|
|
اون دو تا رو نیگا الانه که بپرن بغل هم |
|
|
دوست جونی ها فقط دو روز مونده تا فردایی نو آغاز کنیم و من امروز تازه تونستم بیام و دعوت کنم از شما گلهای نازنینم که اگه تونستید تشریف بیارید که هیچی مثه این نمی تونه شادم کنه . عروسیمون 8/8/88 تالار الغدیر قزوین / خیلی از کارامون مونده .... ولی نگران نیستم و کم استرس دارم ... امروز هم مراسم حنا بندونمون هستش .... بعدا می آم و کاملا همه چی رو شرح می دم ... تیلا جونم از شما بیشتر از همه انتظار دارما ... شماره تون هم ندارم ... برام یه اس ام اس بفرستید تا کارت رو بیارم خدمتتون .... مرسی بوس بوس بازم میام . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:11 توسط رویا
|
|
||
|
|
3 هفته و 3 روز مونده |
|
|
سلام خوبين دوست جونيها؟؟؟ اينقده خوبه كارامون داره انجام مي شه ... با وجودي كه هممون از اين آنفولاآنزاي لعنتي كه خوكي نيست ولي گمونم و به ظن مامانيه خرسيه گرقتيم اصلا فكرشو هم نمي كردم كه رو روال بيفتيم و دونه دونه كارا انجام بشه ... كلي هم مزه مي ده وقتي ميريم خريد و شب مي شينيم دور هم و دونه دونه همرو بازرسي مي كنيم و به هم نشون مي ديم ... تو دوران نامزدي خونواده عسلك برام پارچه زياد گرفتن كه مي خواستم اونها رو بدم بدوزن براي حنا بندون و پاتختي و لباس تو چمدون و اينها ولي خياطمون رو پيدا نكردم بعدش هم ديدم كه ديگه الان خيلي هول هولكيه واسه همين آماده خريدم واسه لباس حنابندونم آبي كاربني كه روش سنگ دوزي داره و لباس پاتختيم هم اسپرت هستش و رنگش صورتي جيغه بيشتر طرفهاي شانزه ليزه و تيراژه دنبال لباس مي گشتم ولي از قزوين خريدم هر دوش رو .... ديروز هم رفتيم واسه قطعي كردن لباس عروس الماس شرق ، لباسم خوشگله و عسلك خيلي دوسش داره هر كاري كرديم اون خانمه راضي نشد بفروشه به ما يا برامون بدوزه گفتش كاراي ما ايراني نيستش كه بخوام بدوزم برات واسه همين هم كرايه كرديم . واسه آرايشگاه هم كه ديگه قطعي شده بود برم ژانتي ولي دقيقه نود تصميم عوض شد. واسه نامزديم رفتم بانوي شرقي و كارش رو دوست داشتم با وجودي كه آراشم ساده بود ولي خوشم اومده بود واسه عروسي هم مي خواستم همونجا رو 0ok كنم ولي مامي جونم گفت سبك كارش يكي ميشه و تكراري مي شي ، حالا از آرايشگاه پرديسان وقت گرفتم كه به اندازه مليحه و سحر و ژانتي و مرضيه و ... معروف نيست ولي كارش رو ديدم و دوست دارم و اينكه آشنامون هست و خيلي سفارش شدم و خودش هم گفته كه خيالت راحت باشه از هر نظر . ديشب هم با مامان رفتيم واسه خريد پلاسكو و خورده ريزاي آشپزخونه كه هيچي نخريديم و فقط يه ليست درست كردم كه يه روزي كه عسلك ماشين داشت بريم همش رو با هم بخريم و بياريم .... فردا هم دوباره بايد با عسلك بريم دلاوران كه سفارشات مبلمان و تختم رو تحويل بگيريم يه چندتا چيز رو هم مثه ميز عسلي و صندلي اپن آشپزخونه و ميز lcd اينها رو هم بخريم و بار خاور كنيم و بياييم ديارمون . سرويسم رو هم خريدم سبكش با سرويسي كه براي نامزدي خريدم فرق مي كنه و سرويس نامزديم از اين نگين داراس و اين از اين اسپرتهاي طنابي كه زياد شده البته ، مامانم مي گفت همه طلاهاي خوردت رو كه تو اين مدت خريدي بفروش يه سرويس جواهر بردار ولي من همشون رو دوست داشتم و باهاشون كلي خاطره داشتم و هر كدوم رو عسلك واسه يه عيدي يا تولدم يا سالگردامون برام خريده و دلم نيومد بفروشمشون . ديگه اينكه وقتي ال نودمون رو فروختيم عسلك قول داد دوباره برام l90 ميخره و من كلي دوست داشتم ماشين عروسم اون ماشين باشه ولي حالا كه خرجامون رو كرديم و پول باقي موندمون رو حساب مي كنيم پولمون نمي رسه بخوايم l90 بخريم حالا هم عسلك تصميم گرفته 405 بگيره مي گه ماشن خوبيه و سوايش راحته و از اين حرفا و من هم كه حرف گوش كن اصلا اصلا هم غرغرو نيستم و اصلا هم نگفتم نيخوام وبه عسلك گفتم هرچي خودت صلاح مي دوني . ديروز خونه عشقمون رو هم تميز كرديم كارگر مامان ي صبح ساعت 9 اومد و من رفتم وسايل شوينده رو دادم بهش و خودش تنهايي موند تو خونه تا ساعت 2 همه جا رو تميز كرد البته خونمون تميز بود و ديواراش و اينها تازه رنگ شده بود ولي به هر حال مامان من حساسه ديگه ساعت 2 هم من و ماماني و رومينا و عسلك ناهار رو برديم خونه ما و با اون خانمه خورديم و بعد از ناهار هم مامان به بررسي جاهاي كثيف پرداخت و همه جا رو برق انداختيم تا ساعت 5 كه ديگه كارامون تموم شد و من و عسلك خانمه رو برديم و رسونديم ، حالا يه خونه تر و تميز و ترگل ورگل اونجا هست آماده براي چيده شدن . پذيرايي خونه مامانم تبديل شده به انبار وسايل جهيزيه من قراره امروز كمدهام رو هم خالي كنم و جمعه يه وانت بگيريم و همه وسايل رو ببريم خونه من خودم آروم آروم شروع به چيدن كنم . الان خريد پلاسكو مونده و وسايل آشپزخونه و بلورجات و وسايل بوفه و سرويس دستشويي و حموم و كامپيوتر و يه كم خورده ريز براي تكميل تزئينات خونه و البته وسايل خوراكيم .... راستي وسايل برقي ريزه آشپزخونه مثه سرخكن و ميكر و تستر و بخار پز و فليور و اينها مارك دلونگي و فلر خوبن؟؟؟ نمايندگيش تو قزوين ميگه فلر و دلونگي واسه يه شركته ولي دلونگي شناخته تر شده هستش تو ايران ولي من كه هيچ كدوم رو نمي شناسم ... وسايل بزرگ رو هم مثه يخچال و لباسشويي و ظرفشويي و مايكرو وير و بين ال جي و سامسونگ شك دارم هرجا هم مي پرسم هركي ال جي داره مي گه ال جي خوبه هر كي سامسونگ داره مي گه سامسونگ ... خودم از ظاهر سايد ال جي بيشتر خوشم مياد تا سامسونگ ولي كيفيت هم برام مهمه .... كمكم كنيد لطفا ... دوست جونيها برام كلي دعا كنيد ، اين مريضي لعنتي خيلي خيلي سخته و همش استخونهام درد ميكنه گلوم درد ميكنه .... اصلا اصلا هم وقت اينكه بخوايم استراحت كنيم رو نداريم .... دوستتون دارم ... بازم ميام . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:1 توسط رویا
|
|
||
|
|
بعد از عقدانه |
|
|
سلام من الان یه خانم شوهردار هستم که هرجا و همیشه یه حلقه جینگیلی مستون تو دستمه ... خیلی حیفه که این همه سرم شلوغه و وقت نمی کنم خاطرات هر روز این روزا رو بنویسم ... الان هم که خستگیم این همه زیاده که خدا کنه همه چی یادم مونده باشه . حدودا 10 روز پیش همون روزی که نوشتم عسلک رفته تهران ماشین بخره ماشین جینگیلی رو خرید ولی وقتی قزوین نشون صافکار داد گفتن که ماشینه رنگ داره و عسلک هم که رو تصادف ماشین حساس هست تو قولنامه شرط کرده بود که ماشین بدون تصادف و رنگ هستش و همین باعث شد که حسابی بهم بریزه ، زنگ زد به فروشنده که من واسه تعویض پلاک اقدام نمی کنم و معامله ما باطله . از قضای روزگار اون آقا یه خانمی داشت که به تمام معنا دریده ( متاسفم که لایق این حرف زشته ) بود و نمی ذاشت همسرش با عسلک صحبت کنن ما هم اون روز رو بی خیال شدیم و فرداش رفتیم تهران دفترخونه که سند رو تنظیم کرده بود وقتی قولنامه رو دید گفت که ما می تونیم اقدام قانونی کنیم و تو این مدت هر چه هم که ضرر به شغل و وقتمون بخوره و حتی پول وکیل هم اگه بگیریم اونا مجبور می شن بدن و زنگ زد به فروشنده هم همین رو گفت آقای فروشنده هم مثه عسلک من نمی خواست که کار به جاهای قانونی کشیده بشه و موافق بود که صلح کنن ولی خانمش ( وای وای وای) در هر صورت عسلک می گفت من حوصله دوندگیهای قانونی رو این هم با اوضاع مملکت خ...رابمون ندارم و بیشتر می خواست یه طوری راه بیاد و ماشین رو پس بده و نتیجه این شد که ما یه ساعتی دفترخونه قرار گذاشتیم که هم اون آقا و پسرش بیان و هم من و عسلک تا معامله رو فسخ کنیم و عسلک هم گفت هزینه محضر بشه تقاص حماقت من( دور از جونش ) که اعتماد کردم . ولی ییهو دیدیم که خانمه اومد تو با حالت عصبی وحشتناک و کلی حرفهای بد زد ... قربونش برم عسلکم آروم آروم نشسته بود و فقط داشت به حرکات زننده اون خانم پوزخند می زد آقای سردفتر هم عصبانی شده بود از دست اون خانم و می گفت تا وقتی ایشون اینجاس من کاری انجام نمیدم ، من هم رفتم اون وسط با خانم صحبت کنم گفتم شما می خواین ماشین رو بفروشین و با پولش دوباره ماشین بخرین ترس ندارین که یه موقع آهی پشتش باشه و از این حرفهای خاله زنکی ( گفتم شاید با این حرفها یادش بیفته خانمه و باید حرمت بعضی چیزا رو نگه داره ) ولی انگار نه انگار ولی بالاخره حق با ما بود و با پرداخت کمی ضرر ( که نباید می دادیم ولی عسلک گفت فدای سرمون بهتر از طرف شدن با همچین آدمای زبون نفهمیه ) ماشین رو پس دادیم و وقتی هم که رفتیم وسایلمون رو برداریم از داخل ماشین من به پسره گفتم خیلی مواظب خودت باش . اونروز تقریبا نزدیک افطار برگشتیم و عسلک ساعت 9 با اون صاحبخونه که گفته بودم خونش رو خوشمون اومده قرار داشت واسه قولنامه ، وقتی رفته بود سر قرار صابخونه هم دبه کرده بود و با وجوی که اجاره اش رو به بنگاه گفته بود 1 تومن ماهی 450 گفت که نه اشتباه نوشتین و من 1 تومن 520 اجاره می دم و این مبلغ هم که برای من و عسلک اصلا معقول نبود و در ضمن عباس از صابخونه خوشش نیومده بود و می گفت از اون آدماس که سر سال می گه کلی بزارین رو پول خونه یا بلند شید ، قرارداد ننوشته بودن ، اون شب وقتی عسلک اومد و دیدم این معامله هم به هم خورده خیلی خیلی ناراحت شدم شروع کردم به گریه کردن و عسلک هم گمونم خیلی روش فشار زیاد شده بود که برای اولین بار تو تمام این 5 سال آشناییمون سر من داد کشید و دعوام کرد که چرا گریه می کنی و بالاخره خونه پیدا می شه و اینطوری سکته می کنی و از این حرفها و من هم البته خیلی شوکه شدم بابت دادش و روابط بینمون شکراب شد ، از اونجایی که روابط بین من و عسلک تا وقتی خوبه که خوبه ولی وقتی شکراب بشه تا چند روز همینطوره و هر چیز کوچیکی باعث یه انفجار بیشتر از طرف من می شه و وقتی من عصبی بشم و به عسلک چیزی بگم که بهش بر بخوره اون هم قهر می کنه ... به هر حال چون سه روز آخر اون هفته رو قرار بود بریم سمت کرمانشاه که هم تفریح کنیم و هم من خرید کنم از جوانرود ( شهر مرزی که بازارچه ای داره شبیه بانه ) دیگه بی خیال خونه شدیم و رفتیم سفر و چون سفر رو هم با روابط شکرآب شروع کردیم اونجا یه دعوای وحشتناک هم سر خرید ماهواره بینمون شد که من طبق معمول یه حرف بد به عسلک زدم و بعدش پشیمون شدم هرچی ناز کشیدم فایده نداشت و کل سفر رو عسلک تو قیافه بود حالا من بیچاره از یه طرف باید جواب خونوادم رو می دادم که چرا اینطوری شدین شما دو تا از یه طرف هم غصه می خوردم که دل عسلک رو رنجوندم و ناز کشیدن هم فایده ای نداره ... تو جوانرود هم کمی خرید کردم ولی اصلا نمی شد وسایل بزرک و اصلی رو از اونجا خرید ، بیشتر وسایل ماهواره بود مثه نایسردایسر یا جاروی شارژی و قابلمه چدن هم قیمتش خوب بود لوازم برقی هم زیاد بود و قیمتاش خوب بود ولی ما مارکش رو نمیشناختیم ( مارک فوما ژاپن و سون استار آلمان ) واسه همین ریسک نکردیم که بخریم . بعد از مسافرت هم که دنبال کارهای عقد بودیم ، آها یادم رفت روز چهارشنبه هم با عسلک رفتیم محضر نامه گرفتیم و رفتیم واسه آزمایش ازدواج و اونجا هم به خاطر همون روابط حسنه که بینمون بود باز هم یه دلخوری کوچیک پیش اومد ولی زود فراموش شد روز شنبه قرا بود بریم کلاسهای قبل از عقد و جواب آزمایش رو بگیریم و یه سری کارای کوچیک واسه مراسم قبل از عقد باید انجام می دادیم ولی چون تو مسافرت این همه اذیت شده بودم ترس برم داشته بود و اصلا دلم نمی خواست دنبال کارای عقدمون بریم و اون شب تا صبح بیدار بودم فکر کردم که صبح نمی رم دنبال کارا ، ولی وقتی عسلک بیدار شد و گفتم نمی آم دعوام کرد که بیخود میکنی و به زور من رو با خودش برد و تا ظهر آرایشگاه رو رفته بودم و نامه آزمایشگاه رو هم گرفتیم که ظهر مامان زنگ زد و گفت که از دست عسلک شاکیه بابت رفتارش تو سفر گفت که اصلا درست نیست که سر قضایای کوچیک این رفتارها رو بکنه و گفت که تو این روزا شما باید شاد شاد باشید نه که بخواین بگو مگو کنید و فشار مالی و خستگی و اینها واسه همه هست و از این حرفها از اون طرف هم زنگ زده بود و با خواهر عباس صحبت کرده بود و خواهر عباس هم زنگ زد به عباس و کلی دعواش کرد . من با وجودی که دلم برای عسلک خیلی می سوخت ولی دیدم که لازمه که یه نفر غیر از خودم این حرفها رو بهش بزنه واسه همین وقتی خواهرش دعواش می کرد و از من طرفداری می کرد من هیچ دخالتی نکردم و حتی طوری نشون دادم که خواهر عسلک نفهمید من پیشش هستم و بعد عسلک من رو برد یه جای خلوت و نشستیم با هم حرف زدیم و کلی برنامه ریزی کردیم و به هم قول دادیم که هم رو خوشبخت کنیم من قول دادم که احترام عسلک رو بشتر حفظ کنم و اون هم قول داد بیشتر هوای من رو داشته باشه بیشتر به من محبت کنه . بعدش اومدیم خونه و با مامان رفتیم دنبال حلقه این قدر این مغازه اون مغازه گشتیم و گشتیم تا بالاخره اذان رو گفتن و ما هم تو خیابون یه چیزی خوردیم قرار شد بیایم خونه بعد از افطار که مغازه ها باز می شن دوباره بریم دنبالش ، چادر بختم رو خریدیم و اومدیم خونه موقع افطاری من یهو حالم بد شد و از حال رفتم و بعدش هم که دیگه هیچی غش کرده بودم و مامان هر یه چیز کوچولویی که می داد به من من کلی .....چند دفعه که گلاب به روتون .... کمی سرگیجه ام بهتر شد و تونستم لباس بپوشم بریم دکتر وقتی رفتیم دکتر با کمال تعجب دیدیم فشارم 11 هستش ( 11 برای من یعنی خیلی زیاد چون من مواقع عادی فشارم 8- 9 میشه ) یه آمپول زدیم و رفتیم واسه خرید حلقه این خرید حلقه هم پروسه ای داشت واسه خودش عسلک خیلی خیلی سخت انتخاب می کرد و رو هر حلقه ای یه عیبی می ذاشت و من هم چون مریض بودم نمی تونستم کمک چندای بکنم بهش و در واقع حلقه هامون که جفت شد ( خلاف اونچه که قرار بود ) رو عسلک انتخاب کرده و من هم الان خیلی دوستش دارم قیمتش هم مناسب شد واسه من 450 و واسه عسلک 580 دراومد . واااااااای چه قدر نوشتم .... خسته نباشید دوست جونیها اگه که دارین می خونین ... ببخشیدا من دلم نمی آد ننویسم ... اگه هم بخوام باقیش رو بعدا بنویسم شاید بیشتر یادم بره .... صبح یکشنبه 29 شهریور 88 مصادف با عید فطر با بیدار باش مامان که از ساعت 8.30 زده می شد ساعت 9 از رختخواب بیرون اومدیم و بعد از خوردن صبحونه چادرم رو برداشتیم و بردیم پیش خانمی که قرار بود برام بدوزه بعد هم رفتیم حلقه عسلک که براش کوچیک بود رو دادیم اندازه دستش بکنن که کاری که اقای طلا فروش گفته بود 1 ساعته انجام میشه گفت ساعت 5 آماده می کنه و ما هم که چاره نداشتیم سپردیم بهشون و رفتیم لباس فروشی نقش جان و چند تا از لباساش رو دیدم که نتونستم چیزی انتخاب کنم و بعد هم رفتیم لایکو و برای چندمین بار آلبوم لحافهاش رو دیدم ( هر دو مغازه حراج داشتن که اون روز آخرین روزش بود ) بعد هم رفتیم خونه مامان عسلک و ناهار رو اونجا بودیم و بعد هم آمدیم خونه ، همه تو خونمون مشغول یه کاری بودن مامان و خاله فرخنده غذا رو درست می کردن و رومینا و طناز هم ژله و سالاد . من و عسلک هم رفتیم یه کم شلوغ کاری کردیم و بعد هم عسلک رفت دنبال گل و شیرینی و حلقه و سی دی شاد و این کارا من هم مشغول آماده شدن شدم . عسلک قرار بود 6 خونه باشه که ساعت 6.30 رسید ومن هم استرس گرفته بود فکر کن ساعت 7 قرار داشتیم بریم محضر و عسلک 6.30 رسیده بود نه اصلاح کرده بود نه حموم رفته بود و ... دیگه مامانی وسایل رو برد خونه مادرجون ( آخه چون خونه ما تبدیل شده به انبار جهیزیه من جشنمون خونه مادرجون بود ) من و عسلک هم شروع کردیم به آماده شدن با وجودی که برای آرایش آرایشگاه نرفته بودم ولی آرایشم خیلی خیلی ماه شده بود و خودم مونده بودم تو تعجب که این کارا از من بعیده موهام رو هم با اتو صاف کردم و ساده و باز یه کت و دامن اسپرت کرم هم عسلک یه سال عیدی برام خریده بود که اون رو پوشیدم با مانتو و کفش کرم و شال و شلوار شتری عسلک هم بعد از دوش گرفتن و یه شیو هولهولکی کت و شلوارو بلوز قهوه ای پوشید که خیلی بهش می آد ( ولی خونوادش بهش ایراد گرفتن که چرا بلوز تیره پوشیدی ) حالا ساعت 6.50 دقیقه بود و عسلک آماده بود ولی من استرس گرفته بود و باز هم حالم بد شده بود و بیخود هی گریه می کردم ( آرایش به این خوشگلیم رو با این بچه بازیم خرابش کردم ) می گفتم من نمی آم و میترسیدم از این که عسلک دیر کرده بود رنجیده بودم و می ترسیدم که همیشه همینطور باشه ( چیه مگه بعد از 5 سال تا حالا که نرفته بودیم عقد کنیم ) به هر حال وسط گریه بودم که نمی آم و نمی خوام و ... که یه داغی شیرینی رو گونه ام حس کردم ( دستت درد نکنه عباس آقا ) چی جای بوسه عشق بود؟؟؟ نه بابا ... جای سیلی حرف گوش نکنی بود ....بعد از اینکه سیلی رو نوش جان کردم دیگه آروم گرفتم و عسلک برام یه سیگار روشن کرد که همش رو خودش کشید ( می دونم که دارید به این فکر می کنید که الان ساعت چنده ) بله ساعت 7.15 دقیقه بود و کلیه فامیلهای وابسته به من و عسلک ( عروس و دوماد ) در محضر منتظر ما بودن ، دیگه کارمون با عسلک داشت به عشقولانه خفن میرسید که حاج آقای محضر دار تماس گرفت که شادوماد کجایی پس؟؟؟؟ ما هم گفتیم گل فروشی معطل شدیم و زودی راه افتادیم بریم تو راه که بودیم عسلک گفت راستی جواب آزمایش کجاست و من هم یادم آمد در کیف کار عسلکه که طبیعتاً همراهمون نبود اون موقع و عسلک سریع زنگ زد به رومینا که با خودش بیاره ولی رومینا هم موبایلش رو جواب نداد ... نشون به اون نشون که ساعت 7.35 رسیدیم دم در محضر و دیدیم مامانم پایین وایستاده به احمد سپردیم پیگیر جواب آزمایش باشه و خودمون رفتیم داخل که فهمیدیم آقای محضر دار مهریه من رو اونطوری تعیین کردیم نمی نویسه ( 313 سکه + حج + سه دانگ خونه + ماهی یه شاخه گل ) می گفت که مالیات می خوره به خونه و نمی شه بنویسیم ، حالا ما که خونه نداریم ولی مالیات میخوره دیگه ( خنده خنده خنده ) با عسلک یه شوری کردیم و قرار شد 1365 سکه بنویسه . نشستیم و حاج آقا مشغول نوشتن شد و کلی شوخی و خنده و صدای اذون مغرب و خطبه عقد و استرس و قسم به قرآن و عشق و بله و عکس و عسل و شیرینی ........ هنوز هم ادامه داره ... وای وای وای .... الان نیم ساعته دارم تایپ می کنم ..... خسته نباشید اگه دارین میخونین هنوز بعد از محضر رفتیم خونه مادرجون و اونجا هم کلی بزن و برقص و بخور و بپاش تا نصفه شب ... شب که اومدیم با عسلکم خونمون و من لباس جینگیلی که خریده بود رو پوشیدم و همه کارامون رو کردیم و آماده خوابیدن شده بودیم که یکی از خاله هام زنگ زد و گفت دختر شب عقدش خونه خودشون نباید بخوابه و رویا بیاد خونه ما من رو می گی پکر شدم حسابی آخه خسته بود و دلم رختخواب خودم رو می خواست . بالاخره رفتیم با عسلک خونه یکی از خاله هام که باهاشون راحتیم و اونجا که رسیدیم دیدیم صدای ارکستر میاد از حیاتشون و پر از مهمونه اونجا و گوسفند کشتن برامون ( واحد کناری خالم اون شب یه عروس و دوماد اومده بودن خونشون ) و این هم شد خاطره اون شبمون ... بعد از روز عقدمون خدا رو شکر روابطمون خیلی حسنه و خوبه و عشقولانه هستیم ... مشکلات پیش می آد ولی هر دو سعی می کنیم با آرامش و صبر بیشتری بگذرونیم ... سه شنبه و چهارشنبه رو هم دوباره رفتیم دنبال خونه که بالاخره یه خونه پیدا کردیم که شرایطش خوبه و نزدیک به اونچه که میخوام ، خونمون آپارتمان 90 متریه ، انباری و پارکینگ داره ، سرامیکه و آشپزخونش ام دی اف ، 8 سال ساخته ولی تازه رنگ شده ، حموم و دستشوییش خوشگله ، دو خوابه ، آشپزخونش نورش خوبه و نزدیک خونه مامانم اینا ( نو یه کوچه مامانم اینا پلاک 20 و ما پلاک 75 ) کلا از همه نظر خوبه و تنها نکته ای که یه کم من رو دو دل کرد اینه که طبقه چهارم هستش و البته طبقه اول همکفه یعنی 45 پله میخوره که اون هم قراره تابسون 89 آسانسورش راه بیفته . دیروز هم با عسلک و رومینا و مامان رفتیم تهران خیابان دلاوران برای خرید چوبیهام ...که کل خریدم خدا رو شکر انجام شد البته یک میلیون و نیم بیشتر از اونچه که در نظرمون بود شد ...دست مامانم درد نکنه که اینهمه دست و دلبازه و با جون و دل داره این روزا برام زحمت می کشه ... اگه بدونین دیروز چه حالی داشت ( سرما خوردن شدید ) ولی دنبال ما همه جا می اومد و وقتی که مبلمان که پسندیدم شد 4 تومن هر چه قدر من اصرار کردم که گرونه گفت نه وقتی خوشت اومده بخرش . سرویس خوابم ، میز کامپیوتر + کتابخونه ، جاکفشی ،کمد لباس ، مبلمان و ناهارخوری و یه کاناپه خریدیم. سرویس خوابم رو ساده برداشتم و قهواه ای سیر و باقی وسایلم هم ست همون و مبلمانم و میز ناهار خوری ترکه و خیلی جینگیلی و کاناپه ام هم ترکه و چرمی برای جلو تلویزیون که عسلک زحمتش رو کشیده . خدا رو شکر کارامون داره دونه دونه انجام می شه و از این روزا خاطرات شیرینی یادم میمونه ... از همه چی هم عکس گرفتم که گمونم بعد از عروسی دونه دونه همش رو می زارم. دوستتون دارم همه شما دوستام رو و اینجا رو .... بازم میام . پ . ن: چرا آیا من کامنتدونیم بسته است ... مثه اینکه این مشکل به همه سرایت کرده . پ . ن ۲ : از اونجایی که من مسئول این سایت هستم و از اونجایی که هیچ استفاده سویی نکردم از این کار و از اونجایی که کامنتدونی من بیچاره بستس پس بی زحمت اینجا بزارین نظراتتون رو برام . |
||
|
2
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:7 توسط رویا
|
|
||
|
|
عقدانه |
|
|
سلام سلام زندگي سلام زندگيم عسلكم كه همه زندگيم بودي و حالا شدي عمرم ، نفسم ، شوهرم .... ديروز روز بزرگي بود برامون ، روزي كه با وجود اينكه دو سال تموم بود كنارت بودم و اين همه شناختي كه ازت دارم برام پر از استرس بود ، پر از شك بود نه از تو نازنينم از خودم . شك از اينكه مي تونم آيا ؟ ميتونم بشم زني كه مي خواي ؟ مي تونم كنار بيام با اين چيزي كه هستي و مي دونم خيلي بهتر از خيلي مردهايي ولي بعضي چيزها وجود داره كه برام سخته تحملش ، شك از اينكه مي تونم با مشكلات مالي كه اول زندگيمون هست كنار بيام ؟ شك از اينكه دوستت دارم مثه قديما ؟ شك از اينكه دوستم داري مثه قديما ؟ پر استرس بودم و تو عزيز دلم مطمئنم كردي ، آره عزيزم با همون سيلي كه زدي رو صورتم مطمئنم كردي ، با مهربونيهات وقتي كه بداخلاق شده بودم مطمئنم كردي ، با سيگاري كه برام آتيش كردي و من ردش كردم مطموئنم كردي ، با اطمينانت موقع كه مجبور شديم مهريه رو تغيير بديم مطمئنم كردي ، با لبخندت وقتي كه حاج آقا گفت با اين مقدار سكه خودت رو تو دردسر مي ندازي و تو خنديدي و گفتي واسه من هركاري كني كمه مطمئنم كردي ، با قسمت به قرآن وقتي كه داشتم سوره يوسف رو ميخوندم و واسه همه عزيزام دعا مي كردم وقتي كه صداي اذون اومد و دستم رو فشار دادي و قسم خوردي به قرآني كه دستمون بود كه دوستم داري و خوشبختم مي كني مطمئنم كردي ... عباس نازنين من ، مهربونترين مرد دنيا دوستت دارم و حالا مطمئنم كه تصميمي كه گرفتم عاقلانه ترين تصميم عمرم بوده . بازم ميام . |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:51 توسط رویا
|
|
||
|
|
روزمرگی |
|
|
سلام دوست جونیها..... حالتون خوبه ؟ نی نی هاتون خوبه ؟؟؟ همه چی رو به راهه ؟ شکر خدا من و عسلک هم خوبیم .... خدا رو شکر وامهامون جور شده ... یه خونه هم خوشمون اومده که با شرایطمون سازگاره ... فقط صابخونه عزیزمون هی امروز و فردا می کنه واسه قولنامه و این برنامه ها ... خدا کنه که جور بشه چون این خونه درسته دقیقا چیزی نیست که مد نظرمون بود ولی موقعیتش عالیه ... برامون دعا کنید .... امروز عسلکم رفته تهران تا اگه خدا بخواد ماشینمون رو هم بخره ... ای خدا کمکمون کن ... این روزا فشار رومون زیاده .... تازشم هفته عسلک با یکی از دوستاش رفتش یه شهر مرزی نزدیک کرمانشاه که از بانه نزدیکتر بود و قیمتاش بهتر ، ال سی دی و سینمای خانگی مون رو هم خریدیم ... مامی جونم هم از لایکو برای یه ستلحاف خوشخواب جینگیلی مستون خریده که من و عسلک عاشقشیم ... زمینش مشکی و قلبهای قرمز داره و خیلی جینگیلیه ... مامانی جونم گیر داده که باید از این روتختیهای کارشده و سنگین ( به قول خودش ) حتما بخری ولی من عاشق این شدم و دلم می خواد رو تختم همین رو بندازم .... حالا ببنینیم کی زورش به اونیکی می رسه .... آخر این هفته هم قراره به امید خدا اگه ماشینمون جوذ شد بریم بانه ... دوشنبه هم با دوست عسلک که طلا فروشی داره می ریم تهران واسه خرید سرویس و حلقه .... وسایل چمدون رو هم طبق برنامه قرار بود تو شهریور بخریم ولی گمون نکنم دیگه برسیم .... البته خیلی هاش مثه سشوار و اپی لیدی و ماشین شیو عسلک و چادری ها رو احتمالا از بانه می خریم ... فعلا که اتفاق مهمی نیفتاده .... اگه خونمون جور شه زودی میام و خبر میدم .... عا برامون یادتون نره .... بوس بوس هزارتا .... بازم میام . |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:21 توسط رویا
|
|
||