تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
داستان من1
سلام دوستای گل و مهربونم

مرسی که اینقدر به فکر من هستید و از راهنماییهاتون ممنون.

نمیدونستم درسته مشکلاتم رو اینجا بنویسم یا نه ولی وقتی اومدم غصه هامو نوشتم همه دوستای نازم کنجکاو شدن بدونن چی شده و از طرفی گمونم اینطوری راحتتر میتونین کمکم کنید .

 حدود سه سال هست که با صاحب دلم آشنا شدیم از همون اولین بار که دیدمش عاشقش شدم از اون عشقای هیجانی که همش دلم هر هری میشد نازنینم هم منو دوست داشت ولی خیلی ساده مثه یه دوست و انصافا هیچ وقت هیچی تو دوستی برام کم نذاشت الان که فکر میکنم میبینم اون طوری خیلی بهتره عشق آتیشی من بعد از یه مدت خیلی کوتاه خاموش شد دیگه حتی دوسش نداشتم. تا اینکه یه دوری اجباری به مدت 15 روز بینمون به وجود اومد تو این فاصله فهمیدم که برام خیلی مهمه خیلی خیلی....دیگه امیدی نداشتم که ببینمش نمیدونستم کجاست جواب هیچ کدوم از پی ام هامو نمیداد جواب تلفن هامو نمیداد یهو بی خبر آب شده بود رفته بود زیر زمین منم که دیدم اینطوریه شدم کارآگاه اون موقع ها چیز زیادی ازش نمیدونستم فقط آدرس محل کارش و یه اسم مستعار. افتادم دنبال آمارش تا اینکه فهمیدم کجاست. یه گرفتاری بزرگ واسش پیش اومده بود و من هم هیچ کمکی نمیتونستم بکنم به عزیزم که حالا کم کم احساس میکردم یه طورایی دوسش دارم.0 ولی خدا رو شکر به کمک یه آدم مهربون تا یه حدی مشکلش حل شد ولی روحیش داغون داغون شده بود. وقتی برگشت بازم جواب اف هامو نداد منم نمی تونستم تلفن بزنم چون نه غرورم اجازه میداد نه اصلا روم میشد ،تا اینکه یه روزی رفته بودم تو روم شهر خودمون که یهو عزیزترینم بهم پی ام داد. "رویا.....رویا ...خودتی"

نمیدونید تو اون لحظه چه حسی داشتم انگار که دنیا رو دادن به من. جواب دادم و بالاخره دوباره روابط بر قرار شد این مدت به من فهموند که غیر از اون هیچکسیو نمی خوام و میخوام که حتی جونمو بدم براش تا سلامت باشه حتی اگه برای من نباشه .گفتم که روحیش داغون داغون بود دیگه هیچی غیر از خوشی های زودگذر براش مهم نبود ،تزش این بود من که کاری نکردم این بلا سرم اومد پس بیخیال همه چی نازنین من هوس باز شده بود.هر روزی با یکی بود نگاهش به زندگی خیلی بد شده بود ولی دلش پاک پاک بود خیلی غصه خورده بود این مدت کم کم، دوباره عاشقش شدم ولی این دفعه فرق میکرد براش میمردم آروم آروم خودم هم نفهمیدم چه جوری ولی تموم وجودمو مال خودش کرده بود یه جور عجیبی بودم یه عاشق درست حسابی که به خاطر عشق از خیلی چیزا میگذره .سالی بود که کنکور داشتم و واقعا درس نخوندم البته رتبم بد نبود ولی من خانم دکتر فامیل بودم واسه همینم واسه هیچکس این رتبم توجیه نداشت همه برام یه نظری میدادن یکی میگفت اعتراض بده،یکی میگفت پاسخ برگ رو اشتباه زدی از این حرف ها که معمولا میزنن دیگه.بالاخره هیچ کس نذاشت من انتخاب رشته ی منطقی کنم و منم شدم پشت کنکوری.تابستون اون سال یکی از قشنگترین فصل های زندگیم بود با هر سال کلی فرق داشت من همش در حال دودره کردن مامان و دوستای سابقم بودم تا به عشقم برسم.

عزیز منم که کم نمیذاشت برام(البته به خیال خودم)اون موقع ها توقعاتم خیلی کم بود همین که من واسش اهمیت قائل بودم ارضام میکرد اونم خیلی مهربون بود مهربونیهای پسرای شیطون رو که میدونید خودتون دیگه خیلی شیرین و رویایی هستش.منم واسه خودم تو ابرا بودم ولی هیچ وقت هیچ حرفی از دوست داشتن و ازدواج و این چیزا بینمون نبود. تو اون روزا عزیزم با یه دختری دوست بود از این رفیق فابریکا که میگن، که همه میدونستن اونا با هم دوستن، ولی دوستی من  و صاحب دلم سکرت بود به همه میگفتیم که دوست خونوادگی هستیم و بابای من منو به نازنینم سپرده.اون دوست دختر عزیزم هم بد جور هوای ازدواج زده بود به سرش سیریش بازی دیگه "که بابا من تو رو میخوام بیا منو بگیر "عزیز منم که شیطونی زیر دندونش مزه کرده بود زیر بار نمی رفت(خودمونیم الان احساس میکنم یه روزی پشیمون میشه شایدم شده)اون دختره هم ترکش کرد و رفت منم ته دلم خوشحال شدم ولی بازم من سر جای خودم وایساده بودم من نازنینمو بابایی صدا میکردم هنوزم وقتی دلتنگ میشم وقتی مثه اون موقع ها عاشق میشم بابایی صداش میکنم (ولی راستش دیگه خیلی کم پیش می آد).خب اون دختره رفت ولی شیطونیای عزیزم بود منم واقعا صبر میکردم صدام در نمی اومد چون اینو حق خودم نمیدونستم من اصلا فکر ازدواج با عزیزم نبودم چون نه من شرایطشو داشتم نه عزیزکم مامانم هم که اصلا از اون ضد ازدواجاس وحشتناکن.به این موضوع فکرم نمیکردم، پس گیر دادن به همچی کسی حق من نبود ولی خودمو متعهد میدونستم نسبت به عزیزم.شیطونی مطلقا.

ادامه دارد.

بازم میام.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 15:35  توسط رویا  | 

دیوونگی ها 3

پرسيد اگر من بميرم تو چه می كنی؟ دلم لرزيد، حتی تصورش هم دلم را می لرزاند، اگر او نباشد؟ به سوالی تا به اين حد ساده، تا به اين حد وحشتناك، تا به اين حد عميق جز پاسخی پيش پا افتاده نمی توان داد. آخر چطور می شود ترس، غم و محبت را در قالب كلمات نشان داد؟ جواب دادم غمگين خواهم شد، خيلی. گفت حتی اگر بدانی من شاد خواهم شد و آرام؟ آدم ها چقدر بيرحمند! گفتم مگر نمی دانی كه ما آدم ها خودخواهيم و من خودخواهانه ماندنت را می خواهم. گفت چرا؟گفتم آن قدر دوستت دارم كه اگر نباشی غم دنيا در جانم بریزد! گفت و حتی اگر بگويم آن قدر تو و بقيه را دوست ندارم كه زندگی را بخواهم؟ و چقدر كلمه می تواند سوزاننده باشد! گفتم مگر دوست داشتن معامله است؟ اصلا دوست داشتن من چه ربطی به تو دارد؟ و گفت سكوت را، و گفتم سكوت را، و سكوت گوياترين واژه بود!

بازم میام.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 13:44  توسط رویا  | 

دیوونگی ها 2
خدایا وحشت تناییم کشت

کسی با قصه ی من آشنا نیست

در این عالم ندارم مهربانی

ز هر اندوه می نالم روا نیست!!!!


تو بگو با که بگویم غم تنهایی خویش

غم بی هم نفسی،راز پریشانی خویش

به فغان آمده ام زین همه بیداد و ستم

تا به جایی که زنم رای به ویرانی خویش.!!!!

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:57  توسط رویا  | 

دیوونگی ها
خسته شدم  خسته شدم   خسته شدم  خسته شدم  خسته شدم

خسته شدم  خسته شدم   خسته شدم  خسته شدم  خسته شدم

خسته شدم  خسته شدم   خسته شدم  خسته شدم  خسته شدم

خسته شدم  خسته شدم   خسته شدم  خسته شدم  خسته شدم

خسته شدم  خسته شدم   خسته شدم  خسته شدم  خسته شدم

یادش به خیر اون وقتا که میگفتم:

مرگ بر مرگ

اون موقع ها ۱۵-۱۴ساله بودم ولی الان هر لحظه که میگذره بیشتر آرزوی مرگ دارم میدونم که نباید اینا رو بنویسم آخه اگه مامانم داداشم خواهرم صاحب دلم هرکدوم اینو بخونن غصه میخورن ولی من واقعا

خسته شدم  خسته شدم   خسته شدم  خسته شدم  خسته شدم

خسته شدم  خسته شدم   خسته شدم  خسته شدم  خسته شدم    

خسته شدم  خسته شدم   خسته شدم  خسته شدم  خسته شدم

ترو خدا دعا کنید برام.

من میترسم خیلی خیلی میترسم از همه چیز از همه کس از گذشته از آینده.

دعا کنید برام.

بازم میام.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 16:45  توسط رویا  | 

تولد کیانا جون

سلام به روی ماه همتون

دوستای جون جونی من خوبین شماها.

آآ...آآآخ که چقدر دلم براتون تنگ شده بود یه مدتی بود اصلا وقت نمیکردم آپ کنم تو این مدت هم کلی اتفاقات خوب و بد افتاده، یه سفر چند روزه داشتم که زیاد مایل نبودم برم ولی دقیقه نود با صاحب دلم تصمیم گرفتیم که برم تا ما تو این دوری قدر همدیگرو بیشتر بدونیم ....ولی.....هیچ فرجی نشد.

میدونین یه مدت نه خیلی کوتاه میشه گفت طولانی هست که من و عزیزکم خیلی با هم مشکل داریم نه که دوست نداریم همدیگروها اصلا اینطوری نیست ولی با هم میجنگیم مدام.

نمیگم همش تقصیر منه ولی وقتی اون با یه کاری منو ناراحت میکنه منم خیلی خیلی خیلی زود آرامشمو از دست میدم و چشامو میبندم و هر اراجیفی که به زبونم بیادو میگم هیچم نمیفهمم کسی پیشمون یا....نازنین منم که ...

بیخیال...

دوست ندارم زیادی غرغر کنم اینجا...ولی من وقتی قاط میزنم خیلی راحت حرف از جدایی میزنم نمیدونم چرا خودم هم میدونم که حتی طاقت 2 ساعت نشنیدن صداشو ندارم...واسم خیلی دعا کنید.

مثه آدمای روانی شدم.

شایدم صلاحمون تو جدایی باشه فقط دعا کنید خدا زود زود منو به اون رویای آروم و مهربون سابق برگردونه و این شخصیت مجازی رو ازم دور کنه.

خب خب خب....حالا دیگه خبرای بد و حالگیری بسه....یه خبر خوب بدم ...درنا جونم نی نی نازشو به دنیا آورده ..وااااای اگه بدونین چه دختر ناز و ملوسکی هستش.....اگه میخواین ببینینش رو لینک یاشار و کیانای نازنین کلیک کنین.

میدونین من دختر بزرگ خونم تا خاله بشم کلی طول میکشه همیشه هم حس خاله بودن رو دوست داشتم حالا الان خاله ی چند تا نی نی ناز و قشنگ هستم .خاله یاسین جینگولک و بلا ،خاله ی کیانا جونم و یاشار داداشی مهربونش خاله نیکای گلم و...همشونم کلی دوست دارم ایشالله که سالم و با طراوت باشن و به درجات عالی تو زندگیشون برسن.

خب حالا بگم از امتحانا...من که قبل از عید اصلا سر کلاسا نرفتم گفتم بعد از عید جبران میکنم بعد از عید هم که بابا فوت شد و بهونه شد برای من. تا 3 هفته پیش استادهای ترم جدید رو ندیده بودم سه هفته پیش رفتم پاچه خواری(خاری)استادا که ترو خدا منو نندازین بدبختم، علیلم، فقیرم و...تا اینکه اومدن به جرم تکدی گری بازداشتم کنن که منم بیخیال شدم و یه گواهی فوت نشون دادم وختم جلسه...

حالا هم افتادم دنبال تحویل پروژه ها که تو طول ترم باید صورت میگرفت و گرفتن جزوه از یه سری دختر لوس و ننر و خسیس که همشون با یه افاده ی ناز و تو دل برو که آدم تو دلش میگه کاش داداش داشتم اینو میگرفتم واسش بر میگردن میگن کجا بودی تو کل ترم منم که نمیدونم چرا دوست ندارم قضیه فوت بابا رو بگم میگم هیچی بابا بی خیال از یکی دیگه میگیرم.بعدم روز از نو و روزی از نو.ولی قرار از فردا بشینم سر درس حسابی تا یه موقع مشروط نشم.

مامان و رومینا هم قرار هستش سه شنبه برن مشهد من که امتحان دارم داداشی هم موند تا از من مراقبت کنه.

خب دیگه چی بگم....هیچی دیگه همین.

شاد باشین.

بازم میام.

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 20:17  توسط رویا  | 

تهران و دلتنگی
سلام عزیز دلم صاحب قلبم نازنینم

عزیزکم دلم برات خیلی خیلی تنگ شده .خیلی ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸تا هم بیشتر.این پست رو از دانشگاه مهسا میفرستم برات آخه اینجا یاهو نداره میلتم گفتم شاید چک نکنی .

عسلکم خواهش میکنم به فکر خودت باش شام ونهار خوب و سالم بخور باشگاه رو هم برو .

ماه آسمونم تروخدا غصه هم نخور غصه ی هیچی رو خدا کمکمون میکنه.موقع نماز خوندنت دعا یادت نره ها .عزیزترینم به احمد و رومینا و مامان نازم هم سلام برسون .دلم واسه ی همشون خیلی خیلی تنگ شده .

راستی مامانیت بهتره؟به اونام سلام برسون .

عزیکم خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت دارم امیدوارم این مسافرت همین طور که قرار بود برامون مفید باشه.بهم زنگ بزن لطفا.

دوست دارم ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸...۸۸۸۸۸۸

بازم میام.

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:24  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker