کشیدنم سمت راستم سه نفر خانم نشسته بودند که بعدا فهمیدم(یعنی وقتی که خلوت شده بود با شراره جون مهربون هم صحبت شدم)بیتا جون مامان کیان و کیارش دو قلو های ناز و خوردنی و یه بیتا جون که نی نی تو دلش داشتند و آرکا جون بودند و سمت چپم هم شراره جون و غنچه جون و طوطیا جون و لولی جون بودند آخرین گلی هم که دیدم کسری خوشگل و مو طلایی بود که هی زیر گوشش میگفتم من تو رو خیلی دوست دارم و مامان نازش هدیه جون که خیلی شبیه به اون چیزی بود که تصور میکردم.

کم کم دوست جونی ها میخواستند برند(ای بابا من تازه اومدم حالا زوده)فاطمه جون و خاله صفورا و صبا که همون موقع که با من صحبت کردند بعدش رفته بودند حالا زهرا جون هم میخواستند برند البته با یکی دیگه رفتند که نفهمیدم نازنین جون بودند یا شیرین جون.بالاخره دونه دونه همه میرفتند و من هی از اون نگاه ها میکردم که یه دفعه هم قبلا ها گفته بودم خیلی زشته این نگاه خیره من، ولی چکار کنم عادت کردم.حالا دیگه من مونده بودم و شراره جون و طوطیا جون ونسترن جون و غنچه جون و لولی جون و بیتا جون وسمیه جون که تازه ایلیا رو ازپایین آورده بود و ایلیای خوشگل و خوشتیپ آروم شده بود.همه با همدیگه مشغول بودن آخه اونا با هم دوست بودن ولی من غیر از سمیه جون با هیچ کدوم آشنایی نداشتم .فقط داشتم نگاهشون میکردم و سعی میکردم چهره ها رو به یادم بسپارم .سمیه جون به ایلیا شیر داد و ایلیا ناز خوابش برد و با کمک غنچه جونم ایلیا گذاشتند رو میزی که کنار من بود من هم از فرصت استفاده کردم و هی پای نی نی رو نازش کردم وقلقلکش دادم .فداش بشم  آروم خوابیده بود.همونطوریکه با پای ایلیا بازی میکردم سر صحبت رو هم با بیتای عزیزم باز کردم،  آخی خوشگل بود با چشمهای رنگی و من دوست دارم وقتی باردار شدم شکل بیتا جون بشم(واااااااا مگه میشه) از نی نی تو دلش سوال کردم گفت که نی نی پسره و هفت ماهس و اسمشم قراره بشه ایلیا.(آخ جونم یه ایلیای خوردنی دیگه)بعدش هم غنچه جون اومد و صندلیش رو آورد نزدیک من و حالا یه میز گرد تشکیل داده شد.در مورد چیزای مختلف صحبت کردیم چند تا هم عکس گرفتیم (البته پشیمونم که چرا اینقدر کم عکس گرفتم و همه ی دوستام نیستن تو عکس ها) غنچه جون خیلی ناز بود و یه حالت قشنگی تو لحن صحبت کردن و حرکاتش بود که من خیلی دوستش داشتم، لولی جونم هم نی نی داشت تو دلش،نازییییییی باورم نمیشد یعنی فکر میکردم خیلی کوچولو هستش حدودا سن و سال خودم ولی وقتی رفتم وبش رو خوندم فهمیدم که از من بزرگتره(ماشالله گفتم ها لولی جونم)و طوطیا جون هم که خیلی صمیمی بود و یه برق قشنگ تو چشمای مشکیش بود که آدم رو یاد زن های شرقی توی ترانه ها میانداخت شراره جون هم که همون مهربون ترین شراره دنیا بود و من کلی باهاش  صحبت کردم خوشحالم که آشنا شدم باهاش واقعا مهربون و صمیمی بود و عجیب آشنا، البته بیتا جون هم چهره ی آشنایی داشت که این موضوع برای هر سه ما پیش اومده بود یعنی برای همدیگه آشنا بودیم (احتمالا تو زندگی قبلی با هم دیگه خواهر بودیم)نسترن جون هم خیلی صمیمی و مهربون بود و من دوستش داشتم و سمیه جون که ناز و خوشگل و مهربون و مدیربود کلی زحمت کشیده بود و کلی موقع خداحافظی باهامون تعارف کرد اونم سر یه چیز کوچولو

لولی جون و غنچه جون و طوطیا جون رفتند (آخی لولی نازم یه کم حالش بد شده بود)من هم مشغول صحبت با سمیه جون بودم که عسلک نازنینم زنگ زد و منم خداحافظی کردم  ایلیا رو بوس بوسیش کردم و رفتم.

عسلک مهربونم برام شکلات گرفته بود گفتم نهار خوردی ولی میدونستم که نخورده آخه بدون من هیچ وقت از این کارا نمیکنه گلک من.سوار ماشین شدیم و گفت شب بمونیم گفتم نه خستم بریم خونه موقع برگشت تو ماشین حالم بد شده بود ،وقتی رسیدیم ترمینال قزوین دیگه خیلی حالم بد بود با عسلک اومدیم خونه و مامانی بیچاره کلی هول کرده بود ولی وقتی عکس ها  رو بهشون نشون دادم همه یادشون رفت من اونجام.ایلیای نازنینم رو که نزدیک بود توی عکس بخورنش منم دیدم اینطوریه گوشی رو ازشون گرفتم .

در کل عالی بود و دوست دارم که بازم از این جور مراسم داشته باشیم ایندفعه حتما من اینقدر وسط راه گیج نمی مونم که باید چیکار کنم و همه رو حسابی میچلونم.

 


میدونم که خیلی دیر نوشتم ولی باور کنید من تو امتحاناتم و چون سر کلاس ها نرفتم برام سخت شده خوندن درس ها باید خیلی وقت بزارم.

دوستتون دارم.

بازم میام 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 3:53  توسط رویا  | 

اتول
من و عسلکم امروز اولین وسیله ای که برای دوتامون هستش رو خریدیم من خیلی خیلی خوشحالم........آره دیگه بابا،ماشین خریدیم.همونی که به خاطرش رفتیم آموزشگاه واسه گواهینامه و عسلک دو هفته اس که قبول شده و من ........

عسلک زحمت کش من الهی قربونت برم ایشالله که همین طور پله پله به تموم خواسته هامون برسیم و اونروزی بیاد که منم بتونم کمکت کنم .

دوستت دارم مرد زندگی خودم .

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 18:9  توسط رویا  | 

پیش درآمد همایش

سلام دوست جونای مهربونم

به خدا من یه دفعه یه پست در مورد 15 دی نوشتم و اینجا هم گذاشتم نمیدونم کوشش یهو ولی اشکال نداره به لجی بلاگفا هم که شده سعی میکنم دوباره بنویسم .

آنروزی که خبر فراخوان را در وبلاگ زهرا بانو مطالعه کردم آنقدر ذوق زده شده بودم که رویا خاتونی که حتی برای نوشیدن آب هم از جناب عسلک کسب اجازه میفرماید به کل یادم رفت که به ایشان  بگویم و بسیار با عجله خواستم به وبلاگ فاطمه بانو مراجعه کرده و ثبت نام بنمایم که از آنجا که متداوماً هر گاه که به ما میرسد آسمان میتپد(این اصطلاح زن عموی گرام است ) پرشین بلاگ محترم قصد داشت سطح کیفی خود را  ارتقا بدهد  آن هم در این چند روز که همگان ما منتظر خبر بودیم ومن دائماً می اندیشیدم از برنامه ریزی جا مانده ام تا آن که روز سه شنبه پرشین بلاگ ارتقا یافت و توانستم درخواست دعوت از خودم را به عمل آورم  و به همین مطلب بسنده نکرده و به فاطمه بانو و سمیه بانو که بسی فراوان زحمت کشیده بودند  ایمیل زده و شماره ام را گذاردم و باز هم به این اکتفا نفرمودم و در وبلاگ زهرا بانو  هم شماره خویشتن و عسلک خان را درج نمودم و در انتظار ماندم ، تا روز پنج شنبه که هیچ ایمیلی دریافت نفرموده بودم و کاملا نا امید با یکی از دوستان مشغول غیبت کردن در مورد عده ای بودم و در دل خطاب به شما یاران گرام میگفتم:« ای بی وفایان، دیگر مرا دوست ندارید  که یک خبر به من نداده اید » و میخواستم برو م معتاد شوم  که بعد از سالها اینگونه شدم و صدای پر مهر سمیه بانو در گوش هایم طنین افکند و من در دل اینگونه بودم   پس از صحبت با سمیه بانو هنگامی که دوست عزیزم جویای اخبار شد گفت، رویا بانو آیا از عسلک خان کسب اجازه فرموده اید که من در آن واحد(یعنی دقیقاً در 0.01 ثانیه)بدان شکل شدم فاجعه رخ داده بود و من فراموش کرده بودم که کسب اجازه کنم. ولی از آنجاییکه من پیش دوستانم آبرو دارم و با عسلک خان قرار گذاشته ایم که تمام مرد سالاری حاکم در خانه فقط در چهار دیواریمان باشد و ایشان پیش روی دوستان من خود را زن ذلیل نشان دهند(البته فقط نقشش را آن هم تا مدتی محدود در حدود 5 دقیقه ایفا می کنند )به دوستم گفتم آری ،ایشان گفته اند تصمیم با خودتان است. ولی در دلم غوغایی به پا بود اینچنین  و به خود تلقین میکردم که سمیه بانو اصلا تماس نگرفته اند(ولی نمیشد به خدا )بالاخره با هر ترفندی بود رفیق شفیق خود را از چهاردیواری به بیرون انداختم و با ترس و لرز بسیار با عسلک خان تماس گرفتم و گفتم که:«عسلک جونم عزیز دلم  یار خوشگلم   مهربون من و....(تا جاییکه عسلک خان دیگر این شکلی بودند )میشه من رو ببری تهران پیش دوست جونای وبلاگ که اینقده دوسشون دارم »و عسلک خان پس از به گوش جان نیوش کردن جزئیات فرمودند:«خیلی دوست داری بری؟؟»من:  عسلک:ولی من که به شما گفتم خوشم نمی آد از این جور برنامه ها ،من با خود وبلاگ خونیت و نویسیت هم مشکل دارم حالا به خاطرش میخوای این همه راه بریم تا تهران؟؟ من:تو رو خدا،لطفاً،من خیلی دوست دارم برم .عسلک:  من: به جهنم اصلا برام مهم نیست .البته در این حین زمزمه هایی هم رد و بدل شد که خدای را شاکرم که خیلی به طول نیانجامید.

آن شب یک بزم عروسی دعوت داشتیم در کرج که من به بهانه ی اینکه باید برای گردهمایی دوستان سر حال باشم به آن جا نرفتم ،شبش به نزد عسلک خان رفته تا شام را با هم در رستورانی صرف کنیم   خیلی خوش گذراندیم و لی من در طول زمانی که نزد هم بودیم فقط به دنبال روزنه ای میگشتم تا تیر خود را از آنجا شلیک کنم تا شاید باری تعالی کاری کرد و به هدف برخورد نمود ولی روزنه را نیافتم  و فقط توانستم به او بگویم که:«عزیزم میدونی الآن بزرگترین خواستم چیه؟؟؟ » ولی عسلک من ظریف بین نیست و نتوانست حدس بزند  در آن لحظه بزرگترین آرزوی من این بود که عسلک اجازه دهند من فردا بروم پیش دوستانم ،باری ایشان مرا تا نزدیک خانه یکی ار رفقا رساند و رفت  و صبح شد  .من به خانه آمدم و با دیدن در قفل، به شدن متعجب شدم  و گفتم که ای وای خاک بر سر شدم چرا مادر و بچه ها نیستند  در را گشوده و به خانه آمدم و سریعا با مادر تماس گرفتم و متوجه شدم که سه انسان بزرگ هیچ یک کلید همراه نبرده بودند و مجبور شدند شب را در خانه خاله خانم صبح کنند . مادر بانو سوال فرمودند که چه ساعتی میروی و من کمی از ماجرا را برایشان تعریف کردم و گفتم که هنوز معلوم نیست که بروم مادر هم گفتند میل خودت ولی این روز ها خاطره ای میشود که اگر از دست بدهی اش بعد ها افسوس خواهی خورد، پس از تماس با مادر بانو به عسلک خان زنگ زدم و گفتم من میخواهم بروم  عسلک هم گفتند عزیزم من که گفتم میل خودت میخواهی بروی خب برو و این حرف ایشان همچون آتشی بر خرمن گندم دل من نشست و رویا اینگونه شد و پس از تخلیه انرژی در این حالت تماس را قطع کردم و خیره به تلفن منتظر یک تماس کوچک از طرف آقای عسلک بودم که به او بگویم« بی خیال، ناهار در خدمتتون باشیم؟!»ولی صد حیف که این آرزو برآورده نشد و من تصمیم گرفتم تنها به این سفر بیایم  هنگامی که حاضر شدم به نزد عسلک خان رفتم و او با دیدن من اینگونه شد «میخوای بری؟»من:بببببببله .عسلک :منم میام  من:لازم نکرده

عسلک:حرف بیخود نزن من نمیذارم تنها بری ، من در حالی که در دل این شکلی بودم در ظاهر امر:اصلا نمی خوام بیایی  الان هم میرم تو وبم مبنویسم من و عسلک جدا شدیم .عسلک:..... من:.... عسلک:..... من:... عسلک:...  من:... عسلک:... من:....(بی خیال دیگه)

باری این گونه شد که ما ساعت 1.30 بسیار عشقولانه به سمت تهران حرکت کردیم و توی ماشین کلی برای همدیگر دل و قلوه سیخ کشیدیم    و من رأس ساعت 3.20 در محل قرا حاضر بودم.

 

وااای من که هنوز از قرارمون هیچی ننوشتم اینقدر طولانی شده مجبورم 2 قسمتش کنم هیجانش هم بیشتر میشه .

بازم میام .

  

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 2:54  توسط رویا  | 

پس پست من کو؟؟؟؟

سلام سلام سلام دوست جونای عزیزم که کلی دلم براشون تنگ شده

من همون روز که از تهران اومدم نشستم و یک پست شونصد خطی نوشتم و گذاشتم اینجا ولی امروز که اومدم هیچ اثری ازش نیست.

دوباره همه ی ماجرا رو مینویسم میذارم تا عزیزایی که نبودن کلی دلشون بسوزه (شوخی میکنم) میذارم تا کسایی که نیومدن دلشون بخواد دفعه بعد حتما بیان تا کلی من خوشحال بشم.

دوستتون دارم.

باز میام.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 10:4  توسط رویا  | 

عید قربان

عسلک من  بهترین بهترین های من

یه عید قربان دیگه اومد، عید قربان سال83  بود که با هم کلی صحبت کردیم تو اون اتاقمون که من اونموقع ها خیلی دوسش داشتم اونموقع بود که برای اولین بار ازم فرصت خواستی که تغییر کنی و بشی مردی که لیاقت زندگی مشترک رو داشته باشه و الحق که بهترین مرد دنیا شدی  تو این دو سال خیلی خیلی عوض شدی روز  به روز بهتر و مهربون تر و فداکارتر و....از گذشته و من افتخار میکنم به این که تو عزیز دلم رو دارم  .

راستش امسال دومین عید قربونی هم بود که قرار بود من و تو همه چیز رو رسمی کنیم و خب نشد .

ولی در ازاش یکی از قشنگترین روزهای زندگیم بود در کنار تو مهربونم .

امروز از صبح که بیدار شدم قشنگ بود تا این لحظه ای که دارم اینو مینویسم و من اینو مدیون تو مرد نازنینم  و مهربونیهای مامان مهربونم هستم  که این اجازه رو به من میده که بتونم عشقم رو تو روزایی که برام مهمه کنارم داشته باشم و کلی عشقولانه باشیم.

خدا کنه همیشه همین قدر آروم و شاد باشه زندگیمون .

دوستت دارم شوهر گلم

واااااااااااای چه قدر میچسبه بهم وقتی بهت میگم شوهر گللللللللللللللللم


  

دوست های خوبم

 عید قربان برای همتون و خونواده های مهربونتون مبارک باشه .

 در ضمن سال نو میلادی هم مبارک.

 

بازم میام .

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 3:53  توسط رویا  | 

بازی یلدا با یک هفته تاخیر

از وقتی این بازی بین دوستام شروع شد من با ذوق تموم دونه دونه منتظر بودم عزیزای مهربونم که آپ میکنن بدوم برم بخونم و کلی از این بازی خوشم اومده بود  ولی واقعا به این فکر نمیکردم نوبت خودم بشه  فاطمه جون زحمت کشیدن و منو دعوت کردن البته 3 روز پیش و چون من نتم با محیط پرشین بلاگ دشمنی داره امشب تازه متوجه شدم اولین کاری هم که کردم این بود که زنگ زدم به عسلک و گفتم  چند تا از خصوصیات اخلاقیمو بگه

خب ایشونم گفتن  که تو شماره یک نقل قول عسلک رو میزارم.

 

1-"خیلی خیلی مهربونی، گشاده رویی و با همه خیلی زود گرم میگیری عاشق پیشرفتی و دشمن درجه یک کم آوردن (تا اینجاش داشت تو دلم قند آب میشد که…)یه کم مغروری که البته این خصوصیت خوبیه منم این شکلی شدم--->  بیش از حد ولخرجی، به آرایش خیلی اهمیت میدی و شیک پوشی(این شیک پوشی رو نمی گفت که من میمردم از حرص )حرف گوش کن نیستی، با مسایلی که ناخواسته و یهو تو کار وزندگی پیش می آد راحت کنار نمی آیی، تنظیم خوابت آدم رو یاد جغد میندازه (ولی به خدا من نه شب میخوابم نه روز، جغد ها که صبح ها خوابن) غر غرو و بهونه گیری ، در مسایل احساسی پر توقعی…که من دیگه نذاشتم ادامه بده  وگرنه که ….آخه یکی نیست بگه مرد حسابی تو که اینقدر نقص تو من میبینی پس واسه چی میخوای من خانم خونت بشم؟؟؟؟؟

 

2-اشکم دمه مشکمه ولی برام مهمه که جلوی کی گریه کنم حتی صمیمی ترین دوستم هم اشک منو ندیده .

 

3-بزرگترین شیطونی بچه گی هام این بود که منتظر خواب بعد از ظهر مامان و بابا بشیم بعد با داداشی بریم تو بالکن و با آینه نور آفتاب رو بندازیم خونه ی همسایه ها من اون موقع 7-8 سالم بود یکی از همسایه ها که دیگه عاصی شده بود از دستمون اومد دم در خونه تا به بابا شکایت کنه منم که ترسیده بودم آیفون رو که برداشتم گفتم:بفرمایید گفت:به بابات بگو بیاد دم در گفتم:بابا نیستن حموم رفتن گفت:پس به مامانت بگو بیاد منم که میدونستم کار اشتباه کردم برای اینکه مامانم متوجه نشن مثلا اومدم همسایه رو ردش کنم گفتم: مامان هم حمومه رفته بابامو بشوره.من اونموقع واقعا نفهمیدم که حرف بدی زدم ولی وقتی بابام این مسئله رو فهمید برای اولین بار تو زندگیم میخواست منو بزنه  .

 

4-من عاشق بچه هستم یعنی نبودم ولی از وقتی که با وبلاگ های مامانای مهربون و نی نی های نازشون آشنا شدم خیلی بچه دوست شدم همیشه مهربون بودم با بچه ها ولی فکر اینکه بخوام زود یه تازه وارد بیارم تو زندگیم برام محال بود با عسلک هم اون موقع تفاهم داشتم ولی الان من بچه میخوام اونم 2 تا و عسلک میگه حد اقل تا 5-6 سال بعد از عروسیمون اصلا حرفشو نزن، فکرشو بکنین میشه 10 سال دیگه از طرف دیگه مدتیه که قلبم ناراحته دفعه ی آخری که دکتر رفتم به من گفت ممکنه اجازه ی باردار شدن رو بهت ندن بابت مشکل قلبیت و من از وقتی این موضوع رو فهمیدم دارم دیوونه میشم  ولی منی که عسلک ادعا میکنه کم تحملم و نمیتونم در مقابل مشکلات یهویی کنار بیام فعلا کنار اومدم و کاری هم نمیکنم .

 

5-من واقعا هیچ چیز فوق العاده ای ندارم نه چهره ی خیلی زیبا نه اندام خیلی مانکن نه هوش سرشارهمه چیزایی که خدای مهربون به من داده در حد وسط بوده ولی نمیدونم چرا همیشه همه ی افراد دور و برم یه طورایی منو بهترین جلوه میدادن تو هر مقطعی که بودم البته همیشه از تربیت خودم خیلی راضیم و از مامانم ممنونم ،ولی احساس میکنم این بزرگ جلوه دادن دیگران باعث شده که من کمی احساس کنم که واقعا با بقیه ی دخترا فرق دارم و واسه اینه که بعضی از حرف های عسک تحملشون برام خیلی سنگینه و زودی این طوری میشم---->  البته عسلک تنها موجودیه که من دوست دارم پیشش احساس ضعیف بودن داشته باشم دوست دارم که تکیه گاهم خیلی محکم تر و قوی تر از خودم باشه.

 

واااااااااااای چه قده نوشتم.منم باید دعوت کنم؟؟؟؟ممممممم

ساحل جونم ،شراره جونم ،سارا جونم، بهاره جونم ووووو شمشم جونم میون دوست جونای من فقط این عزیزا هستند که ننوشتن.

 

پ.ن:هم اکنون عسلک تماس گرفتند و بعد از گفتن 88888888تا حرف عاشقانه و این که تو بهترین زن دنیایی این جملشون به دل اینجانب نشست که:

 

تو دیوونه ترین دختر دنیایی و من دیونه ی دیوونه بازی هاتم دیوونه

 

 

و من الان این شکلی ام----->   

بازم میام .

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 4:55  توسط رویا  | 

من که گفتم خوبم..

سلام به همه ی دوستای گل و مهربونم

گمونم دو تا پست قبلی حسابی همتونو نگرون کرده  منم کلی ذوق کردم(از دلنگرونی شما نه ها )از این که دوستای ماه و مهربونی مثه شماها دارم   که با وجودی که حتی منو ندیدین برام نگرون شدین.

ولی نکته ی اصلی همونیه که زهرا جون گفتن  گمونم یه نموره خودمو لوس کرده بودم  .

خوب حالا تعریف کنم ببینید چی شده بود :

القصه :

17 آذر جمعه بود عسلک قرار بود بیاد خونه ی ما، بر خلاف همیشه که عزیزم قراره بیاد خونمون و من کلی خوشحال بودم و آوای عاشقانه وپروانه ای تو گوشم بود   ولی اونروز از ساعت 6 دل شوره ی وحشناکی داشتم، حتی سراغ لوازم آرایشم نرفتم تا خودمو جینگولی کنم  ولی ساعت 8.30 که عسلک رسید خونمون همه چی رو یادم رفت ، دو روز بود که عسلکمو ندیده بودم داشتم از لحظه لحظه ی بودن با عشقم لذت میبردم  و نمیذاشتم هیچی اینو ازم بگیره هرچند که جدیدا توقعم کلی بالا رفته و از اینکه اینطوری کنار هم باشیم راضی نیستم و میخوام که زودتر بریم خونه ی خودمون ولی تا اون موقع 4 سال مونده .

دلم شور میزد ولی بیخیالش بودم با عسلک و داداشی رفتیم داخل اتاق دیگه اولین چیزی که عسلک گفت این بود که شیطون چرا خودتو برام خوشگل نکردی  منم کلی قند تو دلم اب شد که عسلی اینو فهمیده و شروع کردم به لوس شدن  که حالم خوب نبود و سرم درد میکنه و از این حرف ها  تا عسلک حرف های عشقولانه ای بزنه دیگه قلب ها حسابی بالای سرمون دراومده بود   که مامانی عسلک رو صدا کرد اونم رفت پیش مامانم منم همونجا رو تختم افتادم و گوشی عسلک رو برداشتم تا مثه همیشه اس ام اس هاشو بخونم ولی یهو عسلک اومدو خواست گوشی رو ازم بگیره و میگفت که اس ام اس بی ادبی تو موبایلشه ولی خب دیگه دیر شده  بود و من اون چیزی که دوست نداشتم هیچوقت ببینم رو دیدم و اینطوری شدم  بله یه اسمی به نام پرویز با اس ام اسی تیریب لاو برای پروین خانم!!!!

.ای خدااااا کاشکی دو دقیقه زودتر گوشی رو میگرفت ازم و من نمیدیدم اونو .خشکم زده بود نمیدونستم باید چی کار کنم بلند شدم رفتم داخل اتاق خودم و در رو بستم ولی عسلک پررو   اومد اونجا. من یه آرامشی داشتم که خودم هم ازش تعجب میکردم بهش گفتم برو بیرون ولی نرفت شروع کرد به قسم خوردن و الا بلا که مال من نیست ومنم گفتم قبلا هم این شماره رو بدون اسم، تو گوشیت دیده بودم خیلی آروم بودم ،دلم گواهی میداد عسلک دیگه به من خیانت نمیکنه ولی از این هم که بخوام بی خیال از کنارش بگذرم میترسیدم که شاید فکر کنه برام مهم نیست یه روزی خدای نکرده بخواد این کارو مثه عادت تکرار کنه .

بغلش کردم و گفتم که عزیزکم مهم نیست حتی اگه از طرف شما هم باشه ولی همینجا قسم بخور که دیگه هیچوقت یه همچین اتفاقی نیوفته و اینکه تا یه مدت هیچ اطلاعاتی از گوشی پاک نکن تا من برای اینکه دوباره اعتماد سابق رو به دست بیارم به خودم کمک کنم شاید هیچ وقت چکت نکنم ولی این به من آرامش میده اونم قبول کرد و همه چی اونشب تموم شد رفتیم برای شام و برنامه ی شب نشینی وگفتیم و خندیدیم و .. ولی شب که عسلک رفته بود تازه فهمیده بودم که چه قدر سخت بود برام این موضوع.معده درد لعنتی منو یاد روز های مزخرف گذشته می انداخت  احساس میکردم که خورد شدم خسته بودم پشتم یهو خالی شده بود اونشب فهمیدم که خیلی دوسش دارم .

از فردا صبحش رفتارم طبیعی بود به هیچ کسی هم حرفی نزدم البته کاملا نقش بازی میکردم مامان عسلی اومده بود پیشش منم رفتم و پیش هم بودیم و برای فردا ناهار هم نگه داشتمشون غذا گذاشتم و بردم البته اون روز ساعت 11 به زور از رختخواب بیرون اومدم داغون بودم روحیه ی داغونم داشت رو جسمم هم فشار می آورد و اون رو هم بیمار میکرد .

اونروز ساعت 4 اومدم خونه و به نت وصل شدم یه ایمیل لعنتی داشتم با این مضمون که "اونی که دوسش داری و به خاطرش هیچ کسی رو محل نمیزاری ببین که داره گند میزنه"

منو میگین دیوونه شده بودم داغون داغون ولی گفتم که همش دروغه بابا بی خیال عسلک من دیگه  مرد زندگی شده 

ولی فکر های بدی تو ذهنم بود که حسابی آزارم میداد بالاخره یه ایمیل جواب اونو فرستادم و گفتم که یه قرار برای چت بذاره . خودم رفتم سراغ قرص هام و یه عالمه قرص خواب آور خوردم و مثه مرده افتادم به مامان هم گفتم خستم و صبح زود بیدار شدم میخوام بخوابم ولی عسلک هر موقع زنگ زد بیدارم کنین چیز زیادی از اونشب یادم نیست همه چی مبهمه ولی یادمه که عسلک تو آخرین تماسی که داشت گفت که رویا از محیط کارم و سر و کار زدن با اینترنت خستم...منم گفتم" چرا"؟؟؟گفت:"میگم بهت ولی بعدا"

صبح فردا با وجود قرص هایی که خورده بودم زود بیدار شدم و رفتم پیش عسلک 2 ساعتی با هم تنها بودیم ولی حرف خاصی نزدم بعدشم با هم رفتیم بیرون تا به کاراش برسه بعد از کارهاش هم رفتیم همون بستنی فروشی که همیشه با هم میریم و پاتوقمونه تو سرما بستنی رو سفارش دادیمو نشستیم چند دقیقه که گذشت گفتم عزیزکم حالا بهم بگو که چرا خسته ای از کارت دلم گواهی میداد که چی شده ولی ....عزیزم هم گفت که چیز مهمی نیست و بعد فقط سکوت بود وسکوت بین من و عسلک این سکوتی که میگم وقتی از طرف من باشه واسه ی همه حتی خودم عجیبه .

ساعت 3 اومدم خونه و جواب ایمیلم و خوندم برای ساعت 4.30 تو یه کافی نت قرار گذاشته بود باهام .نمیدونستم چی کار میکنم ولی اینو مطمئن بودم که اگه همه چی رو از زبون عسلک بشنوم خیلی بهتره ولی خب کنجکاوم بودم که ببینم کدوم آدم مردم آزاریه که داره با زندگیم بازی میکنه کسی که من حدس میزدم که اون باشه اگه بود زندگیشو سیاه میکردم  (فکر میکردم که چون من بعد از اون با عسلک قرار ازدواج گذاشتم این بلا رو برای تلافی سرم آورده ایشالله که منومیبخشه )ولی وقتی رفتم و کسی رو که اونجا دیدم داشتم از تعجب میمردم البته الان که دارم فکر میکنم میگم شاید اشتباه کردم وجود اون مثلا دوستم اونجا کاملا اتفاقی بوده ولی خب من تو اون لحظه فقط تونستم سریع بیام خیابون و با یه دربست خودمو برسونم خونه.

ایدیمو چک کردم و دیدم که توش یه عالمه آفلاین از طرف اون شخصه منم شروع کردم به بد و بیراه گفتن بهش و اینکه من به عسلک اعتماد دارم خره هر اتفاقی هم که بین تو و اون افتاده خودم در جریان بودم یه سرگرمی برای من و عسلک بوده و برو خودتو جمع کن دختره ی آشغال که با هر حرف قشنگی خر میشی و ...کلی از اینجور حرف ها تحویلش دادم و اون آیدیمو دیگه هیچ وقت باز نکردم و جالب اینجاست که اون آی دی من خیلی قدیمیه و دقیقا مال اون دوره ای بود که من با اون دوستم رابطه داشتم و این موضوع باعث شده که من شکم به اون بیشتر بشه .

خلاصه که اون شب عسلک بازم اومد خونمون و باهم صحبت کردیم و من بهش گفتم همه چی رو میدونم اونم گفتش که من یه کار اشتباهی کردم و خودم جبرانش میکنم گفت که دوباره عاشقت میکنم گفت که دوباره کاری میکنم که به من اعتماد داشته باشی  و....منم ازش خواستم که تنهام بزاره اونشب تا صبح نخوابیدم فکر میکردم ولی آروم نمیشدم خودمو شکنجه دادم ولی آروم نشدم هر کار کردم یه حرصی داشتم که نمیخوابید احساس میکردم پیش دوستم خیلی ضایع شدم  فردای اون روز هم باز رفتم پیش نازنینم ولی رفتارم باهاش خیلی زشت بود بهش محل نمیذاشتم  و هر کاری دلم میخواست میکردم اصلا دوست نداشتم برم پیشش ولی چون داداشم با خاتونکش پیشمون بود و اگه نمیرفتم دلگیر میشد منم رفتم اونجا .به محض رفتن خاتونک منم برگشتم خونه و زنگ زدم به عسلک اونم از دست من شاکی بود منم که تو اون لحظه ها انتظار محبت تام داشتم و دیدم عسلک اصلا عین خیالشم نیست رفتم پیششو اونجا کارای خیلی خیلی خیلی زشتی کردم  پیش مشتری هاش جلف بازی در آوردم و دست آخر عسلک لباس پوشید و به یکی از بچه ها گفت که من میرم خونه تا چند روز اینجا بمون کلید رو که داشت میداد به او آقا من دیگه زدم به سیم آخر و پیش ایشون گفتم که"اااااا پس دختره خونه خالی هم داره؟؟؟؟؟"اینو گفتم و عصبانیت عسلک رو که تو عمرم ندیده بودم دیدم هولم داد تو اتاقمونو............به ترتیب--->                                                          

کلی جار و جنجال به پا کرده بودم ولی تو اون لحظه ها خیلی خیلی دوسش داشتم وقتی تو چشاش نگاه میکردم غیر از صداقت هیچی نبود  عسلک من واقعا نمیخواست به من خیانت کنه فقط یه تفریح بوده براش..ازش خواستم خودش همه ی جریان رو تعریف کنه....موضوع این بوده که حدود یک ماه پیش یکی به آی دی عسلک پی ام میده میگه که من مریمم و شروع میکنه از زندگیه عسلک گفتن و اینکه همه ی آمارشو داشته وووو.....اینکه عسلک حدس میزده پسره  یه دفعه غیبش میزنه تا اینکه 3 روز قبل از این موضوع یعنی حدودا 14 آذر دوباره پی ام میده و میگه من یه دختر پولدارم و مامان و بابام خارج از کشورن و من تو شهر شما دانشجو ام و آی دی تو رو یه دوستی در کانادا یا نمیدونم یه کشور دیگه به من داده عسلک هم کنجکاو میشه و یه سری سوالها و جواب ها تو چت رد و بدل میشه که بعدش سر یه اتفاق عسلک متوجه میشه که همش خالی بندی بوده  کل این ماجرا 6 روز هم طول نکشیده شاید 2-3 بار چت ساده البته برای من خیلی سخت بود  تحملش مخصوصا بعد از شنیدن اون حرف ها از اون ناشناس ولی تو اتاقمون فهمیدم که خیلی دوسش دارم بهش گفتم میخوام باهات ادامه بدم گفتم که باید به همدیگه قول بدیم از این لحظه به بعد دیگه من و تو فقط مال همیم حتی با مشتری یا ارباب رجوع یا حتی همکارامون هم نباید رابطمون از حد عادی خارج بشه ،بهش گفتم تو زندگی زناشویی از هر دست بدی از همون دست میگیری گفتم اگه به ناموس مردم طور دیگه نگاه کنی اونوقت به ناموست بد نگاه میکنن ووو...کلی از این حرفهای این مدلی دیگه .

عسلک من کارش خیلی زشت نبود شاید خیلی از مرد ها کارای بدتری بکنن و حتی زنشون هم نفهمن ولی من نتونستم تحمل کنم اون دوران برام خیلی سخت بود خیلی بهم آسیب رسید هم روحی و هم جسمی.ولی این رو هم فهمیدم که نازنینم برام خیلی مهمه و نمیزارم هیچ کسی اونو ازم بگیره .

از بعد از اون روزم من اعصابم ضعیف شده و هر حرف عسلک رو زودی به دل میگیرم کلی گریه میکنم و کلی دلم غصه دار میشه  به شدت اعتماد به نفسمو از دست دادم و همش فکر میکنم که باید بهتر از اینی که هستم میبودم البته عسلک مهربون من هم خیلی باهام راه می آد و هوامو داره وهمش سعی میکنه به طرق مختلف اعتمادمو به خودم و خودش بر گردونه مثلا هی میگه خوشگل من  توپول من سیاه سوخته ی من  نی نی کوچولو ی من   زهرا جون اون بیچاره حتی نمیگه بالا چشمم ابروه ولی من همه ی حرف هاش به نظرم بد و ناراحت کننده می آد همون که گفتی دارم حسابی خودمو لوس میکنم .

الان خوبیم با هم دیگه کلی عشقولانه ایم  ولی این زود رنجی من حتی باعث شد تو یکی از بهترین روزهای زندگیه مامانم کاری بکنم که تا عمر دارم وقتی یادش می افتم شرمنده میشم .

آها راستی من و عسلک داریم برای گرفتن  گواهی نامه دوره میبینیم البته عسلک بلد بود و من هیچی بلد نبودم و روزی که پشت فرمون ماشین آموزشگاه نشستم اولین باری بود که این کارو کرده بودم الان یه مقدار دستم راه افتاده 4 شنبه هم امتحان داریم استاد عسلک گفته حتما قبول میشه ولی من گمون نکنم .

این چند روزه هم با عسلک کلی جاهای عشقولانه ای رفتیم بعد از کلاسامون با هم دیزی خوردیم، پیتزا خوردیم ،بستنی خوردیم، شیر قهوه خوردیم ،ذرت مکزیکی خوردیم و.... اینک من کلی توپولی شده ام .

برامون دعا کنین دعا کنید که دیگه هیچ کس و هیچ چیزی نتونه بیم من و عسلک فاصله بندازه .

ببخشید که نگرونتون کردم .

 

پ.ن:صفا جونم من و عسلک از اسفند 82 آشنا شدیم البته دوستیمون یه دوستیه ساده بود تا اسفند 84 که خونواده هامون در جریان قرار گرفتن و قرار بود اردیبهشت85 برای خواستگاری بیان که بابای من فروردین ماه فوت شدن و ما هم مراسم رو به احترام ایشون یک سال عقب انداختیم یعنی ما نامزدیم ولی کاملا غیر رسمی که حتی خونواده ی درجه 2 خبر ندارن.

 

بازم میام .

2 نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:17  توسط رویا  | 

من خوبم...
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت .

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید:

   - قلب تان را از نفرت پاک کنید.

   - ذهن تان را از نگرانی ها دور کنید.

   - ساده زندگی کنید.

   - بیشتر بدهید.

   - کم تر توقع داشته باشید.


نگاهم كرد .....  پنداشتم دوستم دارد

نگاهم كرد ..... دل به او بستم

نگاهم كرد ..... ولي بعدها فهميدم كه فقط نگاهم كرد


 بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ

با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیده ست در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد


به غم کسي اسيرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گويد : دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد

دل او خبر ندارد.....


بازم میام.

2 نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 14:33  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker