تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers
رویای نیمه شب
نمایشگاه کتاب

سلام عزیزای دلم

چه خبرا؟میبینم که هیچکی نظر نداده.اصلا هم اصراری ندارما نازنینم خودش کامنت گذاشته واسه من کافیه.

از دیروز بگم. با آقای دوست جون رفتیم نمایشگاه کتاب اینقده گرم بود که ...حسابی آبپز شدیم 888تا بستنی خوردیم.فقط هم از یه غرفه دیدن کردیم اگه گفتین....نه بابا...اشتباه حدس زدی غرفه ی زوج های جوان نبود... غرفه ی کودکان اینقدر قشنگ و شاد بود یه سری هم کتاب خریدم برای گروه سنی الف چند تام عکس جیگر.

 مامانم میگه حالا خوبه شما دو تا بچه دوست ندارین.

 اما من هر چی گریه کردم پامو زمین کوبیدم نق زدم که بریم پیش عمو پورنگ آقامون گفت نه کلی هم تازه بهش بر خورد فکر کرد من عمو پورنگو بیشتر از عسلکم دوست دارم.

بعدشم رفتیم خونه ی خوارسو کلی هم حال کردم یه ته چین دبش با خورش فسنجونی گذاشته بود که حال من حسابی گرفتیده شد آخه حاج آقامون دو روز دیگه فکر میکنه همه زنها باید مثه خواهر خانمی یا مادرجونش کدبانو باشن اونوقته که منه بیچاره....شوخی کردما عسلک من اصلا از این اخلاقا نداره ما صحبتهامونو کردیم هر وقت دلمون از این غذاهای خوشمزه خواست ماشالله این همه فامیل...متاسفانه اینم یه رویای شیرین بود من مجبورم خودم اقدام کنم .ولی خودمونیم مامانا غذا پختن مزه میده ها.

راستی یه کار دیگم کردیم که اگه میخواین بدونین برین پیش صاحب دلم تا براتون بگه.

 

مسخره نکنیدا نبود امکانات دیگه.من دیگه برم امشب درس دادنم بی خیال ..

شاد باشین.

بازم میام.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:35  توسط رویا  | 

دل پروانه ای من
سلام سلام به روی ماه همتون

این بلاگفا حسابی قاط زده بود این چند روزه .هی هی من میخواستم آپ کنم هی هی نمیشد شایدم چون من حسابی قاطی کردم تمرکز نداشتم مدام اشتباه میکردم .چی بگم والا.ولی کامنتهامو نمیتونم بخونم منم که عاشق مهربونیهای دوستای نازنینم. آی حالم گرفته میشه.

میدونین از وقتی بابا از پیشمون رفته(لطفا یه صلوات براش بفرستین)همه تو خونه عصبی شدن خونمون شده میدون جنگ.خودم هم دست کمی از بقیه ندارم مدام مثه هاپو پاچه میگیرم زورم هم فقط به نازنینم میرسه البته یه سری اتفاقات افتاده که سر فرصت تعریف میکنم گمونم تا یه مدت زبون منو بریدهواسم دعا کنین لطفا.

آهای تهرونیها خبر باشین فردا من میخوام بیام شهرتون میخوام بیام یه آشوبی هم اونجا به پا کنماصلا هم به خاطر نمایشگاه نیستا فکر بد نکنید.در ضمن یه دختر خوشگل و مامان تنها نمی آد شهر غریب.پس اگه منو دیدین و شناختین نرید حرف درارید رویا با یه آقاهه بود این آقا بادیگاردمه.

خب بریم سر اصل مطلبدرسمونو میگم دیگه.نظرهای کارشناسی هم میدم.

۱-به چشمان معشوق چنان خيره شويد كه گويي نقطه اي ماوراي چهره ي جسماني او را مي بينيد. با چشم جان خود ، فراتر از جسم فيزيكي معشوق را نظاره كنيد تا ماهيت و جوهره ي ذاتي و حقيقي او را ببينيد و خويشتن حقيقيش را همان گونه كه هست ،دريابيد. سپس چشمتان حقايق روشني را خواهد ديد كه واژگان هرگز ياراي آموختن آن ها را به شما نخواهند داشت . آري فقط در اين هنگام است كه تمامي حقيقت را ئر مورد او احساس خواهيد..

خب چی بگم خوبه خیلی هم خوبه .من خودم کلا با نگاه کردن تو چشم دیگران مشکل دارم ولی عسلکم میگه وقتی به یکی نگاه میکنی یهو یادت میره چشاتو تکون بدی راستش من خودم متوجه نمیشم ولی واقعا زل زدن به آدما کار خیلی زشتیه.

۲-در هر روز سه بار و هر بار به مدت 30 ثانيه ،به همسر/نامزد خود عشق بورزيد . خواهيد ديد كه در طول روز ، همواره به ياد همسرتان/معشوقتان خواهيد بود . و در خود جاذبه ي بيش تري نسبت به او احساس خواهيد كرد . به طوري كه در انتظار عشق ورزيدن ۳۰ ثانيه اي بعدي سر از پا نخواهيد شناخت .

من که هر روز ۳۰ بار و هر بار به مدت ۳۰۰ ثانیه این کارو میکنم.کلی هم قند تو دلم آب میکنن.ولی گمونم پیشنهاد اینجا از کار من خیلی بهتره چون اولا عزیز دل من حسابی کلافه میشه دوما اصلا فرصتی باقی نمیمونه واسه اینکه به یاد هم باشیم و یا منتظر عشقولانه ی بعدی .سوما هم که من اصلا هیچ وقت سر از پا نمیشناسم.

خب واسه امروز بسه .

همیشه شاد و موفق باشین.

مامانای نازنین مواظب نی نی ها قشنگتون باشین.

بازم میام.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:52  توسط رویا  | 

آخی
هر چی نوشته بودم پرید.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 0:40  توسط رویا  | 

و....

سلام من باز اومدم

 

امروز کلی خوابیدم تا دوازده صبح(شایدم ظهر).موقعی بیدار شدم که مامانی جونی از سر کار بر گشته بود.حالا نشینید بگید مامانش چه زود میادا امروز استثنا بود.ولی مامانی جونم کلی عصبانی بود به خاطر خرابکاری های داداشی هم منو دعوا کرد.جالب اینجاست که شب ازش می پرسم چرا منو دعوا میکنی میگه"اخه تو ازش دفاع میکنی"منه بیچاره.

بعد از دعوای حسابی مامانم گرفت خوابید منم با آبجی رفتم پیش عسلکم که الهی دورش بگردم. آخه قرار بود امروز ما رو ببره سینما.

اگه بدونین کلی خوش گذشت ولی چند تا نکته داشت سینما رفتن ما.

1-شهر ما فقط دو تا سینما داره که فیلماش چهارشنبه سوری بود و چپ دست(نکتش اینجاس که دو تا فیلم هام با حرف "چ"شروع میشه)که ما به خاطر آبجی کوچولو رفتیم چپ دست ولی اونیکی رو خودمون دو تا میریم.

2-وقتی بحث بود کدوم یکی رو بریم ببینیم مامانم گفت"رومینا جون خودت تصمیم بگیر اینا در هر صورت چیزی از فیلم نمیفهمن"(این یکی نکتش انحرافی بود).

3-من نمیدونم کمبود سوژه چه بلایی سر سینمای ایران میخواد بیاره اخه فیلم نامه ها شدن یا همون فیلمنامه های قبل انقلاب با حجاب اسلامیش البته یا کپی کامل از فیلم نامه ی خارجی.من که پیشنهاد میکنم اگه رفتین کلوپ محل فیلم چپ دست رو بگیرین نداشت فیلم پنجاه قرار اول رو بگیرین البته از همون اول خارجکیرو بگیرین لااقل یه فیضی هم بردین.

4-با وجودی که فیلمش کمیک بود من هی هی غصه خوردم یه کومچولو ام خودمو لوس کردم اخه عسلک من گفت" رویا اسم این بازیگر چیه؟"منو میگی هی هی حسودیم شد اخه خدایی هیچ عیبی نمیشد ازش گرفت.

بعد از سینما هم رفتیم خونه ی مامان بزرگ کلی با خاله ها غیبت کردیم بعدش اومدیم خونه.

راستی فکر نکنید درس امروز یادم میره ها .

خب درس اول: به هنگام عشق ورزيدن،احساسات و عواطف خود را نيز با معشوق قسمت كنيد.درونيات با او در ميان بگذاريد. احساسات خود را به او نشان دهيد.هم چنين خواسته ها و خود را نيازهايتان،عميق ترين احساسات قلبي و نيز عشق خود را با تمامي عمق و وسعت آن به او ابراز کنید.

اینقده خوبه که نظری ندارم.

2- هرگز سعی نکنید خود را در مقابل معشوق تحقیر کنید و یا کوچک و ناچیز جلوه دهید . چنان چه قسمتی از بخش های وجودی خود را دوست ندارید یا نمی پسندید ، آن را تغییر دهید . سپس هنگامی که از شما تعریف یا تمجید می کنند به گفتن "متشکرم" اکتفا کنید و هرگز برای تعدیل یا بی اهمیت جلوه دادن نکات مثبت و توانایی های خود چیزی نگویید .

من که کلا همین طوری ام و آقامون.ولی مامانم هم همیشه یه چیزایی میگه که گمونم معنیش همینه.

خب برای امروز همین دو تا بسه.

اهای ایهاالناس من کمک میخوام لطفا بگین چه جوری میشه به کسی لینک بدیم وبمون بره تو گوشه ی صفحش تو لیست.مرسی از همه کسایی که کامنت گذاشتن.

 

بازم میام.

2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:31  توسط رویا  | 

رمانتیک باشین
سلام دوباره

نه به اینکه می گم میترسم نه به الان که همش دلم میخواد پای نت باشم .

خب میخوام تو این پست چند روش رمانتیک بودن رو بگم خودم هم تفسیرش کنم(آخه نه اینکه دکترای عشق و رمانتیک دارم).در ضمن از الان بگم از پست های بعدی میخوام فقط غرغر بزنم حالا غرغر چی بماند.

 ۱-خود را متعهد سازید تا بیاموزید آن گونه که معشوق به راستی استحقاق آن را دارد به او عشق بورزید . از او بپرسید : "چگونه می توانم تو را بیش تر دوست داشته باشم ؟" ، "چگونه می توانم این احساس را به تو منتقل کنم که بسیار دوست داشتنی هستی ؟ "

من که نفهیدم تا بخوام تفسیر کنم، خب این اولین روش دو تای دیگم میگم و میرم.

۲-هنگامي كه نامزد /همسرتان عصباني و خشمگين مي شود او را كودك آزرده و رنجيده اي ببينيد كه نمي داند چگونه تقاضاي همياري ،آرامش و همدلي كند . اين عمل به شما كمك خواهد كرد تا با خشم و عصبانيت از خود واكنش نشان ندهيد بلكه با عشق ورزي و پذيرش به او پاسخ دهيد.

این خیلی خوبه، که البته صاحب دل منم معمولا اینطوریه منم که کلا عصبانی شدن اونو ندیدم.

۳-هنگامی که در روابط خود با نامزد / همسرتان با مشکلی مواجه شدید هرگز به روابط عشقی نامشروع پناه نبرید . اگر نسبت به چنین روابطی احساس نیاز می کنید آن را هشداری دال بر این بدانید که ازدواجتان با مشکل روبه رو شده است . از انرژی های خود برای بهبود بخشیدن و یا تکامل ازدواجتان استفاده کنید .

خدا مرگم بده فکر اینکه من یا عزیزم با کس(با کسره به زیر کاف خوانده شود ) دیگه ای باشیم منو دق میده،ولی خودمونیم کوچیکتر که بودم میخواستم نازنینمو حرص بدم با پسرا گرم میگرفتم حالم هم از همشون به هم می خورد(بلا نسبت داداشی های گلم).

همین دیگه.

 

بازم میام.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:52  توسط رویا  | 

دیباجه

سلام عزیزای ناز من

 

اول از همه ی دوستای نازم که کامنت گذاشتن تشکر می کنم.یه تشکر مخصوص هم از ساقی عزیزم که اینهمه به من امیدواری داد.

خب تو دومین پست یه کم از خودمو هدفم و عشقم بگم.

اسمم رویاست.همشم تو رویام.به قول بنیامین(همون خواننده که حالش بده)"بی رویا می میرم".

یه مامان مهربون دارم که کلی برام زحمت میکشه.دخمل بزرگه ی خونمونم یه برادر و یه خواهر کوچیکتر دارم.

احمد داداشی و آجی رومینا.

بابام که خیلی مهربون بودهیجدهم فروردین همین امسال یعنی 18/1/85از پیش ما پرواز کرد و رفت.من خیلی دلم براش تنگ شده ولی به خاطر مامان و احمد و رومینا نمیتونم هیچی بگم غصه هام فقط طبق معمول پیش صاحب دلمه.

آها...صاحب دلم*عزیز دلم*نازنینم*عسلم*عشق منه که براش میمیرم خیلی دوسش دارم اونم خیلی منو دوست داره خیلی هم مهربونه کلی باهم خوشیم کلی ماجراهای عشقولانه داریم کلی هم یواشکی ولی از اونجایی که من کومچولوام یه کمی هم لجباز تشریف دارم با یه سری دلایل دیگه باعث میشه که ما گاهی همدیگرو اذیت کنیم.(البته یه خرده)که امیدوارم اینجا با کمکها و راهنماییهای شما دوستای مهربون هر چی زودتر به تکامل لازم برسیم و زندگی با همدیگرو شروع کنیم.

خب....دیگه چی بگم همین دیگه....آهان...من  وبلاگ خونی و سرک کشیدن تو وبلاگهای دیگرانو خیلی دوست دارم. به خصوص نی نی های قشنگم همشونم جیگرای من هستن.

امیدوارم دوستای خوبی اینجا پیدا کنم .تازشم کلی سوال تو زمینه ی وبلاگ نویسی دارم که اگه کمکم کنین یه دنیا ممنون میشم .مثلا نمیدونم چه جوری میشه به دیگران لینک داد تا وبلاگم بره تو لیستشون یا....بابا بخشید خیلی حرف زدم دونه دونه میپرسم همینو هرکی تونست لفطا کمکم کنه.

 

 

 

بازم میام.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:55  توسط رویا  | 

سلام
 
سلام
 
یه هفته ای میشه که همه کارای وبلاگمو کردم ولی از نوشتن مطلب میترسیدم شاید نمیدونستم که از کجا باید شروع کنم یا اینکه ترس از روبرو شدن با ندونسته ها بود که باغث می شد ولی بالاخره نوشتم
 ایشالله که منم مثه خیلی از دوستام بتونم موفق بشم 
 
 
 
بازم میام
2 نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:36  توسط رویا  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker