تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
دوسش دارم

پس بده عشقمو تا برم.....

من واسه جدایی حاضرم....

که من تنهام...تو بی دردی

چرا خون به دلم کردی؟؟؟؟

 

یه زندگی فدای تو شد

فدای لحظه های تو شد

بذار برم فراموشت کنم عزیزم

 

دل من دیگه تورو لایق عشق نمی دونه

دل من خسته شده نمیکشه نمیتونه

تو یه خوابی تمومش کن

بذار وا شه چشای من

از این راه پر از شعله

بریده دیگه پای من

 

پس بده عشقمو تا برم.....

من واسه جدایی حاضرم....

که من تنهام...تو بی دردی

چرا خون به دلم کردی؟؟؟؟

یه زندگی فدای تو شد

فدای لحظه های تو شد

بذار برم فراموشت کنم عزیزم

 

میخوام برم شاید بتونم

تو خاطرت زنده بمونم

تا ترک آغوشت کنم عزیزم

 

دل من دیگه تورو لایق عشق نمی دونه

دل من خسته شده نمیکشه نمیتونه

تو یه خوابی تمومش کن

بذار وا شه چشای من

از این راه پر از شعله

بریده دیگه پای من

 


سلام عزیزای من

خوب خوبم

دوستتون دارم کلی

بازم میام.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 19:34  توسط رویا  | 

روز مادر

سلام دوستای گل من

آخ که مردم از دوریتون

اول از همه روز مادرو به همه ی مامانای گل گلاب تبریک میگم خوش به حالتون که مامانی شدین.

مامانی خودم که الهی قربونش برم فریبا جون

مامانی عزیزم که اینقده مهربونه

مامان یاشار جون و کیانا جون درنای عزیزم

مامان یاسین ماه من زهرا جون

مامان نیکا که هنوز نی نی تو دلشه

مامان نیکا صالحی نازنین من

مامان صبای خوشگل فاطمه جون

مامان آیسان عزیزم بهاره جون

 وساقی عزیزم که از نی نی نازش خبری ندارم

با کلی مامانی مهربون که من میشناسمشون و وبلاگهاشونو دوست دارم ولی اونا منو نمیشناسن مثه دریا جون هنگامه جون آرزو جون و...کلی مامانای آینده مخصوصاَ خودم.

روز زنم مبارک باشه .

بعدشم خبر خبر پنج شنبه تولد دعوتیم هممون خونه ی یاسین جینگولک همتون بیاینا(منم پررو انگاری صاحب خونم).

یه چیز دیگم بگم و زود برم یه مدته نمیتونم بیام آپ کنم واسه اینکه انقدر اتفاقای جوراجور می افته که وبلاگم میشه یه روز دعوا یه روز آشتی هیچی دیگم نداره تازشم تا میام فرصت کنم دعوا رو بنویسم آشتی میکنیم و بر عکس ولی کلا وضعم خیلی بهتر از قبل شده مشاور بهم کمک میکنه و عزیزم هم همینطور با هام خیلی راه میاد خیلی دوسش دارم هر موقع میگم بهش که میمیرم برات میگه زنده بمون برام.... خیلی ماهه....مامانمهم خیلی کمک میکنه ها.

راستی ادامه داستانم هم میگم حتما تو پست بعد برای کسایی هم که میخوان یه توضیح کوچولو بدم که الان من و نازنینم نامزد هستیم البته نه خیلی رسمی خونواده های درجه یک فقط در جریانن به خصوص الان تا سال بابا درنیاد نمیشه که جشن رسمی بگیریم این خاطرات هم که مینویسم مال سه سال پیشه که کم کم داره به حال میرسه البته هنوز یه سال مونده عزیزم میگه از این به بعد مشخص کنم چه سال و چه ماهیه اینم رو چشام نازنینم

بعضی وقتا میترسم از نوشتنشون ولی بعضی وقتام مطمئن میشم که خیلی بهم کمک کرد تو گذروندن بحران عصبیم .

