تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
اماکن و استراحتگاه من

سلام دوستای گلم

خوبین که ایشالله میدونین من همیشه سعی میکنم اینجا فقط روز های خوب و قشنگمو ثبت کنم ولی بعضی وقتهام همه چی قر و قاطی میشه دیگه.

اونشبی که اینقدر منتظرش بودم هم اومد و به بدترین شکل ممکن گذشت که باعث شد من و عسلی و مامانی و اقای متین تا ساعت 5.30 صبح تشکیل جلسه بدیم وآخر جلسه من گفتم که میخوام همه چی تموم شه (بازم دیوونه بازی، بازم خر شدم)بعدشم رفتم تو اتاق دیگه و در رو بستم واقعا فکرهای احمقانه ای تو سرم بود با مرگ فاصله ی زیادی نداشتم قدرت جدایی رو تو خودم میدیدم البته این احساس فقط 5 ثانیه طول کشید آقای عسلک بدون دعوت(که قدمش رو چشمام)تشریف آوردن تو اتاق، منم اولش مثه زنای قوی نشستم کنارش و دلایل حرف هایی که زده بودم رو گفتم و خیلی منطقی گفتم که در نتیجه ما به درد هم نمیخوریم عسلکم گفت فکر نکن اومدم نازتو بکشم زود دور بر ندار،منو میگی این شکلی شدم اونم گفت پاشو برو از مامانت معذرت خواهی کن که خیلی خیلی حرفهای بدی زدی بهش کسی که اینقدر داره زحمت شما رو میکشه که از صبح تا شب داره واسه ی شما بچه های..... تلاش و کار میکنه که کلی غصه تونو میخوره که همه ی زندگیش شدیم شما سه که قدرشو نمیدونین.

آخه من به مامانم گفتم که دیگه نمیخوام درس بخونم هر کسی هم که مجبورم کنه خودمو میکشم، گفتم از دست همتون خستم چون منو نمیخواین یعنی اینطوری که هستم نمیخواین دوست دارید برای همتون نقش بازی کنم .

منم به عسلک گفتم که نمیرم واسه چی عذر خواهی کنم حقتونه همتون ،چطور هر کاری میخواین با من میکنید؟؟؟هر اسمی میخواین سرم میذارین؟؟؟برای خودمو شخصیتمو خواسته هام ارزش قایل نیستین،بود و نبود من چه فرقی براتون داره؟؟؟برید زندگیتونو بکنید دیگه....

البته اینها رو میگفتم ولی تو دلم فقط منتظر این بودم که خودمو بندازم تو بغل عسلک و......که عزیز دل منم زودی فهمید و ...بازم مثه همیشه شرمنده و پشیمون من بودم، البته بعضی از حرف هام هم یه کم منطقی بود و مامانی با عسلک صحبت کردن و به نتیجه رسیدن.

ولی باور کنید نازنین من همه چی تمومه نمیدونم چرا بعضی وقتها قاطی میکنم اینطوری.

آخر شب البته یعنی صبح زود دقیقا ساعت ۵.۴۷ دقیقه مراسم آشتی کنون بر پا شد و من کلی پیش مامانم بی حیا بازی درآوردمو عسلیمو چلوندم و.....

فرداشم که شنبه بود مثه دخترای خوب رفتم دانشگاه، خیلی هم حس قشنگی داشتم با بچه ها گفتیم و خندیدیم .فهمیدم که دوران دانشجویی دوران قشنگیه که من دارم با دیوونه بازیهام از خودم میگیرمش ،عسلی منم هی بهم زنگ میزد سر کلاس اقتصاد هم با هم اس ام اس بازی کردیم کلی قربون صدقه ی هم رفتیم و لاو ترکوندیم(بیچاره استادمون)

بعد از کلاس هم با دو تا از دخترای گل هم کلاسیم رفتیم بوفه و کلی با هم اشنا شدیم تا هفت جد اینور اونور همو درآوردیم (بالاخره منم تو دانشگاه دوست پیدا کردم)قرار شد تو درس ریاضی که من قویترم کمکشون کنم اونها هم جزوه هاشونو به من بدن و کمک کنن تا عقب افتادگیمو جبران کنم بعدشم قرار گذاشتیم فرداش یعنی امروز بریم من همه ی کتابامو بخرم، حالا بگم از امروز که اولین کلاسم آمار بود با همون استاده که طفلکیو بچه ها بهش میگفتن عقده ای ولی بیچاره اصلا بد قلق نبود خیلی راحت رفتم سر کلاسو نشستم کلاس بعدیم هم سه ساعت با اتمام این کلاس فاصله داشت یعنی ساعت یک بود منم بارو بندیلم رو جمع کردم رفتم پیش عسلی یه صبحونه ی توپ توپ هم زدیم به شکمای گندمون چون که یه روزم بود همدیگرو ندیده بودیم و خب معلومه که حرف زدن پشت تلفن منو قانع نمیکنه فکم کار خودشو شروع کرد آی حرف زدم آی حرف زدم که نگو.....

بعدشم با عسلی رفتیم اماکن و ازش تعهد گرفتن که تو محل کارش من دیگه نخوابم و کسی سیگار نکشه آخه چند روز پیش از طرف اماکن یهو اومدن بازدید منم از اونجا که همیشه حواسم به اطرافم هست(شما بخونید غوطه ور در افکار خویش)متوجه نشده بودم و تو یه اتاقی که واسه خودمون تو محل کار عسلی درست کردیم دراز کشیده بودم حالا این هیچ یه بالش رو هم همچین بغلم کرده بودم که انگاری.....بله دیگه آقای محترم بازرس هم سرشو گرفته تو اتاق بدون اینکه در بزنه ها و منو دیده بیچاره شانسم نداشته من با حجاب اسلامی دراز کشیده بودم وگرنه یه دلی از عذا(املاشو بلد نیستم)در می آورد. حالا دیگه صورت جلسه کرده بودالبته عسلی منم خوب تونسته قانع کنه ایشونو و فقط یه تعهد دادیم که محل کار محل استراحت نباشه.(بازم یه خرابکاریه دیگه ) بازم عسلکم هیچی نگفت فقط گفت فدای سرت، کاریه که شده ولی من خیلی ترسیده بودم.

از اونجا هم رفتیم تو پاساژ طلا فروشا و کلی من طلا دیدم روحیم شاد شد و کلی انگشتر جای حلقه ام دستم کردم چون قصد خرید نداشتیم سر هر کدوم یه عیبی گذاشتم آخرشم به فروشنده میگفتیم ما اینو نشون میکنیم احتمالا دوباره برمیگردیم .

بعدشم عسلی منو سوار ماشین کرد تابرم دانشگاه منم رفتم به خدا ولی کلاسمون تشکیل نشد، دیگه بچه ها همه دورم جمع شدن گفتن تو رو خدا تو هر روز یه سر بیا دانشگاه ما سر ماه یه پولی بهت میدیم چون مثل اینکه اینجا یا جای تو یا جای استادا...تازه دو تا از استادامون هم قراره از دو هفته ی دیگه تا آخر ترم برن مکه(منم ناراحتم مثلا). 

رویا خانم هم که دیدکلاس تشکیل نشد رفت به سمت استراحتگاهش یعنی همون اتاقمون ...بعدشم ناهار خوردیم و من داشتم از خواب میمردم ولی عزیزکم نذاشت بخوابم که مثلا شب راحت خوابم ببره(لطفا به تایم ارسال این پست توجه نکنید)حدود ساعت 5 هم رفتم محل کار مامانم تا ساعت 7 اونجا بودم بعد دوباره رفتم پیش عسلی تا بریم عینکهامون رو بگیریم( آخی نازنیم منم عینکی شده مثه خودم)عینک فروش بیچاره هم رو حساب اشنایی یه روزه آماده کرده بود ولی اون نوع شیشه ای که من میخواستم ننداخته بود رو فریم واسه همین من با تموم وقاحت گفتم اینو نمیخوام لطف کنید شیشه ای که گفته بودم بندازین که قرار شد 2 روز دیگه تحویل بگیریم و کلی بیشتر از قبل جیبامون احساس سبکی کرد.

بعدشم اومدم خونه الافی کردم تا حالا....

خیلی دوستتون دارم

زود زود آپ کنین توروخدا دوستای گلم

بازم میام.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 3:56  توسط رویا  | 

اراجیف

بازم بی خوابی زده به سرم با وجودی که به عسلکم قول دادم که زود بخوابم ولی نمیشه نمیتونم، ذهنم خیلی درگیره همه چی می آد توشو در میره، نمیتونم تمرکز کنم، دلم میخواست الان پیشم بود، بیدار بود، همراهم بود، سرمو میذاشتم رو سینشو کلی نگاش میکردم، کلی گریه میکردم کلی نازم میکردم، بوسم میکرد حرف های قشنگ میزد برام .میدونین من رویای نیمه شبم همیشه عسلک بود ولی اون همیشه این موقع خوابه یا اینکه مشغول کاره.خیلی وقته که دیگه رویای نیمه شب ندارم شایدم من رویای نیمه شب عسلکم هستم چون من بیدارم و اون خواب و اون خواب منو میبینه رویای منو، یعنی میبینه؟؟؟؟

پس چرا من این همه خواب هامو براش تعریف میکنم اون تا حالا حتی یه دونه خوابم تعریف نکرده برام.مگه مردا خواب نمیبنن؟؟؟؟؟

وقتی به دو سه روز اخیر نگاه میکنم خیلی حس بدی دارم بازم شدم یه دیوونه، بازم کلی حرف های بد زدم، بازم توهین کردم ،بازم صبرم تموم شد، بازم ترسیدم از اینکه اونی نباشه که میخوام، بازم فهمیدم که خواسته هام براش تعریف نشدس بازم.... بازم دیدم که عاشقم نیست ولی اینو میدونم که خیلی خیلی دوستم داره.

همه ی آدم بزرگای اطرافم بهم ثابت کردن که ضعیفم ،که بچم، که بی مسئولیتم، که هیچی از خودم ندارم.یعنی اونا ثابت نکردن خودم ثابت کردم اونا فقط فهموندن به  من.

به من میگه چرا همه ی زندگیتو کردی من، میگه به تو چه من چی می خورم چی میپوشم کی میخوابم کی بیدار میشم ،میگه که به خودت فکر کن ،میگه زندگیه خودتو بکن، میگه اگه مثه همه ی آدما زندگی کنی دیگه مشکل نداریم ،میگه جسمت امانت از طرف خدا ،میگه دارم خودمو از بین میبرم ولی مگه دیوونم که خودمو از بین ببرم من ابنطوریه که زندم وگر نه.....

میدونم دیوونم خودم میدونم خواسته هام معقول نیست مامانم میگه داری یه بعدی زندگی میکنی میگه هنوز خیلی بچه ای واسه ازدواج.

خسته شدم از بس که اینارو شنیدم، یا خندیدم یا گفتم آره یا عصبانی شدم داد زدم ولی نتونستم بگم که نیستم حتما هستم که نمیتونم.

فهمیدم که به درد هیچی نمی خورم، فهمیدم اینقدر که نیاز دارم بهم نیاز نداره ،فهمیدم که میتونه فراموشم کنه، میدونم که اگه نباشه نیستم ولی میگه دروغه میگه محاله میگه هیچکس از دوری کسه دیگه نمیمیره مامانم میگه عادته میگه یه ماه نبینی فراموش میکنی.

عسلکم میگه تو سرت مغز نداری میگه جای مغز.....میگه تو سر خودشم مغز نیست اگه اینو میگه یعنی پشیمونه؟؟؟؟؟؟؟؟از انتخاب من پشیمونه؟؟؟؟؟؟؟؟

تا حالا صد هزار دفعه بهش گفتم نمیخوامت گفتم همه چی تموم ولی نتونسته بودم، نازمو کشیده بود منو بخشیده بود گفته بود دیگه نگو ولی باز هم گفتم باز هم نتونستم ،گفته بود اگه یه بار دیگه بگی منم میخوام که تموم شه من بازم گفتم بازم پشیمون شدم التماس کردم زود ،خیلی زود بخشید منو ،آخه چرا؟؟؟؟؟

وقتی عصبانیم فقط نگام میکنه هیچی نمیگه هر چی من توهین میکنم هیچی نمیگه، آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

کلی از زحمتام رو دوششه ولی به نظرش نمی آد وقتی تشکر میکنم میگه وظیفمه میگه کار من و تو نداره ولی من وقتی عصبانیم میگم سرم منت میزاری بعدش آروم میشم معذرت خواهی میکنم ،منو میبخشه، آخه چرا؟؟؟؟

همیشه میخواد که فقط مال خودش باشم ولی با لجبازیام کارای احمقانه میکنم بازم میبخشه، آخه چرا؟؟؟؟؟

همیشه تو غم و شادیهام شریکش میکنم حتی یه ثانیه از زندگیم نیست که ازش پنهون کنم ولی اینو دوست نداره خسته میشه از حرفام ،اینو نمیگه ولی از چشماش معلومه.

اون نمیدونه چه چیزایی منو عصبانی میکنه، چیزای خیلی کوچیکیه، خواسته هام کوچیکه فقط یه کم غیر عادیه، واسش عجیبه اخه اون مثه همه ی مرداس البته یه کم مرد تر از خیلی مردا و مهربون تر ولی من با همه ی دخترا فرق دارم اینو  اون میگه.

اتفاق غیر قابل تصوری که برام تو این هفته افتاده داره همه ی وجودمو از بین میبره حتی اگه اشتباه باشه ولی براش مهم نیست  خیلی بهش نیاز دارم تو این شرایط ولی متوجه نیست.

نازنین من کاشکی پیشم بودی الان ولی چیزی نمونده فردا از صبح تا شب پیش همیم.وااااااااااای چه قدر خوش میگذره وقت هایی که فقط مال همیم معرکه اس.عجب روزیه فردا از صبح تا شب با خونواده ی تو شب نشینی هم خونه ی ما ولی بازم وقتی یاد شبش که تنهام میوفتم غم عالم می آد رو دلم ،واییییی موقع خداحافظی رو بگو که همیشه بدترین لحظه هام کنار تو بوده حتی بد تر از وقتهایی که دعوا میکنیم.

خیلی دوسش دارم همیشه یه ترس لعنتی تو جونمه که از دستش میدم که اونو ازم میگیرن آخه عسلک من خیلی خوبه خیلی از دخترا دوسش داشتن اونموقع ها هنوزم خیلی ها دنبالشن . من خیلی حسودم خیلی مغرورم با غرور و حسادتم دارم زندگی رو از خودم میگیرم ولی همیشه فکر کردم اگه فقط یه کم بیشتر از زن و شوهرهای دیگه به من توجه کنه اونوقت زندگیمو به پاش میریزم خیلی وقتهام اینطوری شده ولی اینطور مواقع من میگم که تو خوب شدی و عسلکم میگه تو خوب و مهربون شدی بعدشم اگه یه روز عسلک من سر یه مشکل کوچیک حتی  کاری کلافه و کسل باشه من زودی صبرم تموم میشه و میشم رویا بده.

امشب دوتا وبلاگ جدید پیدا کردم یکیش واسه یه آقایی بود که با وجودی که 5 ماه بود عقد کرده بود ولی هنوزم دنبال دوستای چتی بود با خوندنش اصلا حس خوبی نداشتم شک نکردما به عسلکم ولی ترسیدم، ترسیدم که نتونم اونی بشم که میخواد بهم گفته اگه مردی از هر نظر از زنش ارضا نشه هرزه میشه ترسیدم که عسلکمو به گناه بکشونم.

یکی دیگشم یه وبلاگ مشترک  در مورد گلایه های عروس ها از مادر شوهرا و خونواده های شوهراشون بود.من خونواده ی عسلک رو خیلی دوست دارم اونم خونواده ی منو دوست داره کلا روابطمون خوبه عسلک یه کم رو داداشم حساسه که میگه خودم این حساسیت رو  به وجود آوردم منم وقتی میبینم خونواده ی اون اینقدر بهش توجه میکنن حسودیم میشه ولی دوسشون دارم و به خوم اجازه نمیدم بی احترامی بکنم بهشون.

خستم از زندگی کردنم خستم ولی ضعیفم اینقدر ضعیف که حتی نمیتونم خودم و اطرافیانمو از دست وجودم راحت کنم .

عاشق مرد زندگیم هستم، مرد رویاهام ،ولی میترسم از آینده خیلی میترسم کاشکی بزرگ و قوی و عاقل بشم کاشکی دیگه هیچکس نتونه به من بگه دیوونه، نتونه بگه بچه ،آخه من بچه بودن رو دوست دارم با بچه ها بودن رو دوست دارم.بچم رو هم دوست دارم من حتی سر اسم نی نی خیلی وقتها فکر میکنم ولی حالا دیگه.....بی خیال این یه دونهدیشب فهمیدم که حس داشتن یه تکیه گاه که وجود عسلکم به زندگیم داده یکی از شیرین ترین حس های دنیاس اینکه آدم از هیچی نترسه چون یه مرد قوی پشتشه.

عزیزکم ببخشید که بازم به حرفت گوش نکردم ببخشید که باز بد قولی کردم ولی با تموم وجودم منتظر فردام مثه وقتی بچه تر از الان بودم و میخواستیم بریم سفر خوابم نمیبرد چون هیجان داشتم الانم خوابم نمیبره .

دوستت دارم کاشکی باور کنی که میخوام تغییر کنم ولی خیلی سخته خیلی.

بازمیام.

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:55  توسط رویا  | 

" هوالمحبوب "

 

استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.

بعد از شاگردان پرسید:به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟!

شاگردان جواب دادند: ۵۰ گرم ، ۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم ...

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاْ وزنش چقدر است ، اما سوال من این است ، اگر من این لیوان را چند دقیقه همینطور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟!...

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد!

استاد پرسید: اگر یک ساعت همینطور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟!...

یکی از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد می گیرد...

استاد گفت: حق با توست ، حالا اگر یه روز تمام آن را نگه دارم چه؟!...

شاگرد دیگر گفت: جسارتاْ دستتان بی حس می شود ، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئناْ کارتان به بیمارستان خواهد کشید ...

استاد گفت: خب ، ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟!...

شاگردان جواب دادند: نه!...

استاد گفت: پس چه چیزی باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟!...در عوض من باید چه بکنم؟!...

یکی از شاگردان گفت: خب ، لیوان را زمین بگذارید!...

استاد گفت: دقیقاْ مشکلات زندگی هم همین است ... اگر آنها را چند دقیق در ذهنتان نگه دارید ، اشکالی ندارد ، اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد ....

اگر بیشتر از آن نگهشان دارید ، فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود ...

 

" فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است ، اما مهمتر آن است که در پایان هر روز پیش از خواب آنها را زمین بگذارید ... به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید ... هر روز صبح ، سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده ی مسائل زندگی که برایتان پیش می آید برآیید..."

" یادت باشه که لیوان آب رو همین امروز زمین بذاری ... زندگی همینه ... "

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:40  توسط رویا  | 

دوباره دانشجو میشوم
سلام دوست جونای خودم،بالاخره امروز این بلاگفای جیگر باز کرد صفحه رو،واااای که هی کلی حرف داشتم هی باز نمیشد اینجا.

دیروز بالاخره رفتم دانشگاه،آه که چه جانکاه بود سر کلاس نشستنفعلا با دو تا از استادا صحبت کردم بهونه های الکی آوردم،گفتم نامزدم اجازه نمی داد بیام دانشگاه میخواستم انصراف بدماستادام هم اینطوری شدنبعدشم کلی دلشون سوخت واسه مرد ذلیل بودن من،بعدشم گفتن دیگه تا آخر ترم غیبت ممنوع،منم که تو دلم کلی داشتم واسه عسلکم غصه میخوردم که چرا از اسمش سو استفاده کردم با یه قیافه ای که استاد که سهله عزراییلم میومد دلش میسوخت و بر میگشت گفتم:چشم.ولی امروز با یه استادی کلاس داشتم که بچه ها میگفتن عقده ایهمنم تا ۵صبح خوابم نبرد همش فکر میکردم با این یکی چطوری کنار بیام که یهو ساعت مامانم زنگ خورد بیدار شدم ، حالا منو میگید میگم چرا آلارم موبایلم زنگ نزده همین طور خواب آلود دستم بردم زیر بالشم دیدم نیست نگو خان داداش زحمت کشیدن نصف شبی موبایلمو برداشتن که به عسلکم اس ام اس بده کارت اینترنت بگیره دیگه هم نیوورده پیش من،همه ی اینها نتیجه میشود که من امروز سر کلاس نرفتم چون خیلی دیر شده بود.

به جای دانشگاه اومدم پیش عسلکماینقدرم سر صبحی سرش غر غر زذم که بیچاره اینطوری شد گفت رویا اذیتم نکن دیگه ولی من باز هم در تلاش بودم و ادامه میدادم تا اینکه اینطوری شد(اواااااا اینجا چرا از این تربچه قرمزا نداره)آره دیگه مثه تربچه نقلی شد یه کاری هم کرد که نوش جونم حقم بود،اصلا چوب شوهر گل هر کی نخوره خلهههههمنم زودی فهمیدم که زورم بهش نمیرسه اینطوری شدم.بعدشم که دیگه آشتی.

ولی عسلک امروز زیاد سر حال نیست،میگه کلافس دیشب هم خیلی سردش شده خوابش نبرده(البته من بهش گفتم که شبها خوابت نمیبره واسه اینه که من پیشت نیستم)اونم میدونید چی گفت:.....نمیگم که،اونموقع میگید واقعا که رویااینقدر بد نباش دیگه.آخه چیکار کنم من وقتی پیش عسلکم اصلا نمیتونم بخوابم،البته تا حالا شب کنارش نبودم فقط یه شب که مامان و رومینا رفته بودم مشهد داداشی جونم با عسلکم شب اومدن خونمون تا صبح موند کلی حرف زدیم . هله هوله خوردیم.

الانم میرم دانشگاه که با همون استاد جون جونی صحبت کنم.برام دعا کنین لطفا.

راستی من چند تا دوست جدید پیدا کردماسم یکیشونم مانی گردوی جیگر که دوست یاسین جوونیمه.

دعا یادتون نره،همتونو کلی دوست دارم.

بازم میام.

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:56  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker