|
|
رویای رفته سفر |
|
|
سلام سلام سلام رویای رفته سفر می نویسد . اوووووووووووه کلی وقته که می خوام بنویسم از همه اتفاقها باز هم تنبلی کردم البته سر کار هم خیلی شلوغ بود و باید قبل از رفتن به سفر همه کار ها رو راست و ریس می کردم .... یه پستی هم راجع به مادر شوورون نوشته بودم ولی فعلا بی خیالش شدم و گفتم سر صبر و وقتی همه کارها انجام شد و آب ها از آسیاب افتاد بنویسم که یه موقعی حرف بدی توش نباشه . خب بگم از سفر که عسلکم جزء معدود سفرهایی بود که توش نه نیاورد و با عششششششششق تموم گفت آخ جونمی جونم مسافرت ( دریا ) .... خب یه بحث کوچیک هم قبل از رفتن داشتیم که شب قبل از حرکتمون ختم به خیر شد و احتمالا لازمه شروع سفرهای ما هستش وگرنه زیادی حس خوشبختی می کنیم لابد . شب پنج شنبه رفتیم خونه مامان عسلک و به خاطر جریاناتی که پیش اومده من کلی نگران بودم که دلخوری ها باعث نشه عسلک و مامانش حرفی به هم بزنن که بعدا پشیمون شن ولی خدا رو شکر هر دوشون طوری رفتار کردن که انگاری که هیچ اتفاقی نیفتاده ...شهریار جونم هم اونجا بود و مراسم شهریار خورون داشتیم و کلی خوش گذشت و آخر شب برگشتیم خونه مامان اینا و من کارای نهایی چمدون رو انجام دادم ، صبح جمعه هم سحر خیز بودم و بیدار شدم به امور جینگیلاسیون پرداختم و موقعی که عسلک رو بیدار کردم دیدم وااااااااااای سرش درد می کنه و بیحاله و چشاش کاسه خونه و ... (دیدی رویا همه نقشه هات نقش بر آب شد و عسلک سرحال نباشه اصلا سفر فایده ای نداره ... ) یه کمی قربونش رفتم و دورش گشتم و قرص و بخور و اینا تا اینکه یهویی حالش خوب شد و سر حال شد و خدا رو شکر تا روز آخر سفر زیاد درگیر مریضیش نبود و حتی دکتر هم نرفت ... ساعت 3 راه افتادیم و ساعت 6.5 ویلامون رو تحویل گرفتیم ... اینبار خیلی تمیز و خلوت و دنج بود ویلامون و بسیار بسیار نزدیک آب که کلی لذت بردیم و بسیار بسیار سرد . من و عسلک به محض جا به جایی یه املتی ردیف کردیم و مامان و احمد هم رفتند خرید و وقتی برگشتن شام خوردیم و هر کدوم ولو شدیم یه طرفی .... من و عسلکم هم جلوی لب تاب در حال لاست دیدن ( عجب به روزیم ما ) که دیدیم رومینا تنهاست و عسلک پینشهاد بازی داد و نشستیم کلی ورق بازی کردیم و شرط گذاشتیم هر کی ببره هر چی بگه بقیه باید انجام بدن و ساعت 2 نیمه شب عسلک برد و گفت بریم لب آب ........ یعنی یخ زدیم ها ... دیگه چی بگم یخ زدیم دیگه . صبح شنبه بعد از صبحانه کمی با هم حرف زدیم و لب آب رفتیم و فیلم دیدیم وناهار خوردیم و شیطونی کردیم و لالا کردیم تا اینکه ساعت 5 همسفرامون که شامل دایی جون و زن دایی جون و کتی جون و مادرجون بود رسیدن و جمعمون شلوغ تر شد و بیشتر خوش گذشت ... کتی هم با اینکه 10 سالشه پایه پاسور بود و کلی با هم بازی کردیم و رومینا و عباس هم سرمون رو شیره می مالیدن و با تقلب الکی هی هی می بردن و من و کتی هم مظلوووم ....به قول عسلک سفر خیلی خوبی بود و زیاد گشت و گذار نرفتیم بیشتر داخل خونه بودیم و کنار هم سعی می کردیم خوش بگذورنیم و واقعا یه استراحت حسابی بود ... فقط یه بار بازار رفتیم که دیگه از خیر این یکی نمی شد گذشت .... همه چی عالی بود و عالی تر اینکه عشق من بهتر از هر زمان دیگه تو سفر بود و واقعا همه سعیش بر این بود که به جفتمون خوش بگذره و مسافرت برامونمفید باشه .... از اتفاقات عجیب این سفرهم این بود که عسلک برای اولین بار در طول عمر کافی نت داریش ( 10 سال ) مغازه رو 5 روز تعطیل کرد و حتی یه بار هم احساس ناراحتی نکرد .... خدایا شکرت بابت این همه نعمت خوبی که عطا کردی. پ . ن 1 : یه دوست خوبی ، یه پسر مهربون ، یه انسان واقعی تو دنیای مجازی هستش که خیلی هاتون می شناسینش و من تازه با ایشون آشنا شدم و واقعا محبتشون رو نشود دادن و لینکدونی گودریم رو برام درست کردن .... داداش گلم یه دنیا ممنونم و امیدوارم بتونم جبران کنم این محبتت رو ... تازشم داداشم گفته که من جز اولین نفراتی هستم که با ورژن جدید گوگل ریدر لینکدونی دار شدم و خوشحالم کلیییییی. پ . ن 2 : نرگس عزیزم ... مرسی که این همه پیگیر بودی گلم .... من هم خوشحال می شم که یکی برای لاغر شدن تشویقم کنه ....من تا حالا رژیم نگرفتم و اولین باره که می خوام اقدام کنم ... باشد که موفق شویم . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 12:0 توسط رویا
|
|
||
|
|
رویا خوشحال می شود |
|
|
سلام سلام رویای خوشحال و خندون می نویسد . یعنی کی باورش می شه که عسلک هم داره با ما می آد کیش؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟ خودم که هنوزم شوک زدم .... یعنی دست مامانم درد نکنه که منو راضی کرد که خودم با عسلک صحبت کنم و مخش رو بزنم ... عسلک من هم که منطقی .... الهی دورش بگردم که منتظر بود که خودم بهش بگم لوس جونمه ... قراره 5 روز آخر سال بریم که عسلک بتونه مغازه رو ببنده ... بعدشم اونجا من اصلا اصلا به عسلک زوووووووووور نگم با من اینجا بیا و اونجا بیا... تازشم قراره کلییییییی خوش بگذرونیم . دوستت دارم خداجونم که وقتی هر کاری رو بهت می سپرم راضی ترینم می کنی . |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 12:7 توسط رویا
|
|
||
|
|
رویا بی دندون |
|
|
رویای بی دندون می نویسد .... دیشب بالاخره با یه جراحی کوچیک از شر اون ریشه لعنتی خلاص شدم ... درد دندونم هم خیلی کمه خدا رو شکر تا حالا ... دیروز ساعت 5 پیش متخصص ریشه نوبت داشتم ، قرار بود فقط عکس رو ببینه و نوبت جراحی رو واسه وقت دیگه بزاره واسه همین هم عسلک گفت می رسونمت اگه کارت زود تموم شد که هیچ ولی اگه نه من می رم تو هم خودت بیا ... نوبت دندون پزشکی هم که هیچ موقع سر وقتش نمی شه تا 6 معطل شدیم ... اون وقت من داخل مطب پر بودم از استرس یعنی صدای دستگاه ها رو نروم رژه می رفت اشکم درومده بود و یه دندون دردی از استرس گرفتم کهتو کل این 26 سال عمر با عزت نچشیده بود طعمش رو ( تازشم این وسط بازم من و عسلک شیرین کاری کردیم ...) به این نحو که عسلک هر کی می رفت داخل کلی به منشی دکتر غر می زد که نوبت ما پس چی اون دختره پر رو هم بد صحبت می کرد ، من هم به عسلک گفتم عزیزکم ببین من وقتی درد دارم خیلی عصبی می شم ، یه کاری نکن بگم کاشکی نمیومدی ........... عسلک هم گفت اصلا من می رم .... بعدشم رفت و به محض خروج عسلک از مطب نوبت من شد و با کلی ترس و درد رفتم داخل عکس رو که دید گفت مربوط به تخصص من نمی شه ... و یکیش جراحی دندونه و یکیش ترمیم و پر کردن و دو تاش عصب کشی .... همکارش رو هم معرفی کرد واسه کارام منشی همکارش هم نوبت واسه 20 دی داد ... یعنی من اینقده شاد شدم که امروز نباید کاری انجام بدم و خدا رو شکر حالا کو تا 20 دی که دندون دردم خوب خوب شد .... زنگیدم به عسلک و گفتم کجایی ولی نگفتم ویزیت شدم گفت داخل ماشین پایین منتظرم ... من هم گفتم لازم نیست نامرد برو نمی خوام با تو بیام ( با لحن لوس و ننر بخونین )کلی هم فحش نثارش کردم و در همون حین فحش دادن رفتم نشستم رو صندلیم ... یعنی عسلک با چشمهای اینقدر شده داشت نیگام می کرد و گمونم تو دلش می گفت ای خداااااااااااا ... این زن چی بود آخه قسمت من شد . عسلک پرسید دکتر چی گفت من هم گفتم که ویزیت نشدم ، آخه تو رفتی و من هم ناراحت شدم دیگه حسش نبود بشینم .... اونم گفت لوس نشو بدو برو بالا من هم میام کهدیگه اعتراف کردم و قضیه رو گفتم و کلی هم شاد بودم . ولی اگه فکر کردین این شاد بودن من به دقیقه ای دووم آورد ... نه که نیاورد ... مامانی جونم زنگ زد و گفت مهری خانم منتظره برو پیش یکی دیگه از آشناهاش که کارت رو انجام بده امشب این همه درد نکشی .... من هم هر کاری مبنی بر پیچونده شدن مامان و مهری خانم از دستم بر میومد انجام دادم ولی نشد ... آخرین بهوونم این بود که عباس نباشه من نمی رم .. که مامی سریع با احمد هماهنگ کرد که بره کافی نت ... ما هم رفتیم پیش یه آقای دکتر که کلییییییی بد اخلاق بود ولی کارش خیلی خوب بود ... تازشم به من گفت من بچه 5 ساله هم ندیده بودم این همه لوس بازی در بیاره ... ولی بالاخره کار دندونم انجام شد و با توجه به سفارشات اکید آقای دکتر بد اخلاق که فقط بستنی و شیرو سوپ فرمودند تناول شود ما هم هیچ چیز اضافه غیر از کمی پفک ... اندکی بادام زمینی ... اندکی آجیل مشکل گشا .... خوراک بلغاری با باگت کمی تا قسمتی .... و تخمه آفتابگردون چند عدد .... بستنی زمستونی 2 عدد .... چیپس فلفلی دو برگ .... و ژله به مقدار لازم میل نمودیم و صد البته کمپوت آناناس وآب میوه و شیر و بستنی و سوپ هم که در اختیار ما نبود و دستور دکتر بود باید خورده می شد . ولی اصلا دندونم درد نگرفتت ... یعنی این مامانی و عسلک منتظر بودن که من یه آخ بگم که دلشون خنک شه ها .... از اونجایی که من به خودم رسیده بودم ویتامین به بدن زنده بودم هیچی نشد . پ . ن : فکر کنم رویه جدیدم در خصوص مسایل یعنی اهمیت ندادن و گیر ندادن به اوضاع داره خیلی تاثیرات مثبتی رو روال زندگیم می زاره ... مثلا همین دندون پزشکی ... من از ته دلم دوستداشتم عسلک همرام باشه و اوایل نامزدیمون چند بار جر و بحث و دپرس شدن سر این موضوع داشتیم با هم که عسلک واقعا واسه کارش بود ولی به هر حال نمی تونست بیاد و باید تنها دکتر می رفتم این قضیه اصلا برام تعریف نشده بود ... ولی اینبار اصلا به عباس نگفتم که دوست دارم همرام باشی ... البته یکی از دلایلی که دکتر نمی رفتم این بود که عباس حضور نداشت ولی انگاری خودش فهمید و چند روزی سعی کرد برنامه رو جوری بچینه که حتما باشه و خدا رو شکر دیشب همه چی یهویی جور شد و از اولی که رو یونیت نشستم تا موقعی که ریشه رو خارج کنه دست عسلک تو دستام بود دلیل اصلی که اینبار قش نکردم حضور عزیز دلم بود .... خدا رو شکرت . تازشم همین مسافرت کیش رو هم اصلا اصلا گیر ندادم و طوری منطقی برخورد کردم که خودم هم تو کف رفتار خانمانه خودم موندم ولی عسلک کم و بیش حرف که می شه دیگه مثل قبل عدم علاقه خودش رو ابراز نمی کنه ... می دونم که همراهم نمی آد و تنها می مونم تو این سفر ولی این اولین باره که قراره مدتی از هم دور باشیم و بهتر از اینه مه با زور و خواهش و التماس و گیر دادن من بیاد و نه به خودش خوش بگذره و نه به من شاید اونطوری بشه که بعد از این سفر خود عسلک هم ایقدر دلتنگ بشه که دیگه دوست نداشته باشه 4-5 روز از هم دور باشیم . با خواهر عسلک وقتی تلفنی حرف زدم گفت بهترین کار رو کردم که اصراری نکردم ... گفتم که دلم داره می ترکه و همش نقش بازی کردنه .... گفته که من مجبورش می کنم بیاد ولی تو هیچی نگو بهش ... خدابا دیشب به من ثابت کردی که یه حرکت کوچیک من رو با این همه جوابای بزرگ پاسخ می دی ... می دونم که این قضیه سفر هم دقیقا اون طوری می شه که خودت صلاح می دونی . خدایا دوستت دارم . بازم میام . |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 14:1 توسط رویا
|
|
||
|
|
رویا و دوستاش |
|
|
سلام این دو سه روز گذشته به من خیلی سخت گذشت ... عسلک بازم دلخور بود از من و واسه اذیت کردنم از هیچ کاری دریغ نمی کرد . البته این معنیش این نیست که خیلی کارهای بدی انجام میداد ولی معنیش این هست که من رو نادیده می گرفت . نمی دونم که باید چی کار کنم ... هر چی تلاش می کنم برای اینکه فکرم و احساسم با هم یکی بشه موفق نمی شم ... یعنی چند روز خوبم ولی باز دوباره همه چی قاطی پاطی می شه . من وقتی مثه یه دختر عاقل و با فکر به همه گوشه های زندگیم سرک می کشم حس خوشبختی می آد سراغم .. این که هیچ چیزی کم ندارم ، شوهری دارم که نمونه یه مرد واقعی هستش .. همه سعی و تلاش و وقت و پول و انرژیش واسه من و خونواده کوچیکمونه ... مهربون و فداکاره .... اهل رفیق بازی و ددر رفتن نیست .... دوستم داره و احترام من رو حفظ می کنه و ... ولی وای به وقتی که با احساسم به همون زوایا نگاه کنم .... خیلی کمبود حس می کنم ... خیلی مثه عقده ای ها رفتار می کنم و خیلی هم خودم و هم عسلک رو اذیت میکنم ... این که اصلا حس خوبی ندارم و احساس می کنم زندگیم با اون چیزی که می خواستم زمین تا اسمون فرق داره ... همیشه هم گیرم سر مسایل خیلی خیلی ریز هستش که عقلم حتی به خودش اجازه نمی ده که بهش فکر کنه ولی احساسم؟؟؟ من یه دو شخصیتی هستم حساااااااااااااابی دیشب بعد از دو روز نادیده گرفته شدن ... با این همه دردی که دارم ... با این همه نیازی که دارم ... بالاخره عباس اعتراف کردکه چی شده .... یعنی من ازش می پرسیدم عباس چی شده ؟؟؟ چرا اینطوری می کنی ؟؟؟ ولی نمی دونستم . من سال 82 وقتی با عباس آشنا شدم که فقط 18 سالم بود ... هنوز بچه مدرسه ای بودم و پیش دانشگاهی می رفتم ... واقعا بهترین روزای زندگی من اون 2-3 سالی بود تا 21 سالگیم که می دونم هیچ پدر و مادری دوست نداره دخترش این همه از درس دور بشه و این همه وابسته یه پسر ولی من حتی اگه ده بار هم برگردم عقب بازم همون راه رو انتخاب می کنم . اون موقع کلا به خاطر مدل رفتارم دوست های خیلی زیادی داشتم که با همه مهربون بودم و همه هم طبیعتا با من مهربون ولی خب با هیچکسی هم صمیمی صمیمی نبودم .... اینم یکی از جاهای تاریک شخصیتم هستش که تو یه جمع 20 نفره از اکیپ اون روزامون من با همه دوست بودم ولی با هیچکس نزدیک نزدیک نه .... البته یه دوستی داشتم اون روزا که شکل خلافمون شبیه هم بود و همین باعث نزدیکی بیشترمون شده بود ... شباهت اخلاقیمون هم زیاد بود و هر دومون کنار هم راحت و شاد بودیم .... هنوزم بهترین دوستم مهسا هستش که الان المانه . ولی اشنایی با عسلک من رو از همه دوستام دور کرد که اینقده طولانی هست که حوصله نوشتن و خوندنش نباشه و فقط موندیم من و مهسا و مهردخت ....البته دوست مشترکمون با مهسا شبنم بود که من از سال اول راهنمایی هم کلاسش بودم تا پیش دانشگاهی و مهسا هم دو سال هم اتاقیش تو خوابگاه دانشگاه . قضیه مهردخت رو دوستای قدیمی تر می دونن که چه جوری از زندگیم رفت بیرون ....عسلک بین من و مهسا رو هم خیلی سعی کرد به هم بزنه ولی نشد .... یعنی اعتمادی که بین ما بود بین من و مهردخت نبود . کلا همیشه این طوری هستش که اگه من با هر کسی زیادی صمیمی بشم عسلک یه جوری ناراحتیش رو نشون می ده و من همیشه همه سعیم بر این بود که نزارم که اون ناراحت بشه .... میدونین همیشه ارزوم بود که عسلک همه زندگیم باشه و من هم همه زندگی اون ..........ولی ولی این همه نوشتم و به ماجرای دو سه روز اخیر اشاره ای نکردم .... عجب هنرمندم من . مهسا حدود 1.5 سال پیش رفت المان و اوایل تابستون 90 اومد ایران و سه ماه ایران بود و تو این سه ماه من و مهسا و شبنم کلی خوش می گذروندیم و بهترین حس ها رو تو این سه ماه تجربه کردم همین روزا باعث شد که من و شبنم خیلی بیشتر از قبل به هم نزدیک بشیم و با هم راحت تر و صمیمی تر باشیم . بین ما من که متاهل هستم و مهسا هم دوست فابریک داره و فقط شبنم یه جورایی تنها بود و مهر ماه بود که با یه پسری آشنا شدیم به نام شاهرخ که بعد از یه سری مسایل با شبنم با هم هستن الان وخیلی به هم وابسته شدن و قضیه اشون هم کاملا جدی و رسمی هستش و فقط به ازدواج فکر می کنن . تا اینجاش همه چی طبیعی بود .. البته تو همون سه ماه خیلی وقت ها عسلک صداش در میومد که همش بیرونی و تو متاهلی و دوستات مجردن و .... ولی همیشه خودش می گفت مهسا که بره همه چی دوباره خوب می شه و به نوعی زیاد گیر نمی داد . خب تا این جاش همه چی طبیعی هستش ولی شاهرخ ... شاهرخ پسر خوبی هستش ، تو این دو ساه ماه من بیشتر از شبنم شناختمش چون پای احساسی در میون نیست و هم اینکه تجربه ام بیشتره ( اهم اهم ) پسر خوبی هستش و با یه سری اخلاقها که من اصلا نمی پسندم ولی علفیه که به دهن بزبزیمون شیرین اومده . شاهرخ مهربونه .... هم سن و سالیم . هر سه مون متولد 64 هستیم .... شبنم و شاهرخ خیلی دوست دارن وقتی میرن بیرون من هم همراشون باشم که طبیعتا به خاطر مشغله کاریم و شرایط تاهلم و خستگیم و خیلی وقتها حتی خوصله نداشتن این اتفاق نمیفته ولی شاید هر 10 روزی یکبار این نیاز رو تو خودم می بینم که دوست دارم تو اون جمع باشم ... اون جمع هم سن و سال که گاهی خودمون سه تاییم و گاهی شده به 20 نفر برسیم ... همیشه جای خالی عسلک رو تو این جمع ها می بینم ولی می دونم که دوست نداره که بیاد و من هم اون رویای قدیم نیستم که برای حضورش التماسش کنم ... یا زورش کنم که باید باشی... یعنی خیلی بی تفاوت شدم به این قضیه و از طرفی به خاطر عدم حضورش هم گاهی خودم رو ملزم نمی دونم که من هم نباید باشم .... 19 آذر تولد شاهرخ بود که جشن گرفته بود و من نرفتم چون عسلک نبود . 10-12 روزی هم بود که ماشینش رو تحویل گرفته بود و هر روز زنگ می زدن که بیا بریم شیرینیش رو بخوریم که من بازم نمی رفتم .... ولی پریروز وقتی شبنم اس ام اس داد و گفت تو رو خدا......خودم هم خیلی کسل بودم و می دونم رفتن تو اون جمع کلی شادم می کنه ... ما حتی به ترک دیوار هم می خندیم و با عسلک هماهنگ کردم و 1.5 ساعتی رفتیم بیرون وقتی برگشتم همه چی شروع شد ... و دیشب .... عسلک اعتراف کرد که چون با شبنم و شاهرخ زیادی صمیمی شدم و باهاشون بیرون می رم دو روز بوده که باهام قهر !!!!!!!!!!! بوده . و من ..... اون شخصیت احساسیم به شدت بیدار بود ، چون دو روز هیچ غذایی بهش نرسیده بود و به شدت بهونه گیر و جنس بود . و نتیجه ........ باز هم دعوا ... باز هم سکوت عسلک .... باز هم حرف زدن من .... حرف ... حرف ... حرف . امروز که دوباره شخصیت عاقلم روشو نشون داده میدونم که به خاطر عباس باید که دیگه با بچه ها بیرون نرم ... باید رابطه ام رو کم کنم ولی دیشب اصلا برام قابل هضم نبود ... همه مکالمات دیشب رو سعی می کنم بنویسم که یادم بمونه رویای احساسی چه قدر بی منطقه و لوس و ننره و خودخواه ... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 14:3 توسط رویا
|
||
|
|
بعد از یلدا |
|
|
اهم اهم سلام صبح شنبه زمستونی همه به خیر من هر چی می خوام این جا غر نزنم نمی شه که .... باید بیام و بنویسم که این چند وقته از دندون درد هلاکم که یادم بمونه دیگه نزارم به این روز بیفته دندونم بعدش فکر چاره باشم پس ا پس شب یلدای همه هم مبارک ... به من که خیلی خوش گذشت ... رفتیم خونه مادرجون و کلیییییییییییییییییی خوراکی خوردیم و کلی هم من و عسلک تو جیبامون انبار کردیم و شام خوشمزه زدیم در رگ و شب هم تا ساعت 2 تو خونه کلی گفتیم و خندیدیم و فیلم دیدیم ... خوش گذشت در کل ... پنجشنبه هم این مدلی رفتیم سر کار رفتم کافی نت عسلک گفت نمی خواد بری آرایشگاه حالت خوب نیست ولی من این همه خانوم هستم زنگ زدم وقت گرفتم بد قولی نمی کنم که .... رفتم و موهام و کوتاه کردم و ابروهامو هم رنگولیدم و جینگیلاسیون رو شروع کردم بعد از نهار دیگه این همه استرس داشتم یه خانم دکتری بود که دندونم رو معاینه کرد و گفت یه دندون باید جراحی بشود و سه عدد دندون دیگر پر بشود که قطعا دو عدد از این سه عدد عصب کشی می خواهد و یک عدد هم با عکس معلوم می شود ... القصه در خصوص دندون پزشکی اینجانب اون شب خوش به حالم شد و کارم انجام نشد و باید قرص بخورم و امروز ساعت 4 نوبت دارم برای عکس گرفتن از فک و دندونام .... ولی اون معاینه کوتاه باعث شد نشستن رو یونیت دندون پزشکی که برام تابو شده بود کمی کمرنگ تر بشه و امروز استرسم کمتر هستش بعد از دندون پزشکی هم طی یه سری عملیات ژانگولری من و عسلم تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان عسلک و انارهایی که مامانم با کلی زحمت و محبت دون کرده بود رو براشون ببریم ... قبلش هم یه جیگرکی دبش رفتیم و دلی از عذا در آوردیم صبح هم ساهت 12.5 !!!!!! بیدار شدیم و بعد از کلی جمع و جور کردن خونه رفتیم به مهمون بازی پرداختیم و خونه خواهر و خواهر زاده عسلکم رفتیم ... کلا خوش گذشت ولی من وقتی رفتیم خونه خواهر زاده عسلک و خونشون رو دیدم یه کوچولو حسودیم شد و دلم برای خونه خودمون تنگ شد به جاش وقتی با عسلک حرف (غر بعدشم رفتم خونه و شام خوشمزه پختوندم و واسه ناهار امروز هم مقدمات رو آماده کردم و همین دیگه ... واقعا که هیچ حرف مفیدی از تو این پست در نمی آد این بود خاطرات من دوستون دارم دوست جونیها بارم می ام
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 9:36 توسط رویا
|
|
||
|
|
راضی ام ازت |
|
|
عشقم سلام خیلی دوست دارم وقتی اینطوری صدات می کنم و اصلا هم بابت نمایش و ادا نیست وقتی می گم عشقم از ته ته ته دلم یاد تو میفتم و اون احساس عمیقی که بهت دارم . این روزا کم می بینمت و همیشه دلم برات تنگه ، این کم که می گم نسبت به ظرفیت خودمه ها ولی گمونم باعث نزدیکی بیشتر بینمون شده همون کم بودن . نزدیک 10 روزی هست که دارم سبک زندگیم رو عوض می کنم و خودم حس کردم که بهتر شده همه چی ، دیگه اون رویای کسل و غرغرو نیستم و دیدم نسبت به اطرافم بهتر شده و از طرفی روحیه ام هم بهتر و همه وقتم رو به خواب و بی برنامگی نمی گذرونم ، البته همه اینها به معنی این نیست که الان به همه اون چیزی که می خواستم رسیدم ها ولی الان به این قدم نزدیکم که بتونم خواسته هام رو بشناسم و اصلا بفهمم که چی می خوام بتونم حداقل رو کاغذ بیارم و براش نقشه بکشم و برنامه ریزی کنم . و دقیقا متوجه شدم که این تغییر رفتارم روی تو هم اثر مثبتی گذاشته . این روزا درگیریهامون هم کمرنگ شده ، نمی دونم تو هم متوجه شدی یا نه ، زندگی آرومی داریم این روزا . یه روزی همه سعی و تلاشم این بود که به روزایی مثه این روزا نرسیم ، یعنی همه تلاشم رو می کردم که هیجان زندگیمون کم نشه و همیشه پر از شیطونی باشیم ولی الان دقیقا زندگیمون همین حالت شده و اونقدرام که فکر می کردم بد نیست . v درسته که دیگه تلفن های طولانی نداریم ، به جاش جر و بحث و بگو مگوی تلفنی هم کمتر داریم ( البته گاهی که اون روم بالا می آد حس می کنم حرفی واسه زدن نداریم ) . v درسته که هر شب بیرون نمی ریم ، به جاش ساعت ها تو یه کوچه تو ماشین نشستن و یکی به دو کردن و یا سکوووووووووووت مطلق بودن هم نداریم و همون شب های کمی که می ریم بیرون کلی خوش می گذرونیم . v درسته که زیاد به ظاهر هم اهمیت نمی دیم و مثه قدیما قربون صدقه هم نمی ریم ولی به جاش یاد گرفتیم که چه طوری از کنار هم بودن لذت ببریم . v درسته که دیگه موقع آب خوردن هم ازت اجازه نمی گیرم ، به جاش توقع زیادی هم ازت ندارم . v درسته که دیگه تو کارات کمکت نمی کنم ، به جاش در ازای اون کمک هم ته دلم نمی گم که تو برام هیچ کاری نمی کنی . v درسته که دیگه ازت نمی خوام که همه جا همراهم باشی ، به جاش به این باور رسیدم که داری واسه من و زندگیمون تلاش می کنی که همه وقتت پر شده . v درسته که دیگه نمی خوام ازت که با من کتاب و شعر بخونی ، به جاش یاد گرفتم موقع فیلم دیدن هم همونقدر دوست داشته باشم که موقع شعر خوندن . v درسته که هنوزم با هم تنها بودن راضیت نمی کنه ، به جاش یاد گرفتی که تو جمع به من توجه کافی رو داشته باشی . v درسته که رابطه مون آروم و عاشقونه و همراه عود و شمع نیست ، به جاش بهترین شریک هم هستیم و همه نیازهای هم رو می شناسیم و کلی اشتیاق داریم همیشه هر دومون ، بعد از این همه وقت هنوز هم مثه روز اول برامون لذت داره . v درسته که دیگه از قسط ها ، درآمدت و خرجات و مشکلات مالیت ریز به ریز نمی پرسم و در جریان نیستم ، ولی به جاش بهت اطمینان دارم که اگه حتی دیر و زود بشه ولی مرد منی و این یعنی این که جای هیچ فکر و خیالی برای من نمی زاری و این باعث شده کمتر بحث مالی داشته باشیم . v درسته که هنوزم حس می کنم خونوادت با تموم کارایی که برات نکردن برات خیلی عزیزن ، به جاش به این باور رسیدم که من عزیزترینم . v درسته که دیگه همه پولم رو برای زندگی نمی زارم به جاش همیشه هم این احساس رو ندارم که دارم بهت لطف می کنم و ازت توقع داشته باشم . v درسته که سفرامون رو باهم و اونجوری که دلم می خواد نمی ریم ، به جاش دارم قبول می کنم که تو هم حقی از لذت بردن داری ، من هم می تونم بدون تو لذت ببرم. v درسته که دیگه موقعی که می بینم عنق و بی حوصله هستی سرم گرم اینترنت می شه ، به جاش خلوت مردونه ات رو بهم نمی زنم . v درسته که اگه می گی یه چیزی نمی خوای ، نمی خوری ، نمی پوشی که من فکر میکنم به نفعت هستش تو دلم می گم به من چه ، به جاش دیگه گیر هم نمی دم که باید انجام بدی و حس بدی بهت منتقل نمی شه . v درسته که تنها دختر تو زندگیت نیستم ، به جاش تنها کسی هستم که این یه ذره وقتت رو بهش اختصاص می دی . v درسته که از نظرت خوشگل نیستم ، به جاش از اندامم که این همه ضایع شده هم هنوز تعریف می کنی . v درسته که شبها گیر نمی دم که باید بغلم کنی ، به جاش جیکوب رو برام خریدی ، تازه خیلی وقتها هم بدون این که خودم بخوام تو بغلت هستم . v درسته که خیلی کم غذا هوس می کنی ، به جاش من هم دیگه اصراری نمی کنم که چی می خوای که برات بپزم . v درسته دیگه ماهگرد و سالگرد و هیچ ...گردی رو نداریم ، به جاش کلی غصه خوردن من و عذاب کشیدن تو هم نداریم . ( چرا یادت نبودای من ، مسخره بازی گفتنهای تو ) v درسته که خونه نداریم و وسایلمون انبار شده خونه مامانی تو ، به جاش خیلی راحت تر داریم زندگی می کنیم و به قولی تقریبا همه چی آرومه . v درسته که می دونم هیچ وقت وبم رو نمی خونی و این مطلب رو نمی بینی ، به جاش من هم اصراری بر این ندارم و ناراحت و دلخور نمی شم . گمونم کلی از این درسته و اما به جاش ها هم هست هنوز و این دقیقا زندگی هست که کلی وقت نمی خواستم بهش برسم و واسه نرسیدن به این وضع خیلی کارا کردم ولی الان حس خیلی بدی ندارم ، با وجودی که بعضی آدما تک تک اون موارد بالا رو انجوری که من می خوام یا اونجوری که عسلک می خواد می خوان ولی از رو حکمت خداست یا اصول زندگی یا هر چی ،خیلی کم دیدم که دو تا آدم مثه هم همسر هم باشن ، من همیشه یه زندگی پر از عشق می خواستم ، یه زندگی که با همه زندگی ها فرق کنه ، حالا یه زندگی دارم که روزمرگی مثل همه زندگی ها هست و من هم راضیم ازش ، دارم کنار می آم باهمه چی . این یعنی اینکه من بزرگ شدم ؟ نه معنیش اینه که هم رو شناختیم و داریم به یه ثباتی می رسیم . تنها چیزی که تغییر نکرده اون همه احساسی هستش که بهت دارم و هنوزم دلم می خواد همیشه و همه جا وجودت رو حس کنم . دوستت دارم عشقم . بازم میام .
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 10:46 توسط رویا
|
|
||
|
|
رویای سفید - رویای سیاه |
|
|
سلام سلام سلام ظاهرا همه چی داره بهتر می شه و من دوباره دارم خودم رو یه طورایی پیدا می کنم . دیروز رفتم تولد دوستم و کلی خوش گذشت و کلییی هم جینگیلاسیون کردم ساعت 8 اومدم خونه و مامانی بازم واسه ملیسا ( گربه خوشگلمون بعدش هم مامانی آماده شد و رفت خونه مادرجون که تنها بود و من هم یکم تی وی دیدم و تصمیم گرفتم واسه ناهار امروز قیمه بپزم و وایستادم به آماده کردن ، احمد و رومینا هم اومدن و کلی خرید کرده بودن نگاه کردیم با هم و شام پختوندم و خوردیم . تا همه کارای خونه و غذای فردا و ... تموم شه هم عسلکم نود رو می دید و من هم همراهیش میکردم کم و بیش . قربون صدقه هم می رفتیم و خوش خوشانمون بود . خدا کنه روحیه ام بهتر بشه و کمی بیشتر بتونم فعالیت کنم و از این حالت بدی که مدتی هست توشم در بیام . خیلی امیدوارم و احساس می کنم وضعیتم بهتر از هفته قبله لااقل
اینجا یه چیزایی نوشتم که خواستم عمومی نباشه .... اگه دوست داشتی بخونین .
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 14:0 توسط رویا
|
|
||
|
|
رویا خسته ... رویا نالون .... رویا ....... |
|
|
دوست جونی های گلم یعنی این که من الان اینجا نشستم و دارم کار می کنم و صبح زود بیدار شدم جزو مواردی هستش که دیروز اصلا نمی تونستم تصور کنم . وااااای دیروز از سر صبح این قده حالم بد بود که .... یعنی صبح رو با حالت تهوع از خواب بیدار شدم و کلی حس بد داشتم و بدنم هم کوفته و دردناک ... تایم آماده شدنم که هر روز یه ربع می کشه دیروز 45 دقیقه زمان برد . بعدش هم سر کار که بودم هر چی سعی کردم که به کارام برسم نمی شد ... یعنی سست بودم هااااااااااااا اساسی ، فقط 3 ساعت وقتم رو گذاشتم که لینک دونیم رو گودری کنم ولی سر دریافت کد google به مشکل خوردم و طی یک سری عملیات محیرالعقول ( یعنی کلمه رو داشته باش) تموم 93 لینکم رو که داخل فولدر در گوگل ریدر ریخته بودم با دو تا کلیک پاک کردم ...........وااااااااااای از دست تو رویا . راستی اگه کسی می دونه می شه کمکم کنه و بگه چرا من فولدری که لینک هام توش هست رو نتونستم پابلبک کنم ؟؟؟ یعنی اصلا آیکنی به نام پابلیک نیافتیدم . همه کارایی که تو پست قبل نوشته بودم رو انجام دادم ، ولی با سرعت مورچه ای ، اصلا این رخوت و کندی خیلی عجیب شده تو جووووونم ، یعنی من نی نی دارم ؟؟؟ آخه الان 20 روزه که خاله پری نیومده و من 40 تا بی بی چک استفاده کردم که همش منفی بوده . پس تهوع و اینها چیه ؟؟ الان هم این قدر استرس دارم که مامان هر چی می گه بیا بریم دکتر زیر بار نمی رم . خدااااااااااااااا کمک . من نی نی خیلی دوست دارم ولی الان آخه خیلی زوده پریروز که رفتم خونه دیدم عسلکم خودش دنبال یه سی دی می گشته تو کیف لب تاب به واسطه همون هم کیف رو مرتب کرده ، بعدش من که رسیدم اینقده سر و صدا کردم که بیدار شد و نشست ور دل من و کلی با هم حرف زدیم و بغلم کرد و کلی خوش خوشانم شده بود ، بعدش هم رفتیم اتاق رومینا و منم رو تخت رومینا خوابیدم و عسلک هم بعد از کلی ناز کشیدن و ماساژ دادن رفت سر کار ، ولی چون قول و قرار داشتم زودی از خواب بیدار شدم و واسه شام خوراک لوبیا چیتی بار گذاشتم ... به به به .اینقده خوشمزه بود . یه کم هم با رومینا شو های جدیدی که عباس دانلود کرده بود و نیگا کردیم و آهنگ ها رو مسخره کردیم و رقصیدیم تا مامانیم اومد . کلی مامانم رو ماساژ دادم تا سرش که درد می کرد بهتر شه . مامانی جونم هم هی هی از من و دستای جادوییم تعریف می کرد و انرژی مثبت می فرستاد ، منم می گفتم همه رو مدیون داماد گلتون هستین مامان جونم .بعدش هم N P S دیدیم و عسلم اومد و شام خوردیم و فیلم hang over 1 رو دوباره دیدیم و کلیییییییییییی دوباره خندیدیم و خوابیدیم. دیروز صبح هم تا شب من فقط در حال نالش بودم دیگه اتفاق خاصی تا ساعت 4 نیفتاد ، 4 هم رفتم انجمن واسه حساب و کتاب تراز قبل از مجمع با خزانه دارمون حساب ها رو چکیدیم ، ساعت 6 هم شبنم و شاهرخ کچل نمووووووووووووودن از بس گفتن بیا ایل گلی ولی من که حالم خیلی بد بود بعدش هم تولد شاهرخ 19 آذر بود و من کادو نگرفته بودم و موجودی جیبم هم در حد هدیه خریدن نبود رفتم کافی نت و عباس هم از من فقیییر تر بود و گفت امروز ماشین رو بیمه کردم و تو کارتم هم حتی پول نیست ، ( من و عسلک دار و ندارمون به صورت سپرده در بانکها مختلفه برای گرفتن وام و به همین دلیل اگه یه دفعه ای یه خرج بالای 200-300 تومن پیش بیاد هیچی دیگه می شینیم به هم نیگاه می کنیم و به شرایط مسخرمون می خندیم ، حالا هم بیمه ماشین باعث شده که جیب عسلکم خالی شه ، من هم که اصلا محاله حقوقم به 20 ماه برسه بس که ماشالله مدیریت مالیم عاااااااالیه ) هیچی دیگه عسلک گفت باید صبر کنی فردا از حساب صادرات پول بردارم چون کارتش انقضاش تموم شده و نمی شه باهاش کار کرد ، ما هم بی خیال بیرون رفتن شدیم و نشستیم بعد از مدت ها یه دو ساعتی ور دل همسری عزیزمون و کلییییی غر زدیم و آه و ناله و شیون و واویلا در خصوص هر چی که فکرش رو بکنید ، تازشم خدمت به خلق الله رو هم فراموش نکردیم ، مثلا یک خانمی داشت دانلود می کرد و از اونجایی که این روزا سرعت اینترنت قزوین هم بدتر از من یا داره می زایه یا رو به موته خیلی طول کشید و از من پرسید چرا این همه طولانی شد و من هم گفتم سرعت نت کمه ، عسلک با یه نگاه حق به جانب به خانمه گفت حجم فایلتون زیاده ولی من هم که بااااااهوش زودی گفتم نه بابا همش 11 مگ هستش و نگاه چپ چپ عسلک باعث شد به یاد قدیما تو دلم قنج بزنه . چه قده من خوب می نویسما ... اصلا دقیق و مرتب .... احسنت احسنت . بقیه ماجرا هم از این قراره که رفتم خونه رو مبل دراااااااااااز کشیدم تا 10 که عسلک اومد ، بعدش هم رفتم داخل آشپزخونه دراااااااااااااااز کشیدم تا عسلک شام آماده کنه ، بعدش رفتم کنار سفره دراااااااااز کشیدم و 5 تا لقمه غذا خوردم و بعدشم دیگه چون نیرو گرفته بودم 2 تا تیکه ظرف رو با کلی منت و آه و واویلا شستیدم و لک انار هایی که عسلک هنگام دون کردنشون همه جا رو رنگی کرده بود پاک کردم و رفتم داخل رختخواااااااااب دراااااااااااااز کشیدم و فیلم مقصد نهایی 5 رو دیدیم و لذت بریدم و احمد و رومینا هم اومدن و هر کدوم جدااااا کلی حرف زدن .... همه اینها در حالی اتفاق افتاد که من قصد داشتم ساعت 11 شب بخوابم ولی ساعت 2.5 به احمد و رومینا گفتم اگه نرین تو اتاقاتون صبح که دارم از رختخواب گرم و نرم جدا می شم و شما رو می بینم که لالا کردین فحش خواهر می دم به جفتتون .... بابا من خستم ... برید بکپیییییییییییییییییییییییییییید (واقعا که حرف زدن رو نیگا) همین دیگه در کمال نا امیدی خوابیدم و منتظر امروز بودم که مثه دیروز حالم خوب نباشه ولی خداااااااا رو شکر بد نیستم و حداقل قدرت تایپ کردن رو هنوز دارم . دوستتون دارم هوارتا . بازمیام. پ ن : الان می رم و دوباره لینک ها رو داخل گوگل ریدر ادد می کنم ، فقط اگه کسی می تونست به من کمک کنه که چرا پابلیک فولدر رو نمی بینم ، کورم آیا من ؟؟؟
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 10:25 توسط رویا
|
|
||
|
|
رویا نوشت 2 |
|
|
امروز از صبح تصمیم گرفتم طور دیگه ای زندگی کنم ... در خصوص همه چی ... احساس می کنم خیلی وقته که دارم یه بعدی زندگی می کنم ... صبح می آم سر کار تا ساعت 4 ، 4 هم می رم خونه و سریع دوباره فردا می شه .. هیچ کار مفیدی هم تو این روزا انجام نمی دم . می خوام برا اولین بار تو زندگیم به نحوه غذا خوردنم توجه بیشتری نشون بدم ... تا الان که موفق نبودم ، چای و دو تا قند و یه لقمه املت و یه استکان شیرکاکایو و یه عدد تی تاپ تا الان وارد خندق بلای من شده .............اوووووووووف خیلیه ها .... سعی می کنم هر روز صبح برنامه اون روزم رو بنویسم ... گمونم اینطوری بهتره . یه مشکل فکری که دارم عقب افتادن خاله پری هستش که از ماه های اول عروسیم درگیرش بودم و به خاطر دلایل بالا و همچنین سخت بودن برام هنووووووووز دکتر درست و حسابی نرفتم و هر دفعه کلییییییییییی پول بی بی چک می دم و روزی 2 بار حداقل می چکم .... اون روزای اول تصور این که نی نی داشته باشم برام با مرگ یکی بود ولی الان چند وقتیه که دوست دارم نی نی رو ولی هنوز منطقم اجازه این که بهش فکر کنم رو نمی ده ... عسلک هم حس بابا شدنش زیاااااااااااااد شده و کلی با شهریار داره تخلیه می کنه این حس رو . مشکل دیگه هم مشکل مهسا دوست خوبم هستش که یه سالی می شه واسه درس رفته آلمان ولی الان واسه پذیرشش به مشکل خورده و حسابی کاراش قاطی شده و اون دختره دیوونه هم فکرای ناجور به سرش زده ... دوست دارم بتونم براش یه کاری انجام بدم ولی نمی دونم چی از دستم بر می آد . مشکل دیگه هم درگیری احساسی شبنم و شاهرخ هستش . به اونم خیلی فکر می کنم ... دارن واسه ازدواج تصمیم می گیرن ولی با هم خیلی فرق دارن . هر دو شون خوبن ها ولی خیلی متفاوتن ... گمونم مشکل ساز شه . وضعیت روحی و زندگی و درسی و کاری رومینا و احمد و مامان هم که همییییییییشه از دغدغه های فکرم بوده و هست و گمونم هیچ موقعی نباشه که بتونم بهش فکر نکنم . مشکلات کاری عسلک هم که دیگه نگووووووووو.... هر روز یه گیر جدید ، یه قانون نو و .... مشکلات سلامتیش هم خیلی نگرانم می کنه.... ایشالله که خدا خونوادم رو همیشه سلامت نگه داره ولی چند شب پیشا خواب خیلی بدی دیدم که البته کلی هم کمیک بود ... خواب دیدم عسلکم دور از جونش زبونم لال سرطان رحم گرفته ... من تو خواب هی هی هی می گم آخه مگه میشه و کلی غصه می خورم . تو خواب به خودم قول دادم که همیشه نمازم رو بخونم ... از اون شب کم و بیش می خونم ولی نه خیلی سر وقت و همیشه ... این نماز خوندن هم جز کارایی هست که دوست دارم واقعا و باید به برنامه روزانم اضافش کنم . همه این موضوعات بالا و بی هدفی و بی انگیزگیم باعث می شه هیچ موقع به خودم فکر نکنم . به این که چی بخورم ، چی بپوشم ، هیکلم و ظاهرم و ... کلا این مدلیم نه که دوست داشته باشم ... گمونم نشونه های افسردگی باشه . ولی می خوام که این رو هم تغییر بدم . می دونم که اینجا هیچ حرفی راجع بهش ننوشتم ولی 20 شهریور بابایی عسلکم فوت شد و ما تو همون مراسم بود که مجبور شدیم اسباب کشی کنیم ، خاطرات اون صابخونه عوضیییییییییییی و اسباب کشی و مشکلاتش جز خاطرات تلخ اون روزاس که کنار غم از دست دادن بابایی عسلک و فشار کارها که همش رو دوش عسل من و البته کمی من بود همه همه باعث شد که بیشتر بی توجه بشم به خودم . الان وضعیتمون از نگاه یکی که بیرونه خیلی سخته ولی ما زیاد احساس سختی نمی کنیم ، تقریبا از اول مهر ماه من و عسلک همه اساسمون تو خونه مامان عسلک هستش و خودمون هم پیش مامان من زندگی می کنیم ، و مترصد خرید خونه هستیم البته هر موقع که خونه بگیریم هم باید تا یه سال رهن بدیم تا قسطامون یه کمی کمتر بشه .... ما اون موقع ها هم همیشه خونه مامانم بودیم شاید ماهی 2 روز هم خونه خودمون نمی رفتیم .... واسه همین هم الان نه به من و عسلکم سخت می گذره نه به خونوادم ولی واقعا با این قیمتهای خونه و ملک خیلی می ترسم که نتونیم به اون چیزی که می خوایم برسیم . اگه کسی اینجا رو خوند واقعا معذرت که اییییییین همه قر و قاطی چیزی نوشتم ... فقط خواستم بنویسم که یه کمی شلوغی ذهنم کم شه گمونم از متنم معلومه که مغزم داره منفجر می شه . خب امروز دلم می خواد تا 4 گزارش هفتگی این چند هفته رو آماده کنم ، برنامه ریزی کاری فردا رو تکمیل کنم بعدش هم که رفتم خونه نماز بخونم ، 1 ساعت بخوابم ، بعدشم شام خوشمزهههههههههه بپزم و دوباره نماز بخونم ، جینگیلاسیون هم بکنم ، کیف لب تاپ و سی دی ها هم مرتب کنم ، آشغالای کیف دستیم هم خالی کنم ، همه کاغذ باطله ها رو هم راهی بازیافت کنم و دیگه دیگه این که یادم باشه واسه فردا هم حتما بیام بنویسم .... مطمئنم که نوشتن تو خالی کردن یه ذهن آشفته خیلی تأثیر می زاره . بوس بوس بازم میام .
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 12:7 توسط رویا
|
|
||
|
|
|
|
|
یعنی من بعد از بووقی وقت می خوام باز اینجا آپ کنم .... عجب سرخوشم ها .... لابد باز هم می خوام قول و قرار بزارم که دیگه از امروز هر روز آپ می کنم ... ولی خودم که جنس خراب خودم رو می شناسم .... زهی خیال باطل . بس که تنبلم من .... اه اه اه . دختر هم این همه تنبل و یه جا بشین و از جا تکون نخور ؟؟؟؟ این روزا می گذره ... من نسبت به رویایی که یه روزایی با شووووووق و ذوق همراه کودک درونش میشد و وب آپ می کرد خیلی فرق کردم .... نه که بزرگ شدم ها ولی شاید بی حوصله شدم . شاید هم اداشو در می آرم .ادای اینکه کودک درون ندارم . امروز 2 سال و 1 ماه و 1 هفته و 1 روز از ازدواجم می گذره و دارم فکر می کنم یعنی واقعا این همه وقت گذشت ؟؟؟؟ چه قدر زود !!!!!!!!! من و عباس روزای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم ، روزای خیلی خیلی بدی که فقط به فکر آزار همدیگه بودیم ولی امروز اوضاع بهتره ، کمتر به هم گیر می دیم . البته یه موضوعی که هست اینه که همیشه من اساس اصلی همه چی هستم ، یعنی اگه من خوب و مهربون و خانم و منطقی باشم همه چیییییییییییییییییییییی عالیه ولی خدا به دادمون برسه اگه به هر دلیلی من خارج بزنم ... اوه اوه اوه ... یعنی از عسلک که نمی شه هییییییییچ انتظاری مبنی بر مدیریت بحرانهای زندگی داشت . یعنی رسمن زندگی به .... می ره . این روزا سر کارم و دوباره شاغل شدم ... البته یه چند وقتی هست از اسفند 89 تا حالا ... اوضاع کاریم خوبه و راضی هستم ... اوضاع زندگی هم خوبه . واقعا دلم می خواد که بتونم روز به روز بنویسم ... لااقل چیزایی که برام مهمه خوب و بد .. سفرهایی که رفتیم و جنگ و دعواهامون ...خوش ها و عشقولانه هامون .... امیدوارم که بتونم . این روزام ذهنم درگیر یه مسئله ای هست که داره اذیتم می کنه ... برام دعا .بوس بوس بازم می آم.
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 11:32 توسط رویا
|
|
||
This Template Designed by
Mohammad-h
.Powered By Blogfa.com