زود زود میام و ادامش رو مینویسم.

میگما به منم بگین کادو چی گرفتینآخه من فضولم.

بازم میام.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:47  توسط رویا  | 

داستان من 5

 

تو این مدت منم خیلی شیطون شده بودم گفتم که کتابخونه میرفتم همشم عادت به دودره بازی کرده بودم و عزیزم هم از من خواسته بود کم برم پیشش مثلا می خواست این طوری منو وادار کنه درس بخونم به خیالش من نمیرفتم پیش اون مثه دخترای خوب مینشستم تو کتابخونه و درس میخوندم ولی منم که حسابی خل شده بودم از درسم بیزار شده بودم یه دختر با وقت آزاد فراوون کارای خیلی غیر عاقلانه ای تو این مدت کردم  که وقتی یادش میوفتم به خودم میخندم البته یه کم هم غمگین میشم... خیلی لج بازی میکردم مثلا میخواستم کارای نازنینمو تلافی کنم در حالی که اصلا عزیزم متوجه نمیشد و   آره دیگه منم حسابی افتاده بودم تو فاز لج بازی و شیطنت البته هیچ موقع کاری که جدا به رابطمون صدمه بزنه نکردم همیشه یه حدی واسه خودم قائل بودم یه ترسی با من بود که به قولی پل های پشت سرمو سالم نگه داشتم.

 چند وقتی گذشت منم خسته شدم از این کارا آخه این چیزا اصلا با طبیعت من جور نبود عزیم هم خیلی خوب شده بود گاهی عذاب وجدان میگرفتم ولی عادت کرده بودم به اون کارا سخت بود واسم کنار گذاشتنش از صبح تا شب نمیدونستم باید چه کار کنم مهربونی ها و دلسوزی هاو محبت های عزیز دلم هم باعث میشد بیشتر از خودم بدم بیاد یه روز که با عزیز دلم رفته بودیم بیرون یهو وسط راه اخلاقش برگشت و با من سر سنگین شد اونسال عید مانتویی که خریده بودم بیش از حد تنگ و کوتاه بود منم اونروز اون مانتو تنم بود نمیدونم تو خیابون کی چی کار کرده بود که حسابی نازنین من بهش بر خورده بود اون روز لنزم یهو جا بجا شده بود و رفته بود پشت پلکم هر کاری میکردم نمیتونستم درش بیارم  عزیزم هم هر چی صدا میکردم خودشو با کار مشغول کرده بود و اصلا متوجه نمیشد تا من یهو گریم دراومد آخه ترسیده بودم نازنین منم هول شده بود حسابی دست و پاشو گم کرده بود با هزار زحمت بالاخره لنزه از چشمم دراومد بعدشم عزیزم زبونش باز شد و گفت که چی شده بهش که با من قهره بعد از کلی منت کشی قرار شد دیگه اون مانتو رو نپوشم دیگه لنز نذارم و چند تا  چیز دیگه ،خب برای منم سخت بود یهو این همه تغییر آرایش های جیغ من به یه آرایش ساده تبدیل شد، بدون رژ گونه و پنکیک برنزه که از این دوتا قلم متنفر بود لنزم هم رفت گوشه ی میز توالتم مانتوم کمی بلنتر و گشادتر ولی این چیزی نبود که نازنین من می خواست در نتیجه بعد از یه مدت دوباره دلگیری ایجاد میشد مدام با من صحبت میکرد ازم تعریف میکرد میگفت میخوام همه ی قشنگیات واسه ی خودم باشه یه مدتی بود که به دنبال شیطنتام  خیلی مزاحم داشتم خیلی حرف های زشتی راجع به خودم میشنیدم نصیحت های عزیزم هم وقتی که محبت قاطیش بود منو قانع میکرد یهو منم زدم به سیم آخر و زمین تا آسمون با قبلم فرق کردم طرز لباس پوشیدنم عوض شد، درست و حسابی که درس نمیخوندم ولی سعی میکردم وقتمومثبت بگذرونم شیطونی نمیکردم خیلی آروم شده بودم یه مدتی بود که تو برخوردم با مرد ها و پسرها خیلی راحت و سبک بودم ولی یه سنگینی خاصی تو رفتارم به وجود اومده بود از نظر همه این تغییر ها عجیب و غیر قابل توجیه بود سر پوششم با بابام مشکل داشتم بابایی من معتقد بود که دختر باید راحت و آزاد بگرده

