|
|
دوسش دارم |
|
|
پس بده عشقمو تا برم..... من واسه جدایی حاضرم.... که من تنهام...تو بی دردی چرا خون به دلم کردی؟؟؟؟
یه زندگی فدای تو شد فدای لحظه های تو شد بذار برم فراموشت کنم عزیزم
دل من دیگه تورو لایق عشق نمی دونه دل من خسته شده نمیکشه نمیتونه تو یه خوابی تمومش کن بذار وا شه چشای من از این راه پر از شعله بریده دیگه پای من
پس بده عشقمو تا برم..... من واسه جدایی حاضرم.... که من تنهام...تو بی دردی چرا خون به دلم کردی؟؟؟؟ یه زندگی فدای تو شد فدای لحظه های تو شد بذار برم فراموشت کنم عزیزم
میخوام برم شاید بتونم تو خاطرت زنده بمونم تا ترک آغوشت کنم عزیزم
دل من دیگه تورو لایق عشق نمی دونه دل من خسته شده نمیکشه نمیتونه تو یه خوابی تمومش کن بذار وا شه چشای من از این راه پر از شعله بریده دیگه پای من
سلام عزیزای من خوب خوبم دوستتون دارم کلی بازم میام.
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 19:34 توسط رویا
|
|
||
|
|
روز مادر |
|
|
سلام دوستای گل من آخ که مردم از دوریتون اول از همه روز مادرو به همه ی مامانای گل گلاب تبریک میگم مامانی خودم که الهی قربونش برم فریبا جون مامانی عزیزم که اینقده مهربونه مامان یاشار جون و کیانا جون درنای عزیزم مامان یاسین ماه من زهرا جون مامان نیکا که هنوز نی نی تو دلشه مامان نیکا صالحی نازنین من مامان صبای خوشگل فاطمه جون مامان آیسان عزیزم بهاره جون
با کلی مامانی مهربون که من میشناسمشون و وبلاگهاشونو دوست دارم ولی اونا منو نمیشناسن مثه دریا جون
بعدشم خبر خبر پنج شنبه تولد دعوتیم یه چیز دیگم بگم و زود برم یه مدته نمیتونم بیام آپ کنم واسه اینکه انقدر اتفاقای جوراجور می افته که وبلاگم میشه یه روز دعوا یه روز آشتی هیچی دیگم نداره تازشم تا میام فرصت کنم دعوا رو بنویسم آشتی میکنیم و بر عکس ولی کلا وضعم خیلی بهتر از قبل شده راستی ادامه داستانم هم میگم حتما تو پست بعد برای کسایی هم که میخوان یه توضیح کوچولو بدم که الان من و نازنینم نامزد هستیم البته نه خیلی رسمی خونواده های درجه یک فقط در جریانن به خصوص الان تا سال بابا درنیاد نمیشه که جشن رسمی بگیریم این خاطرات هم که مینویسم مال سه سال پیشه که کم کم داره به حال میرسه البته هنوز یه سال مونده بعضی وقتا میترسم از نوشتنشون ولی بعضی وقتام مطمئن میشم که خیلی بهم کمک کرد تو گذروندن بحران عصبیم . زود زود میام و ادامش رو مینویسم. میگما به منم بگین کادو چی گرفتین بازم میام. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:47 توسط رویا
|
|
||
|
|
داستان من 5 |
|
|
تو این مدت منم خیلی شیطون شده بودم چند وقتی گذشت منم خسته شدم از این کارا آخه این چیزا اصلا با طبیعت من جور نبود عزیم هم خیلی خوب شده بود رنگهای شاد آرایش های خوشگل و ...ولی من زیر بار نمیرفتم هر کسی یه چیزی پشتم میگفت ولی بیخیال این حرف ها شده بودم احساس میکردم عزیزم هم راضی تره و مهربون تر و سر به راه تر شیطونیاش خیلی کم شده بود خیلی به فکرم بود با من شاد میشد غمگین میشد از دستم عصبانی میشد یا با من آروم میشدخیلی دوسش داشتم معلوم بود که اونم خیلی دوستم داره زندگیمون خوب شده بود منم کلی امیدوار ولی چند وقتی بود یه غمی تو نگاه عزیزم بود همش چپ و راست بهم محبت میکرد با یه نگاه عجیبی بهم خیره میشد اصلا حس خوبی نداشتم بهم میگفت باید منو ببخشی من خیلی اذیتت میکنم با وجودی که اینقدر خوب شده بود یهش میگفتم تو خیلی خوبی اینطوری نیست که میگی من ازت راضیم ولی .... تا اینکه یه روز محل کارش بودم تنها و یه دختره تماس گرفت همه ی آرزو هام هر چی ساخته بودم همه چی خراب شد با وجودی که خودم بهش فرصت داده بودم ولی چون همیشه در جریان همه ی کاراش بودم و این دفعه از هیچی خبر نداشتم احساس کردم گول (اینو اشتباه نوشته بوذم قول عزیزم کلی بهم خندید تموم دلم پیش عزیز خودم بود ناراحت بودم از اینکه بهش فرصت حرف زدن نداده بودم پشیمون بودم امکان اینکه زنگ بزنه به من وجود نداشت ID رو چک نمیکردم چون میدونستم اگه بیارمش بالا منم که پی ام میزارم ولی یه روز که خونه تنها بودم خواهر زادش زنگ زد بهم گفت زنگ بزنم به داییش گفتم من کاری ندارم باهاش ولی یه طورایی حالیش کردم خونه تنهام که اگه خواست اون زنگ بزنه الان واقعا دیگه واسم مهم نیست این چیزا دوستهای نازنین من غصه نخورین تروخدا من و نازنینم الان زندگی خوبی داریم من دیگه به گذشته اهمیت نمیدم هر چند که همین گذشته باعث شده من صبرم خیلی کم بشه و یه سری اذیت هایی واسه عزیزم درست کنم ولی در عوضش نازنین من اینقدر خوب و آروم و مهربون شده که منم آروم میکنه و نمیزاره که زندگیمون خراب شه. بازم میام. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 18:22 توسط رویا
|
|
||
|
|
داستان من4 |
|
|
تو این مدت کلی اتفاقات افتاده بود حدود یه سال از دوستیمون میگذشت محرم و صفر بود و مراسمش یه مدتی بود که عزیز من حالش خیلی گرفته بود هر چی هم باهاش صحبت میکردم تاثیری نداشت همش از آینده میگفت از اینکه خیلی مشکل داره زیر فشار قسط ها داشت کمرش خورد میشد روز ولنتاین بود منم یه هدیه کوچولو براش گرفته بودم ولی روم نمی شد بدم بهش اونروزم کلی خودم رو خوشگل کرده بودم براش نازنینم ماه شده بود مهربون و دوست داشتنی منم دوباره امید وار به آینده ولی هیچی نمیگفتم نه میگفتم آره و نه میگفتم نه . مهربونم خیلی گل شده بود ولی عصبی و گرفته هم بود یه سری اذیت ها هم داشت که هیچ وقت متوجه نشد چه قدر آزارم میده مثلا تاریخ آشناییمون یادش نبود و من با وجودی که شیرینی خریده بودم و رفته بودم پیشش به یاد نیاورد، یا تاریخ تولدم که بهونه ی تلافی رو داشت ولی هنوزم اون قدرت رو داشتم که کوتاه بیام و بگذرم بر خلاف الان که دیگه کوچکترین موضوعی که خلاف میلم باشه آتیش میندازه به زندگیم. با وجود اذیت های منم شروع شده بود برای من دیگه جایگاه عزیزم عوض شده بود پس اینو حق خودم میدونستم که تو کاراش دخالت کنم بهش گیر میدادم باهاش قهر میکردم بهش پشت میکردم عزیز من با وجودی که علنی با کسی نبود دیگه، ولی میدونستم یعنی حس میکردم که هنوزم فقط مال من نیست ببخشید که طولش میدما. بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 12:54 توسط رویا
|
|
||
|
|
توجیح داستان من |
|
|
سلام دوستای گلم مرسی از کامنتاتون مامان صبا مرسی که اینقده به فکر من هستی واقعا احساس قشنگیه که آدم دوستای گلی مثه شماها داشته باشه عزیزم این خاطرات که مینویسم مال ۳-2 سال پیشه تو اون شش ماهه ی اول شاید من خیلی اذیت شدم ولی بعد اون اینقدر اذیت کردم که تلافیش در اومد.یعنی همینطور که نوشتم و ادامشو مینویسم من دیگه صبرم تموم شده بود ولی نازنین من واقعا عوض شده بود من و مامان و مشاورم به هزار راه امتحانش کردیم تو این 1.5 سال که اهل زندگی شده مرد واقعی شده از هیچی واسه من دریغ نمیکنه اون دوره ی اذیتاش شاید هم واسه خودش هم من یه نقطه ی سیاه باشه ولی الان بهترین مرد دنیاست سنشم زیاد نیست ولی تو محل کار عزیزم همه یه طورایی خودمونو به هم ربط میدادیم عمه و عمو و مامان و ... مثلا یه دختری بود که از من کوچیکتر بود ولی بهش مامان میگفتم.خب بچگی بوده دیگه اون موقع من همش 17-18 سالم بود. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 12:55 توسط رویا
|
|
||
|
|
داستان من3 |
|
|
سلام دوستای نازم ببخشید که خیلی کند مینویسم وسط امتحانا هستم وقت نمی کنم.همتونو کلی دوست دارما تا اینکه اون دختره که سیریش بود دوباره برگشت مهر ماه شروع شده بود و درس خوندن من به خیال مامان و بابا.منم که مثلا کتابخونه میرفتم ولی هیچ موقع درست حسابی اونجا نبودم خیلی بیشتر از قبل دور و بر عزیزم بودم همش میپاییدمش و خب همش هم به نکات منفی بر میخوردم اون روزای سختم گذشت حالا دیگه من و عزیزم خیلی بهم نزدیک شده بودیم خیلی ولی من خسته بودم تا یه جایی که دیگه من به سمت نازنینم نمیرفتم که هیچ ازش دورم میشدم ولی اونموقع بود که اون به سمت من میومد پس دور شدن من باعث ایجاد فاصله نمیشد همیشه یه فاصله ی ثابت بینمون بود ولی به هم دیگه هم نمی رسیدیم.تا اینکه اون دختره دل سرد شد و از پیشش رفت اینبار پلهای پشت سرشم خراب کرد چون رفت و با یکی از دوستای عزیزم دوست شد البته من که هیچ نقشی ایفا نکردم این وسط بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 19:37 توسط رویا
|
|
||
|
|
داستان من2 |
|
|
تا اینکه تولد عزیزم شد یه مدتی هم فکر کوچ به سرش زده بود مینشست برام از رفتن و ساختن میگفت بدون اینکه اصلا متوجه باشه که چه ضربه ی وحشتناکی داره میزنه به من |
||
|
2
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 15:39 توسط رویا
|
|
||