|
|
اماکن و استراحتگاه من |
|
|
سلام دوستای گلم خوبین که ایشالله اونشبی که اینقدر منتظرش بودم هم اومد و به بدترین شکل ممکن گذشت آخه من به مامانم گفتم که دیگه نمیخوام درس بخونم هر کسی هم که مجبورم کنه خودمو میکشم منم به عسلک گفتم که نمیرم واسه چی عذر خواهی کنم حقتونه همتون ،چطور هر کاری میخواین با من میکنید؟؟؟هر اسمی میخواین سرم میذارین؟؟؟برای خودمو شخصیتمو خواسته هام ارزش قایل نیستین،بود و نبود من چه فرقی براتون داره؟؟؟برید زندگیتونو بکنید دیگه.... البته اینها رو میگفتم ولی تو دلم فقط منتظر این بودم که خودمو بندازم تو بغل عسلک و......که عزیز دل منم زودی فهمید و ... ولی باور کنید نازنین من همه چی تمومه نمیدونم چرا بعضی وقتها قاطی میکنم اینطوری آخر شب البته یعنی صبح زود دقیقا ساعت ۵.۴۷ دقیقه مراسم آشتی کنون بر پا شد و من کلی پیش مامانم بی حیا بازی درآوردمو عسلیمو چلوندم و..... فرداشم که شنبه بود مثه دخترای خوب رفتم دانشگاه، خیلی هم حس قشنگی داشتم با بچه ها گفتیم و خندیدیم .فهمیدم که دوران دانشجویی دوران قشنگیه که من دارم با دیوونه بازیهام از خودم میگیرمش ،عسلی منم هی بهم زنگ میزد سر کلاس اقتصاد هم با هم اس ام اس بازی کردیم بعد از کلاس هم با دو تا از دخترای گل هم کلاسیم رفتیم بوفه و کلی با هم اشنا شدیم تا هفت جد اینور اونور همو درآوردیم بعدشم با عسلی رفتیم اماکن و ازش تعهد گرفتن که تو محل کارش من دیگه نخوابم و کسی سیگار نکشه آخه چند روز پیش از طرف اماکن یهو اومدن بازدید منم از اونجا که همیشه حواسم به اطرافم هست از اونجا هم رفتیم تو پاساژ طلا فروشا و کلی من طلا دیدم بعدشم عسلی منو سوار ماشین کرد تابرم دانشگاه منم رفتم به خدا رویا خانم هم که دیدکلاس تشکیل نشد رفت به سمت استراحتگاهش بعدشم اومدم خونه الافی کردم تا حالا.... خیلی دوستتون دارم زود زود آپ کنین توروخدا دوستای گلم بازم میام
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 3:56 توسط رویا
|
|
||
|
|
اراجیف |
|
|
بازم بی خوابی زده به سرم پس چرا من این همه خواب هامو براش تعریف میکنم اون تا حالا حتی یه دونه خوابم تعریف نکرده برام.مگه مردا خواب نمیبنن؟؟؟؟؟ وقتی به دو سه روز اخیر نگاه میکنم خیلی حس بدی دارم همه ی آدم بزرگای اطرافم بهم ثابت کردن که ضعیفم ،که بچم، که بی مسئولیتم، که هیچی از خودم ندارم.یعنی اونا ثابت نکردن خودم ثابت کردم اونا فقط فهموندن به من به من میگه چرا همه ی زندگیتو کردی من، میگه به تو چه من چی می خورم چی میپوشم کی میخوابم کی بیدار میشم میدونم دیوونم خودم میدونم خواسته هام معقول نیست مامانم میگه داری یه بعدی زندگی میکنی میگه هنوز خیلی بچه ای واسه ازدواج خسته شدم از بس که اینارو شنیدم، یا خندیدم فهمیدم که به درد هیچی نمی خورم، فهمیدم اینقدر که نیاز دارم بهم نیاز نداره ،فهمیدم که میتونه فراموشم کنه، میدونم که اگه نباشه نیستم ولی میگه دروغه میگه محاله میگه هیچکس از دوری کسه دیگه نمیمیره مامانم میگه عادته میگه یه ماه نبینی فراموش میکنی عسلکم میگه تو سرت مغز نداری میگه جای مغز..... تا حالا صد هزار دفعه بهش گفتم نمیخوامت گفتم همه چی تموم ولی نتونسته بودم، نازمو کشیده بود منو بخشیده بود گفته بود دیگه نگو ولی باز هم گفتم باز هم نتونستم ،گفته بود اگه یه بار دیگه بگی منم میخوام که تموم شه من بازم گفتم بازم پشیمون شدم التماس کردم زود ،خیلی زود بخشید منو ،آخه چرا؟؟؟؟؟ وقتی عصبانیم فقط نگام میکنه هیچی نمیگه هر چی من توهین میکنم هیچی نمیگه، آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ کلی از زحمتام رو دوششه ولی به نظرش نمی آد وقتی تشکر میکنم میگه وظیفمه میگه کار من و تو نداره ولی من وقتی عصبانیم میگم سرم منت میزاری بعدش آروم میشم معذرت خواهی میکنم ،منو میبخشه، آخه چرا؟؟؟؟ همیشه میخواد که فقط مال خودش باشم ولی با لجبازیام کارای احمقانه میکنم بازم میبخشه، آخه چرا؟؟؟؟؟ همیشه تو غم و شادیهام شریکش میکنم حتی یه ثانیه از زندگیم نیست که ازش پنهون کنم ولی اینو دوست نداره خسته میشه از حرفام ،اینو نمیگه ولی از چشماش معلومه اون نمیدونه چه چیزایی منو عصبانی میکنه، چیزای خیلی کوچیکیه، خواسته هام کوچیکه فقط یه کم غیر عادیه، واسش عجیبه اخه اون مثه همه ی مرداس البته یه کم مرد تر از خیلی مردا و مهربون تر ولی من با همه ی دخترا فرق دارم اینو اون میگه اتفاق غیر قابل تصوری که برام تو این هفته افتاده داره همه ی وجودمو از بین میبره حتی اگه اشتباه باشه ولی براش مهم نیست نازنین من کاشکی پیشم بودی الان ولی چیزی نمونده فردا از صبح تا شب پیش همیم.وااااااااااای چه قدر خوش میگذره وقت هایی که فقط مال همیم معرکه اس.عجب روزیه فردا از صبح تا شب با خونواده ی تو شب نشینی هم خونه ی ما ولی بازم وقتی یاد شبش که تنهام میوفتم غم عالم می آد رو دلم ،واییییی موقع خداحافظی رو بگو که همیشه بدترین لحظه هام کنار تو بوده حتی بد تر از وقتهایی که دعوا میکنیم خیلی دوسش دارم همیشه یه ترس لعنتی تو جونمه که از دستش میدم که اونو ازم میگیرن آخه عسلک من خیلی خوبه امشب دوتا وبلاگ جدید پیدا کردم یکیش واسه یه آقایی بود که با وجودی که 5 ماه بود عقد کرده بود ولی هنوزم دنبال دوستای چتی بود با خوندنش اصلا حس خوبی نداشتم شک نکردما به عسلکم ولی ترسیدم، ترسیدم که نتونم اونی بشم که میخواد بهم گفته اگه مردی از هر نظر از زنش ارضا نشه هرزه میشه ترسیدم که عسلکمو به گناه بکشونم یکی دیگشم یه وبلاگ مشترک در مورد گلایه های عروس ها از مادر شوهرا و خونواده های شوهراشون بود.من خونواده ی عسلک رو خیلی دوست دارم اونم خونواده ی منو دوست داره کلا روابطمون خوبه عسلک یه کم رو داداشم حساسه که میگه خودم این حساسیت رو به وجود آوردم خستم از زندگی کردنم خستم ولی ضعیفم اینقدر ضعیف که حتی نمیتونم خودم و اطرافیانمو از دست وجودم راحت کنم عاشق مرد زندگیم هستم، مرد رویاهام عزیزکم
بازمیام |
||
|
2
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:55 توسط رویا
|
|
||
|
|
|
|
|
" هوالمحبوب "
استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟! شاگردان جواب دادند: ۵۰ گرم ، ۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم ... استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاْ وزنش چقدر است ، اما سوال من این است ، اگر من این لیوان را چند دقیقه همینطور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟!... شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد! استاد پرسید: اگر یک ساعت همینطور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟!... یکی از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد می گیرد... استاد گفت: حق با توست ، حالا اگر یه روز تمام آن را نگه دارم چه؟!... شاگرد دیگر گفت: جسارتاْ دستتان بی حس می شود ، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئناْ کارتان به بیمارستان خواهد کشید ... استاد گفت: خب ، ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟!... شاگردان جواب دادند: نه!... استاد گفت: پس چه چیزی باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟!...در عوض من باید چه بکنم؟!... یکی از شاگردان گفت: خب ، لیوان را زمین بگذارید!... استاد گفت: دقیقاْ مشکلات زندگی هم همین است ... اگر آنها را چند دقیق در ذهنتان نگه دارید ، اشکالی ندارد ، اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد .... اگر بیشتر از آن نگهشان دارید ، فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود ...
" فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است ، اما مهمتر آن است که در پایان هر روز پیش از خواب آنها را زمین بگذارید ... به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید ... هر روز صبح ، سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده ی مسائل زندگی که برایتان پیش می آید برآیید..."
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:40 توسط رویا
|
|
||
|
|
دوباره دانشجو میشوم |
|
|
سلام دوست جونای خودم دیروز بالاخره رفتم دانشگاه،آه که چه جانکاه بود سر کلاس نشستن به جای دانشگاه اومدم پیش عسلکم ولی عسلک امروز زیاد سر حال نیست،میگه کلافس دیشب هم خیلی سردش شده خوابش نبرده(البته من بهش گفتم که شبها خوابت نمیبره واسه اینه که من پیشت نیستم الانم میرم دانشگاه که با همون استاد جون جونی صحبت کنم.برام دعا کنین لطفا. راستی من چند تا دوست جدید پیدا کردم دعا یادتون نره،همتونو کلی دوست دارم. بازم میام. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:56 توسط رویا
|
|
||