رنگهای شاد آرایش های خوشگل و ...ولی من زیر بار نمیرفتم هر کسی یه چیزی پشتم میگفت ولی بیخیال این حرف ها شده بودم.

 احساس میکردم عزیزم هم راضی تره و مهربون تر و سر به راه تر شیطونیاش خیلی کم شده بود خیلی به فکرم بود با من شاد میشد غمگین میشد از دستم عصبانی میشد یا با من آروم میشدخیلی دوسش داشتم معلوم بود که اونم خیلی دوستم داره زندگیمون خوب شده بود منم کلی امیدوار ولی چند وقتی بود یه غمی تو نگاه عزیزم بود همش چپ و راست بهم محبت میکرد با یه نگاه عجیبی بهم خیره میشد اصلا حس خوبی نداشتم بهم میگفت باید منو ببخشی من خیلی اذیتت میکنم با وجودی که اینقدر خوب شده بود یهش میگفتم تو خیلی خوبی اینطوری نیست که میگی من ازت راضیم ولی ....

تا اینکه یه روز محل کارش بودم تنها و یه دختره تماس گرفت و....

همه ی آرزو هام  هر چی ساخته بودم همه چی خراب شد با وجودی که خودم بهش فرصت داده بودم ولی چون همیشه در جریان همه ی کاراش بودم و این دفعه از هیچی خبر نداشتم احساس کردم گول (اینو اشتباه نوشته بوذم قول عزیزم کلی بهم خندید)خوردم .....احساس بدی داشتم دیوونه شده بودم فقط منتظر شدم تا برگرده و من برم اون روز رفته بود دنبال یه کاری که بعد از کلی دوندگی بالاخره اون روز به نتیجه رسیده بود وقتی برگشت خیلی خوشحال بود خیلی ،دلم نمیاومد بهش بگم ولی به قدری ناراحت و داغون بودم که هر کسی متوجه میشد .چند دفعه ازم سوال کرد بعد یهو خودش گفت بالاخره فهمیدی.....قاطی کرده بود داد میزد وسایل رو میزد و میشکست من جرات نداشتم حرف بزنم خیلی ترسیده بودم تا اونروز این طوریشو ندیده بودممعلوم بود از وضعی که پش اومده ناراحته ولی منو آروم نمیکرد این رفتارش رفتم تو اتاق نیم ساعتی گریه کردم و یه خداحافظی و اومدم بیرون برای همیشه، هیچ چیزی نمیخواستم بشنوم هیچ توجیهی برام وجود نداشت بر خلاف همیشه هیچ فرصتی ندادم و اومدم خونه. اونشب خودمو خیلی کنترل کردم بغض داشت خفم میکرد بعد از شام دیدم مامانمینا هی پچ پچ میکنن کنجکاو شدم بعد از سوال پیچ کردن فهمیدم که برادر زن داییم که هم سن و سال خودم بود تو یه تصادف فوت کرده دیگه اینم بهونه ای شد برام زار میزدم مثه دیوونه ها گریه میکردم سه روز تموم کارم شده بود گریه کردن همه تعجب کرده بودن کلی هم فکرای بد بد که رویا و مهرداد با هم بودن هم دیگرو دوست داشتن و منم که اصلا حوصله ی بحث نداشتم هیچی نمیگفتم.

 تموم دلم پیش عزیز خودم بود ناراحت بودم از اینکه بهش فرصت حرف زدن نداده بودم پشیمون بودم امکان اینکه زنگ بزنه به من  وجود نداشت ID رو چک نمیکردم چون میدونستم اگه بیارمش بالا منم که پی ام میزارم ولی یه روز که خونه تنها بودم خواهر زادش زنگ زد بهم گفت زنگ بزنم به داییش گفتم من کاری ندارم باهاش ولی یه طورایی حالیش کردم خونه تنهام که اگه خواست اون زنگ بزنه خودمونیم کلی هم دعا کردم که زنگ بزنه که بالاخره زنگ زد کلی حرف بینمون رد و بدل شد متوجه شدم که اون دختره وضعشون خیلی خوب بوده باباش پزشک بوده دختره هم میخواسته بره کانادا البته گمونم ودانشجو شهر ما بوده و عزیز منم دیده بودش و دختره یه طورایی خواستگاری کرده از عزیزم،  عزیزمنم ذهنش مشغولش شده و سر دو راهی مونده بوده رابطشون فقط چت و تلفن بوده نازنینم میگفت میترسیدم یه روز پشیمون بشم که چرا بخش فکر نکردم ولی تو این چند روز فهمیدم که فقط تو رو میخوام فقط تویی که میتونی خوشبختم کنی فقط تویی که......

الان واقعا دیگه واسم مهم نیست این چیزا دوستهای نازنین من غصه نخورین تروخدا من و نازنینم الان زندگی خوبی داریم من دیگه به گذشته اهمیت نمیدم هر چند که همین گذشته باعث شده من صبرم خیلی کم بشه و یه سری اذیت هایی واسه عزیزم درست کنم ولی در عوضش نازنین من اینقدر خوب و آروم و مهربون شده که منم آروم میکنه و نمیزاره که زندگیمون خراب شه.

بازم میام.

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 18:22  توسط رویا  | 

داستان من4
تو این مدت کلی اتفاقات افتاده بود عزیزم من رو به خونوادش معرفی کرده بود و خونه ی همون خواهرش کهتازه ازدواج کرده بودند هم رفتیم با هم، خیلی قشنگ بود اون روز خیلی.موقع برگشت تو اتوبوس حرف ها مون یه طوره دیگه بود رنگ و بوی رابطمون عوض شده بود ولی من بازم از عزیزم دور بودم و بزرگترین حماقتم این بود که خودم نمیفهمیدم که دور شدم ازش فکر میکردم یه بحران فکریه که میگذره با وجود هنوزم عاشقش بودم.

حدود یه سال از دوستیمون  میگذشت محرم و صفر بود و مراسمش یه مدتی بود که عزیز من حالش خیلی گرفته بود هر چی هم باهاش صحبت میکردم تاثیری نداشت همش از آینده میگفت از اینکه خیلی مشکل داره زیر فشار قسط ها داشت کمرش خورد میشد روز ولنتاین بود منم یه هدیه کوچولو براش گرفته بودم ولی روم نمی شد بدم بهش اونروزم کلی خودم رو خوشگل کرده بودم براش ولی با من دعوا کرد که چرا اینقدر جلفی این چه روسری هستش که سر کردی منم کلی گریه و خواهش تمنا که ببخشید دیگه سر نمیکنم تروخدا با من قهر نکن و اون روز گذشت ولی یه غمی تو دلم بود که در نمیومد، اصلا دیگه طاقت بد اخلاقیهاشو نداشتم یه روز صبرم تموم شد تو اطاق نشسته بودیم مثه همیشه داشتم با هاش صحبت میکردم که از این حال دربیاد بیرون ولی ....منم دیگه عصبی شدم و شروع کردم به داد و بیداد که"چرا اینطوری میکنی مگه چی شده تو که هیچی از دست ندادی مردرو مشکلاتش می سازه تو که هنوز دوستات رو داری که باهاشون خوش باشی آخرشم یه داد بلند که اصلا کارای تو به من چه ربطی داره فقط اگه به این رفتار عادت کنی بدبخت زنت چی میخواد بکشه"و سکوت بعد از چند دقیقه یهو فریاد آقا که "بابا من تو رو میخوام، میخوام که تو زنم باشی صبرت منو کشته من عشق رو تو چشات خوندم همه اینو فهمیدن خودم آخرین کسی بودم که فهمیدم....."منو میگین...هیچی دیگه داشت گوشام چهار تا میشد، بعد از اون روز این قضیه شد بحث ما دو تا ..از من انکار از عزیزم اصرار من مدام براش دلایل منطقی می آوردم بهش میگفتم نه من اون چیزی هستم که تو میخوای نه اصلا تو مردی هستی که من بتونم با هاش زندگی کنم من اخلاق های کوفتی خودم رو میدونستم (حسود ،غر غرو،چشم رو هم چشمی خفن،حساس،و....) ولی...فایده نداشت هیچی اثر نداشت براش یه عاشق کور شده بود فقط خوبیهامو میدید مهربونیامو که.... .

 نازنینم ماه شده بود مهربون و دوست داشتنی منم دوباره امید وار به آینده ولی هیچی نمیگفتم نه میگفتم آره  و نه میگفتم نه .

مهربونم خیلی گل شده بود ولی عصبی و گرفته هم بود یه سری اذیت ها هم داشت که هیچ وقت متوجه نشد چه قدر آزارم میده مثلا تاریخ آشناییمون یادش نبود و من با وجودی که شیرینی خریده بودم و رفته بودم پیشش به یاد نیاورد، یا تاریخ تولدم که بهونه ی تلافی رو داشت ولی هنوزم اون قدرت رو داشتم که کوتاه بیام و بگذرم بر خلاف الان که دیگه کوچکترین موضوعی که خلاف میلم باشه آتیش میندازه به زندگیم.

 با وجود اذیت های منم شروع شده بود برای  من دیگه جایگاه  عزیزم عوض شده بود پس اینو حق خودم میدونستم که تو کاراش دخالت کنم بهش گیر میدادم باهاش قهر میکردم بهش پشت میکردم تا اینکه دوست هایی رو که من میشناختم دیگه ندیدم هر کدوم رو به یه نحوی از کنارش دور کرده بود منم خوشحال بودم ولی مدام گذشتش بود که با یه تلنگر به یادم میومد و منو دیوونه میکرد خیلی تو خودم میریختم همش فکر میکردم تو آیندم نقش داره هر دختری که میدیدم فکر میکردم با نازنین من بوده و خجالت میکشیدم ازش و زخم زبون بود که به نازنینم میزدم همش تیکه و کنایه منم که زبونم نیش دار خیلی اذیتش میکردم البته خودم هم خیلی اذیت میشدم کلی هم خودخوری میکردم .

عزیز من با وجودی که علنی با کسی نبود دیگه، ولی میدونستم یعنی حس میکردم که هنوزم فقط مال من نیست اون موقع هام مثه الان نبودم که هرچیزی رو راحت بهش بگم اینقدر سر این مسائل خود خوری میکردم که حد نداشت حتی دیگه جرئت نداشتم دنبال کاراش بیفتم تا بهم ثابت بشه چون میدونستم که خیلی خورد میشم من به احساس خودم ایمان داشتم و متاسفانه درست بود چت های عشقولانه ای و اس ام اس ها .....یه روز یادش رفته بود اس ام اسی که فرستاده بود رو پاک کنه و منم دیدم و داغون شدم زنگ زدم به شماره ای که دیده بودم تا مطمئن شم دختره و خود نازنینمو میشناسه و....ای بابا احساس کردم دیگه هیچی واسم نمونده.. بهش گفتم اول گفت پس تو زنگ زدی بهش ،بعدشم عذر خواهی ببخشید و گفت فقط یه بار میرم میبینمش و بعدش دیگه همه چی تموم، درخواست زمان برای انجام یه اتمام من دیگه برام چیزی نمونده بود که بخوام از دست بدم گفتم باشه من باید کنکورو بدم قبلش محاله با خونوادم صحبت کنم در این باره،  به تو هم این زمان رو میدم که خوب شی سالم شی و اندازه ی چهل روز هیچی ازت نبینم هیچی.

ببخشید که طولش میدما.

بازم میام.  

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 12:54  توسط رویا  | 

توجیح داستان من
سلام دوستای گلم

 مرسی از کامنتاتون مامان صبا مرسی که اینقده به فکر  من هستی واقعا احساس قشنگیه که آدم دوستای گلی مثه شماها داشته باشه عزیزم این خاطرات که مینویسم مال ۳-2 سال پیشه تو اون شش ماهه ی اول شاید من خیلی اذیت شدم ولی بعد اون اینقدر اذیت کردم که تلافیش در اومد.یعنی  همینطور که نوشتم و ادامشو مینویسم من دیگه صبرم تموم شده بود ولی نازنین من واقعا عوض شده بود من و مامان و مشاورم به هزار راه امتحانش کردیم تو این  1.5 سال که اهل زندگی شده مرد واقعی شده از هیچی واسه من دریغ نمیکنه  اون دوره ی اذیتاش شاید هم واسه خودش هم من یه نقطه ی سیاه باشه ولی الان بهترین مرد دنیاست سنشم زیاد نیست ولی تو محل کار عزیزم همه یه طورایی خودمونو به هم ربط میدادیم عمه و عمو و مامان و ... مثلا یه دختری بود که از من کوچیکتر بود ولی بهش مامان میگفتم.خب بچگی بوده دیگه اون موقع من همش 17-18 سالم بود.
ولی واقعا ممنون از راهنماییهاتون همه ی دوستای نازنینمقرار بود این پست رو آخر سرز بنویسم ولی واسه اینکه یه کمی دستامو آروم کنم الان نوشتمش.
بازم میام

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 12:55  توسط رویا  | 

داستان من3
سلام دوستای نازم ببخشید که خیلی کند مینویسم وسط امتحانا هستم وقت نمی کنم.همتونو کلی دوست دارما

تا اینکه اون دختره که سیریش بود دوباره برگشت خدایی با برگشتنش عزیزم بهش فهمونده بود که واسه من خیلی ارزش قائله و اون خانم هم حق نداره به من بی احترامی کنه ولی من اینو نمیخواستم .

مهر ماه شروع شده بود و درس خوندن من به خیال مامان و بابا.منم که مثلا کتابخونه میرفتم ولی هیچ موقع درست حسابی اونجا نبودم خیلی بیشتر از قبل دور و بر عزیزم بودم همش میپاییدمش و خب همش هم به نکات منفی بر میخوردم ولی اون خیلی مهربون شده بود جلوی دیگرون یه احترام عجیبی بهم میذاشت منو به همه ی دوست دختراش معرفی میکرد"ایشون دختر منه و تو همه ی کارای من شریک"من اصلا از روبرو شدن با دوستای اون راضی نبودم.ولی خب نازنینم اینو میخواست. عزیزکم صادق ترین دوستی بود که دیده بودم هیچی تو دنیا نبود که ازم پنهون کنه هیچی.اون موقع ها خواهر عزیزم نزدیک ازدواجش بود و عزیز منم به خواهرش قرض دار بود و باید واسه خرید جهیزیه پولو پس میداد آآآآآآآآخ که چقدر غصه خورد وای که چقدر دلم خون شد واسه غصه خوردنش و بازم هیچ کاری نمیتونستم بکنم براش شب آخری بود که مهلت داشت و شب قدر بود دلش خیلی گرفته بود خیلی ،کلی براش گریه کردم ،تلفنی با هم حرف میزدیم دیگه از همه چی بریده بود بهش گفتم نذر کن، نذر سفره ی حضرت ابوالفضل اونم با دل شکسته از حضرت عباس خواست و درست دقیقه نود همه چی جور شد البته نازنین من حسابی رفت زیر بار قسط ولی همین قسط ها بود که بهش فهموند چند مرده حلاجه.

اون روزای سختم گذشت حالا دیگه من و عزیزم خیلی بهم نزدیک شده بودیم خیلی ولی من خسته بودم تا یه جایی که دیگه من به سمت نازنینم نمیرفتم که هیچ ازش دورم میشدم ولی اونموقع بود که اون به سمت من میومد پس دور شدن من باعث ایجاد فاصله نمیشد همیشه یه فاصله ی ثابت بینمون بود ولی به هم دیگه هم نمی رسیدیم.تا اینکه اون دختره دل سرد شد و از پیشش رفت اینبار پلهای پشت سرشم خراب کرد چون رفت و با یکی از دوستای عزیزم دوست شد البته من که هیچ نقشی ایفا نکردم این وسط فاصله ی بین ما خیلی کمتر شد ولی من خسته بودم دیگه نایی نداشتم عزیز منم گرفته و داغون خیلی پیر تر از سنش شده بود ولی همش حرف های قشنگ بود که زیر گوشم میگفت و روزای خوب که برام میساخت ما تو این چند وقت دوستیمون اصلا بیرون نمیرفتیم البته الانم زیاد اهلش نیست عزیزم ولی سینما اولین جایی بود که با هم رفتیم من و عزیزم و خواهرزادش منم به عنوان یه دوست به خواهرزادش معرفی شدم واولین فیلمی که با هم دیدیم خوابگاه دختران۸/۱۱/۸۳دقیقا یازده ماه بود که با هم بودیم.

بازم میام. 

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 19:37  توسط رویا  | 

داستان من2
تا اینکه تولد عزیزم شد و از من یه کادوی مخصوص خواست ولی من نمی خواستم بخرم نمیدونم چرا ؟از یه طرف من اون موقع برای پول خرج کردنم باید حساب کتاب پس میدادم ،بعدشم دلیلی نمیدیدم که بخوام اینکارو بکنم ولی دقیقه نود دلم طاقت نیاورد و از حسابم پول برداشتم و واسه اینکه تو خونه تابلو نشه دادم دست دوستم که نگه داره ...نمیدونم از بخت خوب یا بد هم پول توسط دوست جونم گم شد حالا مگه عزیزک من باور میکنه که من میخواستم هدیه رو بخرم همش کنایه و تحدید تا یه مدت بینمون شکر آب بود، همش غرورم بود که به هزار راه خورد میشد ولی من مونده بودم و دم نمی زدم.

 یه مدتی هم فکر کوچ به سرش زده بود مینشست برام از رفتن و ساختن میگفت بدون اینکه اصلا متوجه باشه که چه ضربه ی وحشتناکی داره میزنه به من،دچار افسردگی شده بودم من آدم توداری هستم ولی با یکی از دوستام درد و دل کردم اونم رفته بود سر بسته با عزیزم حرف زده بود عزیزک منم خیلی راحت گفته بود "من رویا رو زود فراموش میکنم اونم همینطور رویا فقط عادت کرده به من"
.ولی کم کم مهربونیای عزیزم داشت زیاد میشد اونموقع ها سر دوستام منو خیلی اذیت میکرد به همشون یه طورایی فهمونده بود که میخوادشون خب جلوی زخم زبون دوستها رو هم که نمیشه گرفت یا مستقیم یا از راه دلسوزی بهم تیکه مینداختن ولی عزیزکم یه مدتی بود که از نخ اونا دراومده بود .جلو دیگرون به من خیلی احترام میذاشت کسی که وقتی یکی میومد بهم پیشنهاد دوستی میداد واسه اینکه منو از سرش وا کنه اصرار به دوستی من با اون میکرد الان هیچکسی جرئت نداشت راجع به من باهاش حرف بزنهمنم کلی خوشحال بودم کلی ذوق میکردم و کلی....

2 نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 15:39  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker