|
|
داستان من1 |
|
|
سلام دوستای گل و مهربونم مرسی که اینقدر به فکر من هستید و از راهنماییهاتون ممنون نمیدونستم درسته مشکلاتم رو اینجا بنویسم یا نه ولی وقتی اومدم غصه هامو نوشتم همه دوستای نازم کنجکاو شدن بدونن چی شده حدود سه سال هست که با صاحب دلم آشنا شدیم از همون اولین بار که دیدمش عاشقش شدم از اون عشقای هیجانی که همش دلم هر هری میشد نمیدونید تو اون لحظه چه حسی داشتم انگار که دنیا رو دادن به من. جواب دادم و بالاخره دوباره روابط بر قرار شد این مدت به من فهموند که غیر از اون هیچکسیو نمی خوام و میخوام که حتی جونمو بدم براش تا سلامت باشه حتی اگه برای من نباشه .گفتم که روحیش داغون داغون بود دیگه هیچی غیر از خوشی های زودگذر براش مهم نبود ،تزش این بود من که کاری نکردم این بلا سرم اومد پس بیخیال همه چی نازنین من هوس باز شده بود عزیز منم که کم نمیذاشت برام(البته به خیال خودم)اون موقع ها توقعاتم خیلی کم بود ادامه دارد. بازم میام. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 15:35 توسط رویا
|
|
||
|
|
دیوونگی ها 3 |
|
|
پرسيد اگر من بميرم تو چه می كنی؟ دلم لرزيد بازم میام. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 13:44 توسط رویا
|
|
||
|
|
دیوونگی ها 2 |
|
|
خدایا وحشت تناییم کشت
کسی با قصه ی من آشنا نیست در این عالم ندارم مهربانی ز هر اندوه می نالم روا نیست!!!!
تو بگو با که بگویم غم تنهایی خویش غم بی هم نفسی،راز پریشانی خویش به فغان آمده ام زین همه بیداد و ستم تا به جایی که زنم رای به ویرانی خویش.!!!!
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:57 توسط رویا
|
|
||
|
|
دیوونگی ها |
|
|
خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم
خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم یادش به خیر اون وقتا که میگفتم: مرگ بر مرگ اون موقع ها ۱۵-۱۴ساله بودم ولی الان هر لحظه که میگذره بیشتر آرزوی مرگ دارم میدونم که نباید اینا رو بنویسم آخه اگه مامانم داداشم خواهرم صاحب دلم هرکدوم اینو بخونن غصه میخورن خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم ترو خدا دعا کنید برام من میترسم خیلی خیلی میترسم از همه چیز از همه کس از گذشته از آینده. دعا کنید برام بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 16:45 توسط رویا
|
|
||
|
|
تولد کیانا جون |
|
|
سلام به روی ماه همتون دوستای جون جونی من خوبین شماها آآ...آآآخ که چقدر دلم براتون تنگ شده بود میدونین یه مدت نه خیلی کوتاه میشه گفت طولانی هست که من و عزیزکم خیلی با هم مشکل داریم نه که دوست نداریم همدیگروها اصلا اینطوری نیست ولی با هم میجنگیم مدام نمیگم همش تقصیر منه ولی وقتی اون با یه کاری منو ناراحت میکنه منم خیلی خیلی خیلی زود آرامشمو از دست میدم و چشامو میبندم و هر اراجیفی که به زبونم بیادو میگم هیچم نمیفهمم کسی پیشمون یا بیخیال... دوست ندارم زیادی غرغر کنم اینجا...ولی من وقتی قاط میزنم خیلی راحت حرف از جدایی میزنم نمیدونم چرا خودم هم میدونم که حتی طاقت 2 ساعت نشنیدن صداشو ندارم. مثه آدمای روانی شدم شایدم صلاحمون تو جدایی باشه فقط دعا کنید خدا زود زود منو به اون رویای آروم و مهربون سابق برگردونه و این شخصیت مجازی رو ازم دور کنه خب خب خب....حالا دیگه خبرای بد و حالگیری بسه....یه خبر خوب بدم ...درنا جونم میدونین من دختر بزرگ خونم تا خاله بشم کلی طول میکشه همیشه هم حس خاله بودن رو دوست داشتم خب حالا بگم از امتحانا...من که قبل از عید اصلا سر کلاسا نرفتم گفتم بعد از عید جبران میکنم بعد از عید هم که بابا فوت شد حالا هم افتادم دنبال تحویل پروژه ها که تو طول ترم باید صورت میگرفت مامان و رومینا هم قرار هستش سه شنبه برن مشهد من که امتحان دارم داداشی هم موند تا از من مراقبت کنه خب دیگه چی بگم....هیچی دیگه همین. شاد باشین. بازم میام |
||
|
2
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 20:17 توسط رویا
|
|
||
|
|
تهران و دلتنگی |
|
|
سلام عزیز دلم صاحب قلبم نازنینم عزیزکم دلم برات خیلی خیلی تنگ شده .خیلی ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸تا هم بیشتر.این پست رو از دانشگاه مهسا میفرستم برات آخه اینجا یاهو نداره میلتم گفتم شاید چک نکنی . عسلکم خواهش میکنم به فکر خودت باش شام ونهار خوب و سالم بخور باشگاه رو هم برو . ماه آسمونم تروخدا غصه هم نخور غصه ی هیچی رو خدا کمکمون میکنه.موقع نماز خوندنت دعا یادت نره ها .عزیزترینم به احمد و رومینا و مامان نازم هم سلام برسون .دلم واسه ی همشون خیلی خیلی تنگ شده . راستی مامانیت بهتره؟به اونام سلام برسون . عزیکم خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت دارم امیدوارم این مسافرت همین طور که قرار بود برامون مفید باشه.بهم زنگ بزن لطفا. دوست دارم ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸...۸۸۸۸۸۸ بازم میام. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:24 توسط رویا
|
|
||