تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
نامه ی سر گشاده ی یه دوست

مهربون من!!!

نسیم سردی را که به صورتامون میخوره احساس میکنی؟لرز به وجودم افتاده.تو اونقدر از پیرامون خودت غافل شدی که متوجه سوز باد اطرافمون نمیشی.نگاه کن!همه ی گل های زندگیمون مردن. میبینی؟از سرما یخ زدند.به حرفهام گوش میکنی؟من هم عاقبت از این سرما یخ میزنم و میمیرم و در حسرت نگاه آتشین و گرم تو میسوزم و میدونم که این آرزویی دست نیافتنی است.

آسمون رو ببین!گمونم امشب ستاره ها هم بعد از این که تجلی اسم تو رو نشونم دادن از آسمون قهر کردن و رفتن! نمیدونم اونا آسمونو تنها گذاشتن یا آسمون اونا رو رونده؟

همیشه گام به گامم قدم بر میداری ساکت و جدی و با قدمهای بلند و محکم مثه یه جسم قوی که روح نداره.چشمام به لبات خشک میشه تا شاید کلمه ای از اونا خارج بشه.سکوت سکوت و بازهم سکوت!سکوت مطلق و دیگر هیچ ومن میدانم که" سکوت سرشار از سخنان ناگفته است، از کارهای ناکرده، اعتراف به عشق های نهان و حقیقتهای بر زبان نیومده و در سکوت تو حقیقتی نهفته است ،حقیقت تو و من..."

ولی من باز هم باید با تنهایی خودم بسازم و صدامو تو گلوم خفه کنم تا باعث رنجش کسی نشم البته به جز تو!چاره ای جز این ندارم.

صد بار و هزار بار با خودم کلنجار رفتم تصمیم گرفتم که با تو، خودم وبا زندگی قهر کنم و من هم سکوت را همدم خودم کنم ولی بازم به امید شنیدن موسیقی دلنواز صدات این غرور رو از خودم روندم.

به من نگاه کن!از چشام نمیخونی که چقدر مشتاقم؟مشتاق یه موسیقیه دلنشین که جایگزین یخبندان دلم بشه و آتیشی برای ذوب کردن یخ های قلبم .تو نگام صد آرزو و تمناست.قلبم سمفونی ناموزونی راه انداخته.دیگه تحمل این سرما رو ندارم .تو این سرما از پیشم نرو بمون و با بودنت گرمم کن.بهت محتاجم دستمو بگیر.

بازم میام.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 5:5  توسط رویا  | 

تولد امام علی مبارک
عزیز دلم

            صاحب دلم

                          یگانه مرد زندگیم

                                                  بابایی جونم(به یاد قدیما)

روزت مبارک باشه عزیزم،خیلی دوستت دارم و فقط تویی که مرد زندگی منی پس محکم باش تا با خیال راحت بهت تکیه کنم عزیزکم.

نازنین من شد سومین سالی که روز مرد کنار هم هستیم و مرد و بابایی من هستی.ایشالله که بابایی خوبی هم  واسه نی نی مون میشی،من که مطمئنم.


سلام دوستای خوبم

امروز روز پدر بود تولد حضرت علی(ع)،دلم خیلی گرفته بود اولین سالیه که بابا نیست پیشمون دلم براش خیلی تنگ شده .

بابایی من روزت مبارک باشه.

 مامانم کلی گریه کرد احمد که دو روزه مدام تو خودشه مامانی رومینا رو فرستاد با خالم بره مسافرت تا متوجه نشه شاید کمتر غصه بخوره، الهی براشون بمیرم خیلی کوچولوان.

امروز عزیزک من گفت که هنوز مرد من نیست اینم دلمو خیلی شکوند فکر میکردم که هست واسه همینم خوشحال بودم یعنی دلم خوش بود ولی چی میشه کرد زور که نیست میگه که در آینده شاید مرد من بشه میگه تو باید بخوای ولی منم اندازه ی خودش از خواستن خسته ام احساس میکنم اصلا من رو نمیفهمه .با این وجود میپرستمش تا حد جون میخوامش خیلی دوسش دارم اینو خودش که نمی فهمه کاشکی یکی بود که میفهمید و بهش میفهموند.

نمیدونم چمه

گیج گیجم.

 

وقتی میگیری دستمو

داغ میکنه تنمو

زندگی باورم میشه

حس میکنم بودنمو

تا سر رو شونم میزاری

رو هم میزارم چشامو

نفس میگیرم من ازت

نه بی مرام خواستنمو

به تو عادت کردم

به تو و دیدنت عادت کردم

به تو عادت کردم

به تو و بودنت عادت کردم

نوازشات رو دوست دارم

بوسیدنات رو دوست دارم

حالا که تو مال منی

چه شاهی تو سینه دارم

برق نگاتو دوست دارم

اون خنده هات رو دوست دارم

وقتی بهونه میگیری

بهونه هات رو دوست دارم

 

خودتو از من نگیر خواهش میکنم عزیز دلم .

بازم میام.

2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 19:11  توسط رویا  | 

عزیزکم
سلام دوستای جون جونی

۱۰ مرداد تولد عزیزک من بود یه جشن خیلی خیلی کوچولو گرفتیم عزیز دل منم واسه تشکر  این شعر رو برام نوشته تا بزارم تو وبلاگم.

قربونش برم الهی.اینقده دوسش دارم.۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸.....۸۸۸ تا.

----><----

فقط واسه عشقمه.

میدونی که بی تو میمیرم نباشی

اگه با کس دیگه ای آشنا شی

من جز تو که دیگه کسی رو ندارم

میمیرم اگه یه روز از من جدا شی(خدا نکنه)

تو دستای عاشق تو جون میگیره آرزوهای من

واسه چشمای ناز تو میمیره چه آسون چشمهای من

بی تو میمیرم

میدونی یا نه ؟

مال من باشی

میتونی یا نه؟

میدونی که بی تو میمیرم

میدونی که برا تو من بیقرارم(می دونم عزیزم)

فکری به جز چشمهای خیست ندارم

تو مثه خورشید میمونی واسه ی من

نباشی سیاه میشه روزگارم

عاشق نبودی ببینی چی کشیدم از این تنهایی

نمیدونی آخه تو چه سخته برام بی فردایی

واسه قلب من

میمونی یا نه؟

بی تو میمیرم

میدونی یا نه ؟

میدونی که بی تو میمیرم.

بهش قول دادم که همیشه پیشش بمونم و تنهاش نذارم.خدایا کمکم کن بتونم.

بازم میام.

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 22:16  توسط رویا  | 

تولد عزیزکم

تولد تولد                                              تولد تولد

   تولد تولد                                    تولد تولد

      تولد تولد                             تولد تولد

    عزیز ترینم تولدت مبارک

امروز تولد عزیز دلمه امیدوارم که ۱۲۰ کنار هم باشیم.

خیلی دوستت دارن نازنینم خیلی خیلی خیلی.

به خاطر همه چی ازت ممنونم و خوشحالم که امسالم کنارت بودم .

ایشالله که به هر چی که میخوای برسی.

دوستت دارم و بی تو هیچم.یه بوس گنده و مخصوص هدیه ی تولدت از طرف من.

بازم میام.

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:55  توسط رویا  | 

داستان من7

اینم ادامه و آخر ماجرا تا زمان حال

خب حالا که مامانم در جریان بود من بیچاره همش باید حرف میشنیدم مامان مدام راجع به آینده صحبت میکرد در مورد روابط زن و مرد در مورد توقعاتی که زن باید داشته باشه در مورد هزار تا نکته، منم میشنیدم و به عزیزم منتقل میکردم و در اصل همه ی حرف های مامان راست و درست و منطقی بود مو لا درزش نمیرفت ولی عزیزم همیشه با یه دختر بچه طرف بود که آخر توقعش این بود که فقط با اون باشه یه دفعه این همه خواسته های جوراجور به پشتش نمیخوابید من حالا دیگه به گذشتش کاری نداشتم الان اون چیزی که برام مهم شده بود آینده بود و همون اخلاق بد و زشتمو هنوز داشتم یعنی غر غر زدن و سوظن اینبار فقط به آینده .

حرف هایی که اطرافیان به من میزدن تاثیر بدی روی من میذاشت ولی همش حقیقت بود و من هیچ جوابی نداشتم براش و مثه دخترای خوب قبول میکردم خیلی دوستش داشتم صاحب دلم بود اونم منو خیلی دوست داشت مطمئن بودم ولی من فهمیده بودم که این برای زندگی مشترک کافی نیست تازه یه اخلاق بد دیگه هم که پیدا کرده بودم این بود که دائما بهونه میگرفتم بهونه هر چیزی که فکرشو بکنید چرا بغلم نمیکنی چرا به من توجه نمیکنی چرا برام هدیه نمیخری چرا فلانی اینکارو میکنه تو نمیکنی چرا....و هزارتا چرا هزار تا مقایسه هر چی عزیز من میگفت که این کارا رو نکن من سرد میشم روابطمون بهم میخوره منم با کمال بچگی بهش میگفتم تو واسه حفظ رابطمون چی کار کردی این من بودم که صبر کردم من بودم که صدام در نیومد،من بودم که....

خلاصه زمین تا آسمون عوض شدم دیگه صبرم تموم تموم شده بود با کوچکترین مشکلی دادم در میومد با اینکه نازنینم واقعا خوب شده بود با اینکه به خاطر من و در واقع زندگیمون خیلی کارای بد نمیکرد و خیلی کارای خوب رو میکرد من خیلی بد شده بودم مشکلات خونوادگیم دیگه برام راحت و قابل هضم نبود بیماری بابا رو نمیتونستم بپذیرم یه دختر آشفته ی به تموم معنا شده بودم، این جریانا از بعد از ماه رمضون 84 تا حدودای عید اتفاق افتاد در واقع ما روزهای خوب زیاد داشتیم ولی روزای بدی که قبلا اصلا نبود قاطی روزای خوبمون شده بود من کلی هدیه گرفتم از عزیزم تو این چند وقته آخه فاصله ی بین ولنتاین تا عید کلی خوش به حال منه کلی کادو بازی میکنم یه صندوق دارم که پر از هدیه ها و هر چیزی که با اون کنار عزیزکم بودم .

بالاخره عید اومد من تقریبا به یه آرامش نسبی رسیده بودم یعنی تونسته بودم با خودم و عزیزم سر خیلی مسائل کنار بیام یه سری شرایط مامانم گذاشت و منم به عزیزم گفتم اونم قبول کرده ولی از اینکه براش شرط گذاشتم زیاد راضی نیست میگه تموم این شرایط رو حتی اگه تو شرط نمیکردی من انجام میدادم برای راحتی تو و اونطوری ارزشش بیشتر بود راست هم میگه عزیزکم فداش بشم الهی.

 دو روز قبل از عید رفتیم شمال قرار بود بریم دهکده ساحلی انزلی ولی یهو تصمیم برگشت و رفتیم چمخاله وااای که چشمتون روز بد نبینه یه جایی رفتیم به دور از هرچی امکانات ارتباطی نه تلفن همگانی نه مخابرات نه کافی نت من بیچاره هم که موبایل نداشتم یه روز تحمل کردم و زنگ نزدم فقط وقتی با موبایل داییم با مامانم تماس گرفتم که بگم رسیدیم گفتم که به عزیزم هم زنگ بزنه و شرایطمو بگه که نگران نشه ولی بعد از دو روز دیگه نتونستم تحمل کنم و گوشی پسر خالم رو گرفتم و زنگ زدم جالب اینجا بود که اونجا حتی موبایلم آنتن نمیداد بله دیگه پیش پسر خاله هم لو رفتم و چند وقت بعد سر یه لجبازی کلی حالمو گرفت حالا تعریف میکنم بعدا.

روز سوم عید بود که برگشتیم آخ که چه حالی داد وقتی عزیزکمو دیدم خیلی دلم تنگ شده بود براش تو عید هم خیلی خوب بودیم روز پنجم عید رفتیم خونه خواهرش عید دیدن که یهو تو ماشین بودیم که یکی از دوستاش زنگ زد و گفت بلیط گرفتم بریم مشهد خونه یکی دیگه از دوستاشون عزیزک منم پرسید چه کار کنم گفتم خوب طلبیده دیگه برو خوش بگذره بلیطشون واسه هشت شب بود ما هم که تو راه تهروون بودیم بهش گفتم بریم خونه ابجی بهدش ساعت 4 منو سوار اتوبوس کن برگردم خودتم برو پیش دوستت که برین گفت نمیشه امانتی باید برسونمت شهرمون بعد دوباره برمیگردم تهروون منم گفتم نه آخرش من با اتوبوس برگشتم و عزیزم هم رفت که بره مشهد البته صندلی کنارم رو هم حساب کرد که یه موقع غریبه پیشم نشینه من تو راه خیلی غصه خوردم آخه خودم تازه از شفر اومده بودم که عزیزکم رفت ولی کلی دعا کردم که خوش بگذره بهش انصافا هم دوستای خوب و شادی داره و خوش گذشت کلی بهش بعد از پنج روز اومد و کلی سوغاتی اورده بود برام بازم خوش به حالم شد فرداش هم سیزده به در بود و من با خونوادم رفتم و عزیزم هم هیچ جا نرفت آخه خسته ی راه بود .

بعد از سینزده بابا که سفر بود برگشت ولی حالش خیلی بد بود وبعد از هیجدهم که بابا فوت شد زندگی من دوباره داغون شد .

دوستای ناز من دیگه در جریان بقیه اش هستین تو پست های بعد از حال تعریف میکنم.

بازم میام.

2 نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 2:35  توسط رویا  | 

داستان من6

سلام

بالاخره ادامه داستانمو تایپ کردم.

بعد از اون تلفن من دوباره برگشتم با یه روحیه ی داغون و یه شعار

دوستت دارم دوستت میمونم

دوستم داشته باش دوستم بمون

و عزیزک من هم یه چشم گفت و من بدون هیچ تشریفاتی دوباره برگشتم .دیگه همه ی وقتم پیش اون میگذشت از صبح ساعت 8تا 7 شب.

ولی خیلی حسود شده بودم خیلی شکاک شده بودم مدام گیرای الکی میدادم تا یه مشتری دختر می اومد یا یه صدای دینگ پی ام میشنیدم بهش براق میشدم خیلی بده که آدم شکاک بشه هم واسه خودم سخت بود هم برای نازنینم ولی هیچی نمیگفت همش میگفت حق با توئه فقط وقتهایی که حرف گذشته رو میزدم یا به نوعی صبر و تحمل خودم رو تو سرش میزدم میگفت رویای من خواهش میکنم سعی کن فراموش کنی این حرف ها آدم رو سرد میکنه این حرف ها واسه رابطمون مثه سم میمونه ولی من گوشم بدهکار نبود خیلی خیلی خیلی اخلاقم بد شده بود تو همه کاراش دخالت میکردم همه ی رفت و آمداشو چک میکردم براش جاسوس گذاشته بودم، دیگه این رفتارام واسش غیر قابل تحمل شده بود ولی هیچ چیز خاصی هم نمیگفت فقط هشدار میداد هشدار آینده ای تلخ رو.

نازنینم بهم گفته بود حتی اگر قرار باشه دوست هم باقی بمونیم باید مامان و بابات در جریان باشن منم میگفتم نه ،حتی یه دفعه قاطی کرد زنگ زد به خواهر خانمیش و گفت زنگ بزنه خونه ی ما منم خیلی ترسیدم خیلی، همون روز بهش قول دادم تا بعد کنکور همه چی رو بگم به مامانم البته اینم بگم که با وجودی که خودم بهش گفته بودم فقط دوست میمونیم و حرف ازدواج نباید بینمون باشه ولی حتی نمیتونستم فکرشو بکنم که خودم یا نازنینم با کس دیگه باشیم همیشه تو دلم به ازدواج فکر میکردم.

بالاخره نزدیک کنکور شد منم خیلی ریلکس و بدون دلهره افتاده بودم دنبال کارت گرفتن و حوزه و این جور کارهای مربوطه.قرار بود دقیقا یک ساعت بعد از کنکور حرکت کنیم به سمت مشهد من دلم داشت میترکید منی که هر روز کلی از ساعت هامو با عزیزم بودم یه دفعه یه هفته ازش دور میشدم برام خیلی سخت بود حتی بعد از آزمون هم وقت نمیشد که برم پیشش ولی قول دادم بهش که اونجا همه چیز رو به مامانم بگم اینکار رو هم کردم تو راه سفر کلی صحبت کردم در مورد عزیزم ولی هیچ حرفی از خواستگاری و این موارد نزدم فقط در حد یه آشنایی ساده توضیح دادم.

از سفر برگشتیم و تعطیلات من شروع شد و به دنبالش غصه خوردن هام دیگه دلیلی نداشتم واسه از خونه بیرون بودن خیلی کمتر از قبل میتونستم عزیزم رو ببینم با این شکی هم که من داشتم اعصاب نمونده بود واسم، یه مدتی بود که ما به خاطر مریضی بابام خونه ی مامان بزرگم زندگی میکردیم من دختر به این آرومی مدام تنش داشتم با همه، زیاد بروز نمیدادم ولی خودم داغون شده بودم.

 البته تو این دوره هم خاطرات قشنگ زیاد داریم مثلا واسه آزمون آزادم حوزم تهران بود من و عزیزم با هم اومدیم تهران و بعد از آزمون با خواهر نازش و شوهر خواهرش رفتیم دربند خیلی خیلی خیلی خوش گذشت تابستون داشت میگذشت یه سفر کوتاه هم رفتیم شمال که نازنین منم با دوستاش اومد منم یه دو ساعتی مامانمو پیچوندمو رفتم قایق سواری با عزیزکم وااااای که اگه بدونید چقدر خوش گذشت.

جواب کنکور اومد و من و عزیزم از تعجب شاخ دراومده بود رو سرمون با وجودی که رتبم تقریبا سه برابر سال قبلش بود ولی بازم با اون درسی که من خوندم واقعا عالی بود بماند که خونواده کلی خورد تو حالشون ولی من یه انتخاب رشته ی منطقی کردم و خدارو شکر از رشته و دانشگاهم واقعا راضیم.

عزیز منم فهمیده بود که من واقعا میخوام که شوهرم باشه واسه همین بعد از جواب کنکور دوباره حرفش رو تکرار کرد و میخواست که بیاد خواستگاری، منم که بدم نمیومد ولی شرایطشو اصلا نداشتم حال بابا ،درگیریهای مامان، اصلا نمیشد ولی دوباره ازش چهل روز پاکی مطلق خواستم دیگه براش سخت نبود تموم دختر های لیست آی دیش پاک شده بود با کسی تلفنی حرف نمیزد با مشتری هاش سنگین و مثه آقا ها رفتار میکرد گل گل شده بود منم دانشگام شروع شده بود و نسبتا با خیال راحتتری تنهاش میذاشتم.

ولی فکر میکرد که من میخوام سر بدوونمش همش از این موضوع دلخور بود میگفت باید تکلیف منو روشن کنی ولی من خودم هم تکلیفم معلوم نبود اصلا روم نمیشد که به مامانم بگم اینم میخواستم که خودم بگم به عزیزم گفته بودم اگه مامانت زنگ بزنه خونمون دیگه همه چی تموم میشه.

تنها کاری که کردم این بود که یه کم شل بگیرم یعنی تابلو بازی در بیارم که مامانم خودش بفهمه و مامان منم که زرنگ خودش فهمید یعنی یه دفعه که قرار بود عزیزم با داداشم برن زمین فوتبال من تماش گرفتم کلی قربون صدقش رفتم بعد از تلفن مامان منو میگید وای وای وایکلی دعوام کرد که یعنی چی دختر غریبه با پسر غریبه این حرفا چیه و.....منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم بله دیگه این آقا خواستگار منه منم انتخابمو کردم ولی خودم خیلی دلم سوخت به مامانم خیلی بر خورده بود من و مامانم همیشه خیلی با هم راحت بودیم دو تا دوست خوب واسه هم اصلا باورش نمیشد که من نگفته باشم بهش البته مامان در جریان یه دوستی ساده بود منم دیگه نگفتم که الان یکسال که من دارم امروز و فردا میکنم.

ادامه دارد.

بازم میام.

2 نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 16:57  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker