|
|
بازگشت همه به سوی...(نترسید زندم هنوز) |
|
|
سلام سلام سلام من دوباره اومدم تلفن خونمون دو ماه که قطع شده حالا بماند که مامانی جونم لج کرده پولشو نمیده بس که من یا نت کار میکردم یا با عزیزکم صحبت میکردم همش میگفتم: گوشی رو بردار تا صدات یه ضره آرومم کنه.... یه بحران روحی بود که نمیدونم چطوری اومد و رفت ولی تا وقتی بود همه مراعاتم رو میکردن آخه همه حسابی دست به دست داده بودن منو تحریم کرده بودن یعنی شاید هم اگه اون یه مدت کوتاه سختگیری و تحریم نبود من هنوزم قدر چیزایی که داشتم رو نمیدونستم مامان مهربونم البته هر موقع که کافی نت یا پیش عزیزکم میرفتم دونه دونه بهتون سر میزدم در جریان یادداشت های قشنگتون هستم مثه همیشه با شادی هاتون شاد شدم و با غمهاتون دلم گرفت، نی نی هاتون رو تو خیالم ماچ مالی کردم و کلی کلی حال کردم باهاشون. چند تا هم دوست جدید پیدا کردم که عزیزکم آرشیوشون رو میزد رو سی دی و خوندم ولی هنوز کامنت نذاشتم براشون تا اونا هم منو بشناسن خلاصه که این چند وقته روزای خیلی خیلی بدی داشت که دلم نمیخواد دیگه هیچ وقت تکرار بشه و روزای قشنگی هم داشت که هیچ وقت فراموشش نمیکنم دوست دارم دوباره وبلاگم بشه روز نوشت اینطوری یه حس قشنگه که باعث میشه هر روز بهتر از دیروز باشم چون یادم میمونه که دیروز چیکار کردم. راستی هنوز سر کلاسهای دانشگام نرفتم ولی از شنبه بدون وقفه قول دادم که برم. راستی دوباره زیاد میام پیش عزیزم اگه حسابی بهش برسم و رو حال بیارمش و دختر خوبی باشم نازنینم هم مهربون
بازم میام.
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 10:49 توسط رویا
|
|
||